اي شلمچه ، طلائيه ، دو كوهه و...
امشب به آن نسيمي كه از دامنتان مي گذرد بگوئيد
سلام ما را به شهيدان برساند
و بگويد كه ما جا مانده ايم ...
ما را در يابيد ...






غريب و خسته ام کميل. بر عرفات دلم خيمه ات برپا شد؛ آه سردت آتش به جانم مي زند.
دلم را در کميل غريبت بر باد دادي ، کميل! ...
ولي کميل، کميل شکسته من؛ خسته اي مي دانم.
تنهاترين همدم دوکوهه اي،
مظلوم دلم،غربتت را در کوچه هاي خاکي شهرمان حس مي کنم،
غم بي کسي ات آتشم مي زند!دل سوخته ات خاکسترم ميکند،
غم فراق ياران سفر کرده ات آخر مرا خواهد کشت؛
يادت هست کميل ياس هاي وحشي ات را هماناني که سر سودايي شان هواي شهر نمي کرد،
هماناني که غم عشق يار بيابان پرورشان کرده بود.
ياس هايي که با ديدنشان روزي هزار بار دلمان در زخم کوچه هاي مدينه عزاي مادر مي گرفت؛
بهانه گريه هاي بي بهانه ام کميل!
وقتي عاقلان زمانه به ما ديوانگان نظر مي کنند فرياد مي زنم:
يا اهل العالم حق با اين عاقلان است.
آخر کجاي اين دنيا را ديده ايد که مادري پاره تنش را داماد جبهه هاي جنگ کند،
کجاي اين عالم جواني رعنا و زيبا در آرزوي کشته شدن دست به دامان مهدي فاطمه(عج) مي شود؟!
کجاي اين دنياي خاکي رسم است که جواني رشيد با سينه اي ستبر و قامتي چون سرو راهي ميدان
عشقبازي شود،
و بعد از 13 سال تنها مشتي استخوان شکسته باز گردد!
آري! اين ابر مردان مردستان معرفت بودند که آب را شرمنده کردند و آبروي زمين شدند،
هماناني که در وصفشان آمد (( شرف المکان بالمکين ))؛
تقدس اين پاره تن هاي بي سر است که مشتي خاک را چنين تعالي مي بخشد.
کفش ها را بايد کند. اينجا کربلاست. اينجا همانجايي است که آدم هم بر مظلوميتش گريست.
بهشت قطعه اي از كربلاست است و دوکوهه جامانده اي از کربلا
و کربلا يعني تمام زيبايي؛
.. پس بهشت تا ابد وامدار كربلاست است...
هر بارشي،
آغاز رويشيست!
اي اشك!
تازه كن مرا ...
اما سلام گمنام عزيز ...
از من نخواه که از تو احوالپرسی کنم؛ حال آدمهای خوب که پرسيدن ندارد !
نمی خواهی که باز هم بر ظلمت خویش افسوس خورم؟ می خواهی؟
من رياضياتم اصلا هم خوب نيست گمنام !
ولی اين را ميدانم که فاصلهء من و تو را بايد با اعداد نجومی سنجيد !
مي داني ديگر قصد نوشتن نداشتم
چند نفر از بچه ها خواستن بدانند كه من كيم ، لابد پيش خودشان فكر كردند...
بعضي ها هم گفتند كه تا ندانند من كيم با من حرف نخواهند زد ....
ولي تو كه غريبه نيستي مي داني گمنام بودن من نه از پنهان داشتن داشتنهايي است كه شما داشتيد . بلكه خجلت و پنهان داشتن ، نداشتن هاست .
ولي خب اين اسم برايم انتخاب شد
بگذريم
آه كه چقدر دلم گرفته
گمنام عزيز؛ هر بار که می گويم از خدا برايم خبری بگير؛ چرا فقط سکوت می کنی؟
فکر ميکنی نميدانم که بر گردش مدار صبر خدا انتهايی نيست.
راستی گمنام عزيز اين خدا چقدر هم صبور است! قبول داری؟
گمنام ميخواهم امروز به من قولی بدهی. باشد؟
من از تو و دنيای تو می پرسم! اما تو از من و دنيای من هرگز مپرس!
می پرسی چرا ؟ خواهم گفت که از دنيايم چه بگويم.
بگويم از کسانيکه نان تو را ميخورند و مست می شوند!
يا بگويم از آنها که از سرخی خون تو رنگ ميسازند و به نسل سوم می فروشند!!!
بگويم که بر تارهای ريش آغشته به خونت می خندند ! ...!
پس بگذار بگويم که بيسيمچی های امروز با موبايل ۵۰ گرمی لاس عاشقانه می زنند و
رمز عمليات خوشيهايشان را مخابره می کنند !!!
و امروز بيسيم تو کجاست گمنام ؟؟؟
نه گمنام! مگذار بگويم ! اين لجنزار که تعريفی ندارد .
می دانم که بهشت رفته را به جهنم دنيا بازگشتی نيست !
ولی مگر دنيا مانده را وعدهء هجرت نيست ؟
گفتم که عزيز دردانهء خدا ؛ سفارشی کن ! و گفتی: اين خدا سفارشی هم نيست !
گمنام مگر اسارت قفس نکشيدی و نمی دانی؟
نه ! تو قفس نديده پريدی گمنام ...
امام رضا ( ع )
روز عيد غدير ، روز تبسم در چهره هاي مردم اهل ايمانست.
.
عيد غدير، عيد ولايت بر همه شيعيان مبارك باد.
غدير على ، هنوز هم چشمه اى لبريز از آب حيات و دريايى موّاج از كرامتهاست
غدير ، كاشتن بذر ولايت در جان هاست .
غدير ، تداوم خطّ رسالت ، در آينه « امامت » است .
پس . . . « عاشورا » با « امامت » پيوند دارد ، و « غدير » با « كربلا » پيوسته است.
غدير ، نشان دادن خورشيد به گرفتاران ظلمت هاست .
غدير ، روز تكميل دين و اتمام نعمت است .
غدير ، « عيدُ الله الاكبر » است ، عيد آل محمد ، عيد هواداران حق ووفاداران به پيامبر .
غدير ، عيد عدالت و رهبرى است ، عيد انسانيت و كمال طلبى است ، عيد شعله افكنى بر انديشه ها ، عيد اميد آفرينى در دلهاست .
غدير عيد « پيمان » و « ميثاق » و « عهد » است ......
قصه گويم از كدامين دردها
چهره شويم از كدامين گردها
صد نيستان ناله دارد ناي ما
ساز تنهايي بود آواي ما
كاروان رفته است و ما جا مانده ايم
در ميان جمع تنها مانده ايم.....

سيد شهيدان اهل قلم :
زندگي به خون وابسته است و پيكر تاريخ بي خون خدا ( ثارالله ) مرده اي بيش نيست
و سر مبارك امام شهيد بر فراز ني رمزي است بين خدا و عشاق
يعني كه اين است بها ي ديدار.
شان انسان در اين است كه از زمان و مكان و مقتضيات آنها فراتر رود
و غل و زنجير جاذبه خاك را از دست و پاي خويش بگشايد
و به مقام ولايت رسد و كسي اين مقام را در خواهد يافت كه از خود و آنچه دوست دارد در راه خدا بگذرد و سر تسليم به آستان قربان بسپارد
حب حسين ( ع ) سرالاسرار شهدا ست.فاين تذهبوا؟
اگر صراط مستقيم مي جويي بيا
از اين مستقيم تر راهي وجود ندارد حب حسين عليه الاسلام.
هويزه ، عاشوراي كربلاي ايران ، و حسين علم الهدي
و ياراني كه به بلاي كرب و بلا آزموده شدند.
هويزه هنوز يارانش را چون گوهر ناب در سينه جاي داده است.
هويزه را بايد حس كرد ، تعمق كرد ، ادراك كرد
هويزه بين عقل و عشق درگير است . هنوز هم وقتي به آنجا مي رسي به مناظره اين دو
گوش مي دهي و در نهايت.... عشق است كه پيروز مي شود...
اينجا مي توان فهميد كه ايستادن در برابر مرگي سرخ ،
تصور شمشيرهاي آخته و لگدمال شدن توسط اسبهای ظلم و فتنه
و حفظ يقين قلبي به امامي كه چون خورشيد حقانيت او هويداست كار آساني نيست.
شور حسيني مي خواهد و تابي زينبي
و تو كه در عصر غيبت زندگي مي كني آيا صداي ياري امام عشقت را مي شنوي ؟
آيا توان همسنگريش را داري؟!!!!!

هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه