تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه
فکه غم عباس دارد
 

 سرزمين رملهاي تشنه سرزميني كه هر قدمي در آن به راحتي برداشته نمي شود قدمي استوار مي خواهد ، گامي محكم و متين به سمت حقيقتي از پيش تعريف شده

در فكه هم دشت مي بيني

رملهايي كه پايت در آنها فرو مي رود به سختي در آنها حركت مي كني

         مي فهمي كه گام نهادن در وادي عشق استواري و يقين مي خواهد

رملهايي كه اگر قطره اي آب يا خون در آن ريخته شود تا آخرش را فرو مي برد

               و عشق را تبخير مي كند.

وفضايي كه بوي حقيقت در آن موج مي زند

و تو شايد در غروبي سرخ ، زمين و آسمان را ديده باشي .

 يعني كه خورشيد حقيقت وقتي به غروب مي نشيند بهايش خون است

                   و سپس تاريكي حاكم مي شود.

 اما باز به بهاي خون ديگري خورشيد رخ مي نمايد

                                  و اين گردش تا مدار هستي در جريان است ادامه دارد

 

                     و فكه و غروبش تداعي گر اين حادثه است

 و اين حادثه در تاريخ مظلوم شيعه همواره در جريان است و اوج آن در كربلاست و سپس تكرار آن در تمامي روزگاران كه :

كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا

 

فكه يعني :

ماندن يك مين ، يك مين ذخيره كه يك عاشورايي ديگر را ،

يك جامانده از قافله را به كاروان كربلا برساند

يعني : شهادت خود به سراغ مرد شهادت آمدن ،

يعني : سيد شهيد مرتضي آويني و يار وفادارش

را پس از پايان سالهاي خون و شمشير به كربلا رساندن ....

 

+ پنجشنبه سی ام آذر 1385 سـاعت 9:15 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
گردان کمیل

 

گردان كميل انتخاب شده كه براي پاكسازي  تا پاسگاه رشيديه به عراق برود ، دوكانال را پاكسازي كردند و همانجا زمين گيرشدند.

يك گروهان جلو رفته بود تا سنگرها را پاكسازي كند هنوز عراقي ها و سوداني ها د رآن منطقه بودند.

يكي از كانال ها كانال ذوزنقه اي شكل وكار فرانسوي ها بود

دوشكاها و تانك مستقيم جاده منطقه را مي زدند و مي دانستند رزمندگان مظلوم ايراني راه ديگري ندارند.

روز سوم عمليات گردان كميل ارتباطش با مقرقطع شده است

حاج همت اصرار دارد بچه ها تماسشان را قطع نكنند و بچه ها چون مي دانند فقط شهادت در انتظارشان است اصرار بر قطع ارتباط دارند.

همه مي دانند كه از دست هيچ كس ديگري كاري ساخته نيست

منطقه رملي است و دشت باز و رسيدن نيروي كمكي غير ممكن

بچه ها به حاج همت گفتند به امام بگو ما عاشورايي جنگيديم  سلام ما را هم به امام برسانيد

آب ديگر نيست غذا نيست يك قمقه آب براي 12 نفر و فقط براي تر كردن لبها

مهمات گردان كميل ديگر تمام شده است با نارنجك مي جنگيدند نارنجك ها هم تمام شد

عراقي وارد كانال شدند اكثر بچه شهيد شده اند بقيه هم تير خلاص مي خوردند......

آه از مظلوميت بچه هاي گردان كميل......

 

+ پنجشنبه سی ام آذر 1385 سـاعت 9:14 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
اروند...

 

ياد اروندرود بخير كه هزاران دل در آن آبتني كرد،

اي اروند..........

 

اي اروند:

جسدها را به امانت گرفتي تا خاستني تر باشي...

       شهدا را در برگرفتي تا كوثري شوي،

           تا عاشقان از عطر وجودشان بوي كارون را از فرسنگها فاصله حس

                     كنند و  مشامهاي بوي خوش حضورشان را با طراوت روزهاي

                          عمليات كربلاي 4 و والفجر8 در هم آميزند

                                و ياد آن ياران سفر كرده و لحظات آسماني را زنده نگه دارند.

اي اروند:

بغضي كه در موج هايت نهفته است،

    آنها را قوي تر و وحشتي تر به ساحل مي كوبد عشق را زمزمه مي كند

و عاشقان را   گرفتار نجواي آسماني خود.

    آنزمان كه عاشقان قدم بر امواج خروشان تو گذاردند مي دانستند اين قدرت را داري كه

روزي پيام آور عشقشان باشي.

امانتدار خوبي بودي. عشقشان را در دل موج هايت پنهان كردي و چشمشان را در اعماق

وجودت جاي دادي.

تو آنها را آنگونه كه خواستند پذيرفتي …

تو پلي  شهري براي عبور آنان از خود و رسيدن به معشوق خود.

حال آنكه ديگران بدنبال پلي هستند براي عبور از تو …!!!

+ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 سـاعت 9:46 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
یادش بخیر

نخل‌هاي اينجا سالهاست كه بي‌سر در قيام نمازي عاشقانه ايستاده‌اند؛ رو به قبلة عشق.

 

 

 

اينجا ، سجاده سرهاي بي تن است و گنبد فيروزه اي آسمانش دلتنگ اذان بِلالهاست .

اينجا مرزهاي شجاعت فراتر از ديدرس ادراك ماست .

و شنوائيمان گنگ تر از آن است كه نواي حزين "غريب مادر" در دل اين خاك خاكسترمان كند .

اينجا همان ارتفاعاتي است كه علمداران از آن فتادند تا معراج انسانيت صعود كردند .

اينجا همه سوار بر مركب جنونند و عشق هيچگاه بر زمينشان نخواهد زد

كه بر اوج هم بالشان مي دهد.

اينجاست كه اگر رمز يا زهرا عبورم ندهد پاي در مرداب خواهم ماند و اگر ياد زينب نكنم ، حسين شناس ني ام .

اينجا هم گوشها را دريدند و انگشت را به طمع انگشتر بريدند و هم پهلوي كوه را شكافتند . اينجا مشك ها را دريدند و به زخم ساقي ، مرحم نمك گذاردند .

هيچ آبي در اينجا آبي نيست ، نبايد هم باشد ، اگر باشد پس غيرت چه ميشود ؟

در اينجا صداي به هم خوردن نيزه ها را نميشنوي .

گاهي حلب نيزه ميشود و زماني كاشي شمشير .

 اينجا قربانگاه اسماعيليان است .

 اگر يزيديان در كربلا با شمشيرهاي آخته و برنده آمدند ،

در اينجا منافقان از كُندي نيزه ها براي بريدن مدد جستند ،

اينجاست كه هم زائر كوچه هاي مدينه مي گردي و هم آواره ي بيابان كربلا !

از پس قافله آمدن و بر تاولهاي دل نگريستن تازيانه هم دارد !

اينجا زجرهاي هزاره ي سوم ، سوزش زخمها از صده ي اول هجرت را هزار چندان ميكند،

گويا فرياد " اللهم عجل شهادتي " تا فتح قله هاي فرج به درازا ميكشد.

اينجا ميدان گاه تولد است و بايد تولد گاه بماند .

اينجاست كه اگر پژواك نداي متوسليان ، علم الهدي ، چراغي ، شهبازي ،

بروجردي و .... پرده غفلت را ندرد براي هميشه گنگ خواهي ماند .

+ پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 سـاعت 7:15 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

 

همه بغضم خاك سبز شلمچه است. همه بى قرارى ام، غروب معمايى تپه هاى قلاويزان است. همه نگاهم آسمان بارانى فكه است. همه گلويم، دم ليلايى نى هاى جزيره مجنون است. همه خواب هايم، بوى نيلوفرى شب هاى هور است.
همه گلويم دورى از آوازهاى مهربان جا مانده در طلاييه است.

مانده ام اين همه باران را كجا ببارم.....

+ شنبه یازدهم آذر 1385 سـاعت 18:11 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
بسم الله نور

 

آنهايي كه شلمچه را درك كرده اند مي گويند

از زمين شلمچه به سمت آسمان معبرهايي از نور كشيده شده است

شلمچه دشت وسيع متصل به كرانه هاي  نور است.

نور علي نور كه اگر بداني با نام زهرا ( س )  الفتي ديرينه دارد نور را فراموش نكن

بسم الله نور ، بسم الله نور.......

          شهيد آويني    

 

 

نگاه مي كنم و در راس انگشتهاي حيرت زده شهر بوي غريب غربت تو را جستجو مي كنم

      هنوز مشق مين و منور در ذهن شبهاي مجنون تكرار مي شود

                              هنوز مردان آغشته در خون بر بالهاي شب كبوترانه پر مي گيرند

                                    صدا از پشت خاكريزها مي آيد

 صدا از مرز ديروز مي آيد و نظاره مي كنيم و مبهوت مي شويم

تقويم را ورق مي زنيم و كلمات را مرور مي كنيم و معناي جبهه را تنها در لغت نامه جستجو مي كنيم

ديروز تا امروز را فاصله زيادي طي كرديم

به كجا مي رويم ! به كجا مي رسيم ! به كدام ايستگاه غبار آلود گمشده .....

 

+ پنجشنبه نهم آذر 1385 سـاعت 9:39 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
اینجا شلمچه است

 

 شلمچه را بايد ببيني

 بايد لمس كني و آواي ملكوتي اش را بشنوي...

 تا سرمست شوي. چشمانت را ببند.

اينجا شلمچه است!

 

اينجا غروب شلمچه

 

 

 

به راستی اينجا کجاست و چيست که همه دلهای دريايی ٫

        تشنه جرعه ای از ياد دورانهای کهنش می باشند ؟

    چشمهايم در ميان اين همه ترکش و گلوله در پی کدام خاطره و کدام عشق می دوند ؟

پاهايم مال خود نيستند که اگر هم بودند نمی دانم مرا به کدام سو رهنمون می کردند٫

        که گويی شهادتين شهيدان در ذهن دارند وسر می دهند

                   کجاست آن سحر گاهی که غروبش رنگی از سرخی شقايقهای پرپر

                            آن دوران را با نسيم سکوت ٫ به تماشای ديدگان بيمار می نماياند .

                     اينجا  حتی بی غروب هم زيباست 

                  اينجا شلمچه است

 

+ شنبه چهارم آذر 1385 سـاعت 8:13 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب