تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه
خداحافظ گل یاس ...

 راوی این روایت هر کسی باشد

هیچ فرقی نخواهد کرد؛وقتی که آخر روایت، اشک در چشمان عالم و آدم حلقه میزند.

راوی هر کس باشد؛در و دیوار، میخ و سینه، علی و...؟!

راوی این روایت هر کس باشد، گونه ای کبود خواهد شد.

راوی هر کسی که باشد، دستی از گزند تازیانه های وحشی در امان نخواهد بود.

راوی هر کسی باشد، شعله ها به در امان نخواهند داد.

شعله ها، پشت در خانه وحی، افروخته خواهد شد.

راوی هر کسی که باشد، دیگر علی باید فاطمه اش را از پشت نقاب برقع به تماشا بنشیند

و زهرا را تنها در لوح اشک و گریه نگاه کند.

راوی هر کسی که باشد، حسن، شبها خواب کوچه را میبیند و کابوس سیلی را.

راوی هر کسی که باشد، زینب باید از این پس چادر خاکی مادر را بر سر بگذارد تا در نماز

شبش، همسایه ها را دعا کند؛ همان همسایه هایی که به اشکهای فاطمه خرده میگرفتند.

راوی هر کسی که باشد،شبانه تابوتی را در غریبترین دقایق،

در لوح غربت علی، باید بر شانه های زمین و آسمان حمل شود.

راوی هر کسی که باشد، آخر ماجرا هیچ فرقی نخواهد کرد.

راوی هر کسی که باشد، هنوز هم که هنوز است قبر فاطمه مخفی خواهد ماند...

السلام عليكِ يا مُمْتَحَنَتُ

اِمْتَحَنَكِ الَّذي قَبْلَ اَنْ يَخّلُقَكْ

فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ

صابِرَه ....

آمدم بنويسم

كه جان من به قربانت

شرم آمدم از

بي بهائي خويش ...

+ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 سـاعت 22:42 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
سفر

باز نغمه‌خوان ، پرستوي دلم پر مي‌كشد، قصه سفر دارد،

لحظه ای ما را بخوان، ای عشق!

زمین! اندكی پناه ما باش!

و ای خاك ما را جایی ببر كه آسمان از آنجا شروع می شود ،

تا دوباره دل به درياي عشق زده و قدم در بيابانهاي خشك و سوزان جنوب نهيم

دلرا به گوشه چفيه گره بزنيم و در کنج حرمخانه اين خاک‌ها با دل آواره خلوت كنيم

اينجا کنعان دلدادگي است.

اينجا سرزمين مرداني است که تا آخر کوچه‌هاي عرفان را با محبت زهرا رفته‌اند.

مرداني كه عاشق شدند و بهاي عشق از جان پرداختند

كه عشق آتشي است كه جان‌هاي بي‌شمار را سوخته است.

و تو شنيده‌اي حكايت شمع و پروانه را، پروانگاني بال و پر سوخته

كه در ره عشق بايد از هر چه تعلق، دست شست حتي اين تن خاكي،

حجاب تن را ديواري ديدند ميان خود و معشوق.

حجاب چهرة جان مي‌شود غبار تنم

خوشا دمي كه از اين چهره پرده برفكنم

اين سرزمين بوي پيراهن يوسف‌هاي شهيد را براي روز مبادا

در چشمان غم گرفته‌اش به امانت نگه داشته است.

خاك را كه نگاه مي كني همه تسبيح است. دانه دانه مثل اشك،

راه رفتن روي اين خاك ها حس عجيبي دارد، مزه مرگ مي دهد حين زندگي!

از گوشه گوشه اين سرزمين، صداي «السلام عليک يا اباعبدالله» مي‌آيد.

طلائيه، ... عطش نوشان بزم ظهر عاشورا و بچه هاي انتقام سيلي زهرا

ظهر و شيميايي و بوي دود و بادام تلخ و چه باور كني يا نكني؛

ماسك ها به تعداد بچه ها نبود و سرفه ها كه تمامي ندارند...

فكه.......همانجايي كه اذن دخولش تشنگي است.

تا چشم ها گواهي مي دهد رمل است و غربت و مظلوميت.

جايي كه خيلي راحت مي شود دست خدا را ديد، آن را گرفت و بالا رفت.

جايي كه روي تمام سنگ هايش نوشته اند:

يادمان نرود قمقمه ها هميشه بوي مشك عباس مي دهند.

چقدر در فكه نسيم حسين مي وزد!

چقدر آويني مي بارد! سيدي كه همين جا پرنده شد.

« چگونه در بند خاك بماند آنكه پرواز آموخته است و راه كربلا مي شناسد »

شلمچه رنگ غريبي دارد

نمي دانم چه رازي است اصلاً تا نام شلمچه را مي نويسي دستي مي آيد

و كلمه ها را مي برد سمت بي قراريها،

چقدر مظلوميت اينجا پيدا مي شود؛

در شلمچه مظلوميت آفتابي ترين مفهومي است كه هيچ وقت پشت ابر نمي ماند.

و غروبش هنوز در غوغاى غريبى ، غم و بغض پرواز مى دهد

هر چقدر كه بيشتر فكر كني بيشتر به اين معنا مي رسي كه

در شلمچه هميشه حق با سكوت است،

اينجا سكوت كه كني تازه گوش هايت مي شنوند.

خاکهای تفتیده شلمچه، تنها اکسیری است که جانهای مرده را از نو احیا میکند

به اين خاك که مي‌رسي، چونان موسي بايد دل به آتش زد

و پاها را به مهماني خارهاي بيابان برد که اين خاک، سجده‌گاه آسماني‌هاست.

و اروند ...آب و آتش....

هر کسی می‌خواهد به امام زمانش برسد، باید خودش را به آب و آتش بزند

و آن شب، هم آب بود هم آتش.

يا صاحب الزمان

شايد ما را باوري نيست تا دريابيم شهادت , انگاره وصال توست .

شهدا نيز با تو غايبند , اي كاش ما نيز با تو غايب بوديم

اي كاش ما هم چونان خورشيدهاي درخشان به عيد خون كشيده شويم

تا تو را دريابيم

« اين بقيه الله »

« يا ليتنا كنت معكم » !

+ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 سـاعت 23:48 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب