تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه
:
در کوله بار غربتم یک دل ،

از روزهای واپسین مانده است

عباس های تشنه لب رفتند،

لب تشنه مشکی بر زمین مانده است

من بودم و او بود و گمنامی ،

نامش چه بود ؟ انگار یادم نیست !

بر شانه های سنگی دیوار ،

 نام تو ای عاشق ترین ،مانده ست!

مثل نسیم صبح نخلستان،

سرشار از زخم و سکوت و صبر

رفتید ،

اما دردل هر چاه

، یک سینه آواز حزین مانده است :

«رفتیم اگر نامهربان بودیم»

- رفتند اما مهربان بودند-

«رفتیم اگر بار گران .....» ،

 آری بار گرانی بر زمین مانده است !

بر شانه ی خونین تان ،


 یاران !

 یک بار دیگر بوسه خواهم زد!

برشانه خونین تان

 عطر تابوت های یاسمین مانده ست

ز آنان برای ما چه می ماند ؟

 یک کوله بار از خاطرات سبز

از من ولی یک چشم بارانی ،

 تنها همین ، تنها همین مانده است!

علیرضا قزوه

+ جمعه بیستم آبان 1390 سـاعت 22:39 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

دارم آرزو می کنم

می خواهم از همین بین راه

از همین جایی که هیچ کس نیست

کمی از کناره ی دنیا

راه بروم

از کنار همان جاده های تنها

که مردان بسیاری را گم کرد...

مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند!

می خواهم کمی دورتر از شما

کمی نزدیک تر به ماه ...

....

به چشمهایت قسم...

ان الانسان لفی خسر!

این بار به نامت قسم دادم آسمان را

که در آبی تو پرواز کنم

و دست شوق تو زیر بال هایم را بگیرد!

به نام تو که جادوی نامت

محفل آبی عاشقان را سرخ نگاه داشته است

به نام تو که مادرت

معنای پرواز بود...

+ جمعه هفتم مرداد 1390 سـاعت 0:49 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب