بابا !منم دخترت حنانه
مي خواهند از تو بگويم ،از تويي كه نديدمت .مي خواهند از تو بنويسم ،
از تويي كه نشناختمت .
تويي كه وقتي ده ماه بيشتر نداشتم مانند پرستويي عاشق در بهاري دل
همه چيز سر از خاك در مي اورد كوچ كردي و سر بر خاك نهادي .
چه بگويم ؟چه خاكي؟چه سر نهادني؟نه !مانند پرستويي
عاشق كوچ كردي به شهر آرزوها ،كوچ كردي به شهري كه آرزويش را داشتي .
به شهري كه همه كوچه هاي آن رنگ و بوي شما را داشت .
به شهري كه هر چه در آن بودعشق بود و شور.نور بودو نور .
آخر مي گويند كه هميشه در به در به دنبال نشاني اين شهر بودي.
شهري كه روي نقشه نمي تواني پيدايش كني ،
براي همين در مناجاتت نوشتي
((خدايا !همه جا در به در به دنبال تو مي گردم و مي دانم
كه با شهادت به تو خواهم رسيد))
خوب بابا جون ،از من دلگير نشو كه چرا نمي شناسمت ،آخر ،ما كجا و خورشيد كجا ؟
براي تفسير شما بايد عشق را ديد.بايد عاشق را شناخت .آخر ،ميداني،
از شماها خيلي كم نوشته اند ،از شما خيلي كم گفته اند .
مي خواهم بگويم خيلي غريب بوديد ،خيلي غريب هستيد .
دوست دارم داد بكشم ،فرياد كنم ،و به همه بگويم آي آدمها !آي پرستو هاي عاشق !
آي دلسوخته ها !آي درد هجران كشيده ها !
آي در راه مانده ها !آي قلم بدست ها !از پدرم بنويسيد .
از پرستوهايي كه كوچ كردند به شهر عشق و شهادت .
از پدر هايمان كه به خدا علم هايشان بر زمين مانده ،گرد و خاك علم ها را پاك كنيد ،
بدست گيريد علم هايشان را.آي كساني كه با پرستو ها بوديد ،چرا مهر سكوت بر لب زديد ؟
از پرستوها بنويسيد :از آنهايي كه يك شبه ره صدساله پيمودند .
مي گويند پدرم فاتح بود،فاتح سوسنگرد بود
در ميدان نبرد چون شير خدا مي جنگيد و در ميدان دعا و راز و نياز زاهدي بود كه ساعت ها
سر بر سجاده مي گذاشت .مي گويند غير از خدا از هيچ چيز نميترسيد ،
شجاع بود و دلاور.مي گويند قدم هاي محكم و آرامي داشت ،
نشان دار بي نشان بود طالب شهرت نبود .مي گويند به من خيلي علاقه داشت ،
ولي وابسته نبود .
دل به دنيا نمي داد ،عاشق بود ،عاشق بسيج و بسيجي .
مي گويند رفت كه من در شام غريبان بنشينم تا بزم ديگران روشن بماند .
بابا جون غروب ها به خصوص غرو بهاي جمعه خيلي احساس دلتنگي مي كنم
خيلي دوست دارم ببينمت ولي ،نه !خوشحالم كه نيستي تا ببيني خفاشان شب ،
اين جغد هاي شوم ،اين دشمنان دوست نما چه ناله هاي دلخراشي سر مي دهند .
خوشحالم نيستي تا ببيني اين انسانهاي كورو كر در مقابل ايثار و فداكاري شما چه
علامت سوالي گذاشته اند.
اين روز ها مي شود درد غربت شما را در سوسنگرد لمس كرد كه فقط خدايتان با شما بود
و رهبرتان و حالا هم فقط خدا با ماست و رهبرمان و همين مارا كفايت مي كند .
خوشحالم نيستي تا ببيني قلم هايي كه بايد عشق را تفسير كنند ،
عاشق را تعريف كنند ،چگونه تيشه به ريشه ي عشق مي زنند .
خوشحالم نيستي تا ببيني كوچه ها ديگر رنگ و بوي شما ها را ندارد ،
خيابانها زيبا سازي مي شود .خوشحالم نيستي تا ببيني………
پدر جان اي كاش مزاري داشتي تا شبهاي جمعه به سراغت بيايم و درد دل كنم !
نه ،چه مي گويم !؟مگر ميشود عشق را خاك كرد ؟
مگر سرخي عشق با سياهي خاك در هم مي آميزد؟
هيهات !ما كجا و افلاك كجا ؟!
باز بايد فرياد كشيد كه آي ادمها !بياييد قلم هايتان را با مركب سرخ عشق پر كنيد ،
بياييد حماسه ها را به تصوير بكشيد ،
بياييد به اين نسل و نسل هاي آينده نشان دهيد كه پيرو حسين بودن يعني چه ؟
بنويسيد كه چگونه مي شود غير از خدا هيچ چيز را نديد .بياييد پدرم را …نه …
پرستو ها را از قفس آزاد كنيد ،بياييد مرهمي باشيد براي زخمهاي انقلاب .
بياييد آب گوارا ي ايثار و فداكاري را به پاي عشق بريزيدتا بارور شود.
بياييد براي شناساندن راهشان ؟مقصدشان ،مولايشان كاري كنيم …
آيا اين انتظار براي دلهاي كوچك رنجديده اي مثل من انتظار بيجايي است ؟
آيا توقع زيادي است كه مي خواهم بدانم در شام غريبان چه كسي نشسته ام ؟
پدرم !اي ستاره بدر من ،اي قهرمان زندگي م ،
اي سفر كرده عاشق ،
اي كاش مي ديدمت ،اي كاش مي شناختمت .
دختر كوچك توحنانه
راستي افسانه بود يا واقعيت؟
درخواب بود يا بيداري
ملائك آمده بودند با سرود و سلام
غريب حكايتي بود
كه در تل و ماهور و كوه و بيابان به دنبال زيباترين گل ها مي گشتند
و يافتند و چيدند و به آسمان بردند
تا مشام ملكوتيان را تا ابد سرشار از شميم حضور حضرت دوست كنند.....

عهدنامه بهشت ،امضاء شده با خون
شهيد « علي تجلايي » از فرماندهان آذربايجان در مرحله دوم كه عراق قصد تصرف سوسنگرد را داشت
افراد معدود خود را جمع كرد و گفت:
در تاريخ اين كشور عهدنامه هاي زيادي امضا شده
و هر بار قسمتي از خاكمان به يغما رفته است.
بياييد با هم عهدنامه اي امضا كنيم و اجازه ندهيم وجبي از خاك وطن به دست د شمن بيافتد.
نام اين عهدنامه را بهشت گذاشتند
با خروش اين رزمندگان از درون شهر و هجوم چمران از بيرون ،
سوسنگرد از خطر سقوط رهایی یافت ......
آرمان خواهي انسان مستلزم صبر بر رنجهاست
پس براي جانبازي در راه آرمانها ، ياد بگير
كه در اين سياره رنج
صبورترين انسانها باشي.....
( سيد شهيدان اهل قلم )
در طلائيه به چشم ظاهر هيچ نمي بيني تنها دشتي است وسيع و سكوتي سنگين و ديگر هيچ
حيران و سرگردان در وادي تحير
اينجاست به عجز مي رسي مي فهمي كه نمي توان تنها با نگاه
به سراپرده ستر ملكوت دست يافت
وچشم بيناي ديگري بايد تا آنچه را كه هست به روشني ديد
زمين اينجا اسراري نهفته دارد و خاكش به قدري پاك و منزه استكه ازگذاردن گام در آن شرمسار خواهي ماند.
فخلع نعليك مي كني .....

سكوت طلائيه از جنس بي حرفي نيست.
سكوت اينجا غوغاي فرياد است آن قدر سنگين كه سنگيني اش روحت را مي آزارد
روحي كه به سبكي ها خو كرده است
فشاري در سينه حس خواهي كرد گويا اندرونت تاب اين فشار را ندارد
و در اثر اختلاف فشار دروني تو با اين بيرون مقدس و پاك بيم انفجار قلب و روحت میرود آن هم در جهت درون خالي تو
اينجا ظرفيتي عظيم مي خواهد خيلي بزرگتر از انچه با خود مي آوري
عظيم تر از ظرف مادي و به آسايش خوكرده ما
و گرنه هيچ نمي يابي و هيچ نمي بيني
و فقط از سنگيني طلائيه ازرده مي شوي و شايد هم سنگيني عقده اي وا نشده را تا ابد با خود به همراه خواهي برد...........
طلائيه محل شهادت سردار خيبر شهيد همت، برادران باكری و قطع شدن دست
شهيد خرازی است
حاج حسين خرازي همين جا بود كه گفت : « امشب شب عاشوراست نماينده امام از ما خواستند در طلائيه وارد عمل شويم ما با تمام توان لشكر به دشمن خواهيم زد هر كس
مي تواند بماند و هر كس نمي تواند آزاد است برود.»
ودر ان شب وروز عاشورايي خود به عباس بن علي اقتدا كرد و دستش را در راه خدا فدا كرد.
«همت» از همين نقطه آسماني شده است، عاشقي كه در پي ليلاي شهادت در بيابانهاي زخم خورده طلائيه مجنون شد و
آن فرمانده دوست داشتني به مولايش حسين ( ع ) اقتدا كرد و
بي سر به سوي ديار حق شتافت
همين جا بود كه در آن سختي عمليات شهيد ميثمي گفت :
« هركس در طلاييه ايستاد اگر در كربلا هم بود مي ايستاد»
دشمن نامرد بود و از شدت حقارت به شيميايي روي آورد
و خيلي ها به ملاقات حق شتافتند
شهداي بسياري بر زمين مانده بودند از جمله حميد باكري كه گفته بود :
« ما به به فرموده امام حسين وار وارد جنگ شديم و حسين وار به شهادت مي رسيم ».
جنازه خيلي ها در طلائيه ماند و هرگز برنگشت.
اولين خاكي بود كه عراق گرفت و آخرين خاكی بود كه ول كرد......
بسمه تعالی
وقتی که جنون دستمایه عشقت باشد می روی تا برسی به مرزی که آنطرفش تعریف خیلی چیزها واژگون می شود. آنجا می شود یوسفی را به کلافی خرید، تو آنجا عاقل ترینی و مجنون تعریف دیگری دارد و وای به حال کسی که در آن دیار مجنون باشد!
آری، وقتی که پای از دایره منیت ها و این تن خاکی بیرون گذاشتی از بند نام و ننگ دنیا می رهی و دیگر گمنام را نه در این دنیا که در اوج خویش آشنا خواهی یافت و خود گمنام دیگری می شوی برای گمشدگان نام.
تمام راز جهان در این اسم پنهان است، اگر از نام خویش بگذری به حقیقت خواهی رسید.
با من بیا تا بی نام قدم در حریم عاشقی بگذاریم و آنگاه که مجنون شدیم، رقص خون کنیم در برابر لیلای خویش و باور کنیم که اینجا همان مرزی است که تمام عاقلان دنیا در برابر عظمت جنونش به زانو افتاده اند. آری، اینجا شلمچه است،با تمام شهدای با نام و گمنامش. مراقب باش که حرمت این خاک شکستنی است !
بیا باور کنیم که حتی غروب شلمچه نیز حرمت دارد و من دیده ام که از ناسپاسی ما خون غیرت گمنام این خاک مقدس به جوش آمده.
باور کنیم که غروب شلمچه هم پاره ای از شلمچه است، اینجا هم حرمت دارد، اینجا هم دوکوهه دارد، اینجا هم حسینیه همت دارد و اروندی که هنوز چشم به راه صاحب آن بدنهای چاک چاک است که در دل خویش به یادگار حفظ کرده.
آری، بیا تا نرسیده به مرز مجنون باشیم و باور کنیم، حرمت اینجا شکستنی است !









سلام!
سلام به ساکنین سرزمین شلمچه و غروبش!
نمی خواستم به این زودی ها بنویسم. اما دیدم نوشته ای:
اي شهيدان!
ما بعد از شما هيچ نكرديم!!!
اینجا سرزمین زیبایی است! همه زیبایی و همه نور است! من کجا و اینجا کجا! شاید اگر او نمیخواست نمی نوشتم!
چه میشود کرد! دل ما به اندازه ی شماها بزرگ نیست! در زندگی عادی ام هم مانده ام ان قدر بی رمق که گاهی یادم میرود اصلا زنده ام و می توانم!
دلم میخواست نگویم ای شهدا من بعد شما هیچ نکردم!
شهدا ما بعد شما خیلی کارها کردیم!
نمی بینید!
در همین دنیای مجازی بلند بشید و ببینید چها کرده ایم!
یادتان را زنده نگه داشته ایم!
همه مان تا نام شلمچه می آید یاد غروبش و غربتش می افتیم!
هر کدام از ما حداقل چند باری سرزمینهایی که خون پاک شما بر ان ریخته با تمام وجودمان طواف کرده ایم!
بارها به زیارت قبورتان نیامده ایم؟! زیارت عاشو
راهایی که به عشق شما خواندیم یادتان نمی آید!
خیل عاشقان را نمی بینید که چگونه عاشقانه راهی سرزمین نور می شوند؟!
همانها که راهیان نور می خوانیمشان!
بس نیست؟!
ازمان نپرسید چرا فقط نشسته ایم و بر شما می گرییم.
ازمان نپرسید چرا مدتهاست لغت ایثار را از دایرةالمعارف ذهنمان زدوده ایم!
و به جایش شجاعت نه گفتن!!! را آموخته ایم!
آنهم نه نه گفتن به صاحبان زر و زور و تزویر!!
بلکه نه گفتن به یارانمان وقتی خواسته ای ازمان دارند!
اسمش را هم گذاشته ایم ثبات شخصیت!
وگرنه هنوز از نه گفتن می ترسیم! از نه گفتن به زورمندان!
نبودید ببینید چگونه یادمان دادند همیشه حسابگر باشیم! چگونه یاد گرفتیم با شرایط کنار بیاییم!
یاد گرفتیم با کسی که دندان تیز نشانمان میدهد نرمش کنیم و هر
وقت دور مان رسید ما هم حال بگیریم!
با آنهایی هم که زورمان بهشان نمیرسد کاری نداشته باشیم!
ازمان نپرسید امر به معروف و نهی از منکر اصل است یا فرع!
که در دنیای ما معروفها منکر شده و منکرها معروف شده اند!
یکی اش همین امر به معروف و نهی از منکر! که دیگر امر معروفی نیست!
از مان نپرسید برای چه شهید شده اید!
و بهمان نگویید که شهد نشده اید که فقط بر شما بگرییم!
ما فقط همین یک کار را بلدیم! ما مثل شماها نیستیم!نخواستیم باشیم!
مثل شما بودن سخت است! برخاستن سخت است!
من یکی ترجیح میدهم بنشینم و زیباییهای شما را تماشا کنم!
و شعار بدهم!
که من جا مانده ام!
که کجایید ای شهیدان خدایی!
سخت است از خود گذشتن! عبور کردن! حتی به اندازه ی نشستن یا ننشستن روی یک صندلی!
من خیلی امتحان کرده ام!
دعا کمیل خواندن هر شب خیلی آسان تر از آنست که از خودت و منافعت هر چند اندک بگذری!
خیلی آسان تر از ان است که حاضر باشی ضابطه را بر رابطه ترجیح دهی!
خیلی آسان تر از آن است که بخواهی با بتها مبارزه کنی!
و بت بشکنی!
چه میگویم معلوم است که آسان تر است!
من خیلی امتحان کرده ام!
من خیلی امتحان کرده ام!
اصلا مبارزه کردن سخت است!










هفتاد و دو پروانه عاشق بر فراز قتلگاه سرچشمه سوختند تا چراغ انقلاب خاموش نشود .
در هفتم تير بار ديگر عاشورا تكرار شد و قتلگاه سرچشمه به بزرگي داغ كربلا قد كشيد .
كجايند مقتل نويسان كه مقتل بنويسند
مردي كه مظلوم زيست و مظلوم مرد .
آه ! از داغ تابستان شصت كه هنوز دلها را مي سوزاند

آقاي من سلام
امشب هيئت داشتيم آقا. روضه خوان هيئت از فضيلت گريه بر تو مي گفت و اينكه دم مرگ بر سرعزادارانت حاضر مي شوي ولی،
من از مرگ مي ترسم آقا!
آقا، مرگ برايم شيرين تر از عسل است اگر سر بر دامن تو بميرم ولي،
تمام ترسم از اين است كه بميرم و آن دنيا روضه تو برپا نباشد.
تمام ترسم از اين است كه بميرم و ديگر نتوانم برايت گريه كنم.
تمام ترسم از اين است كه بميرم و ديگر نتوانم برايت سينه بزنم.
اين چشم و دست و زبان و سينه اگر براي تو نباشد به چه درد مي خورد آقا؟
تمام ترس من از مرگ همين است آقا !
راستي آقا،
امشب داشتم به اين فكر مي كردم كه اگر براي به دامن گرفتن سر هر شهيدي يك بار به شلمچه آمده باشي
، پر افتخارتر از شلمچه آيا جايي هست؟
محرم است
گوش دلت را بده به صدايي كه به پهناي تاريخ در جريان است و هنوز هم اهل خويش را به خويش مي خواند.
در عالم رازي هست كه جز به بهاي خون فاش نمي شود(آقا سيد مرتضي)
و تو اي كربلا روزي كه ولايت را تقسيم مي كردند
با خدا چه گفتي كه خاك تو را براي افشاي اين راز انتخاب كرد؟
و حسين (ع)، و حسين (ع)،
خدايا در آن زمان كه هيچ يك از ما نبوديم در خلوتت با مولاي ما چه گذشت
كه بعد از شهادتش خاك اين سرزمين اينگونه مقدس شد؟
در آن ميعاد چه بر حسين رفت كه اينگونه اهل خويش را فداي تو كرد
و خود نيز در زيباترين رقص خون تا ابد سلسله جنبان جنون عشق شد؟
بابي انت و امي و اسرتي و جاني
يا اباعبدلله
طلائيه به من بگو، وقتي شهدا در قتلگاهت بر زمين مي افتادند آيا صداي
بابي انت و امي يا اباعبدالله را از لبانشان مي شنيدي؟
تو نيز آبروي خويش را از كربلا گرفته اي كه داغ شقايق هاي سينه سوخته اي را بر دل داري
كه وعده ديدارشان را از مولايمان گرفتي.
جانها به فدايت يا حسين
هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه