بحبوههي عمليات بود. پشت سر هم گلولههاي آرپيجي را جا ميزد و بيوقفه شليک ميکرد. دشمن آتش سنگيني ميريخت و امان بچهها را بريده بود در حالي که ايستاده بود و آرپيجي توي دستش بود به گلولهاي که نزديک من بود اشاره کرد با تعجب گلوله را به دستش دادم و پرسيدم:«چرا حرف نميزند؟» يکي ديگر از بچهها در حالي که اشک توي چشمانش حلقه زده بود با بغض گفت «از ديشب تا حال آنقدر آرپيجي شليک کرده که نه گوشش ميشنود و نه زبانش براي گفتن باز ميشود.» دلم گرفت بغضم ترکيد بقيهي گلولهها را دم دستش گذاشتم و قبل از اينکه اشک گونههايم را خيس کند از او دور شدم
حكايت روزهايي نه چندان دور.......
حكايت شيرين بوسه ، بوسه اي به گرمي تركش به داغي سوزش
از كمان دو ابرو كه پيوستگي اش را مديون رد قناسه بود.
از تن وتانك ،از رد شني بر روي پيكر لاله ها. از تماميت ايمان
گرچه صداي گلوله هاي سربي فراوان است،
ولي گوش كن صداي بال فرشته ها را مي توان شنيد.
سرزمين معراج شقايق ها .بي رحمي است بريدن سر لاله ها،اما اينجا يعني رسيدن و كسي براي ماندن نيامده است.
صداي تيرخلاص تار و پود ذهن را شكنجه مي دهد،
شبهاي عمليات خورشيد حكمراني مي كند،شب هاي عمليات شب هاي آفتابي است.
ستاره اي بود كه وسط ميدان مين مي درخشيد دلم نيامد پا رويش گذارم،ولي پاهايم را گرفت و روي سينه اش گذاشت.چقدر مي سوزد،از گرمايش وجودم سوخت،رد شدم اما چشمهايم بر عظمتش باراني شده بود،سخت است بخواهي بگذري آن هم از چيزي كه روزگاري به آن عشق مي ورزيدي؛
بازار شفاعت گرم است،بازار(حلالم كن برادر)... (ميروي و گريه مي آيد مرا)
و چقدر حيف كه از آن تنها زخمي مانده تا يادت نرود كجايي...
چقدردلم هواي رمل هاي فكه را كرده است ...
چقدرياد مجنون دارد اين دلم،ياد تنها ترين جزيره عالم،ياد هورها و ني ها،چقدر زمزمه ها اينجا زياد است،چقدر سينه هاي پاره كه منتظرند تا ني نامه هايشان خوانده شود.
(بيا اي دل از اينجا پر بگيريم) چقدر بوي گل مي دهد روزهايم اما حيف كه گل ها رفته اند.
ديروز باغباني را ديدم كه در فراغ گل هايش زار مي زد،ياد گردان كميل افتادم،حبيب،عمار
و يك لشكر پر از لاله ...
ديگر بس است،يادها هجوم آورده اند ...........
حسين جون....بهگوشي؟....قنديل برات مفهومه؟
....قنديل...سه تاازپروانههامونقنديلشدن....مفهوم شد؟...سه تااز پروانههامون قنديلشدن...ميفرستيمشونسردخونه...
سوز سردي ميآمد.چشم يكي دو متر جلوتر رانميديد.بوران وبرف ميزد تويصورت و مثل سيلياي محكم، گونهها را ميسوزاند و سرخ ميكرد دندانهاديگر از شدت سرما حوصله به همخوردن نداشتند. دستانمان شدهبود مثلدست مصنوعي جانبازان با اين تفاوت كه سرخ سرخ بودند.
رفتيم داخل سنگرهاي ديدهباني، در سينهكش ارتفاعات مشرف به «ماووت»عراق. سه تا از پروانهها قنديل شده بودند. اين چيزي بود كه حاجي گفت. حالاپروانه كه ميسوزد و خاكستر ميشود چگونه قنديل شده بودند، خدا ميداند.
نزديك كه شديم، سياهياي كم به چشممان آمد. سلام كردم. خسته نباشيدگفتم، ولي جوابي نشنيدم. حتي رويش را هم برنگرداند كه نگاهي كوتاهبيندازد تا ببيند خودي هستم يا دشمن. مثل اينكه قصد نداشت تحويلمانبگيريد.
برشانهاش كه زدم، خنديدم، گفتم: «برادر يه مقدار مواظب پشت سنگر همباش هر چي صدا كرديم جوابي ندادي...» ولي باز صورتش را برنگرداند. شكبرم داشت. عباس دستها را بر صورتش گذاشته و در كناري ايستاده بود. فكرنميكردم دارد گريه ميكند. گريه براي چي؟
شانههاي بچه بسيجي پانزده، شانزده ساله را تكاني دادم، باز جوابي نشنيدم.
ـ برادر... اخوي جان... بلند شو برو توي سنگر استراحت كن...
آن هم چه سنگري. چالهاي كوچكتر از قبر كه پتوي نيم سوخته عراقي كه ازسرما مثل چوب خشك شده بود، نقش سقف را بازي ميكرد، حداقلش اينبود كه از بارش مستقيم برف مصون بوديم.
مقابل صورتش كه قرار گرفتم جا خوردم. نگاهم نميكرد. چشمانش باز بودند.مژگانش را تودهاي از قنديلهاي كوچك فرا گرفته بود. موبر پشت لبش سبزنشده بود. تمام صورتش يك دست سرخ بود و سفيدي برف بر آن نشسته. يخدر ميان چشمهايش مثل ستارهاي ميدرخشيد. ولي هيچ تحركي نداشت.زبانم بند آمد. خواستم دستش را بلند كنم. خشك شده بود. اسلحه را دردستش فشرده و همانطور نشسته بود. مات مانده بودم. فرياد زدم: «حاجي...حاجي... اين... اين... يخ...»
و اين حاجي بود كه بغضش تركيد: «ساكت... تورو بهخدا ساكت... داد نزن...بيدارشان ميكني. آروم برش دارين مواظب باشين بالهاي قنديل گرفتهاشنشكنه...
اونو كه از سنگر درآوردين برين اكبر و حسين هم از توي اون سنگر بيارين تابفرستيمشون عقب...».
دستم را عقب كشيدم. نشستم روي لبة يخيسنگر. چشمانش را پائيدم.نگاهش به شيار روبرو خشك شده بود، هيچ بخاري از مقابل دهانش برنميخاست. يخ بسته بود. يخِ يخ. بههيچ صدايي. بدون اينكه جاي تير و تركش دربدنش پيدا باشد. كمي آن سوتر را نگاه كردم. داخل سنگر بغلي، دو نفر نوجوان،حسين و اكبر سر بر شانة يكديگر گذاشته و آرام خفته بودند. با خود زمزمهكردم:
ـ آرام بخواب بسيجي. آرام بخواب پروانه قنديل گرفتهام... آرام بخواب... گلِيخ بستهام.
دلم تنگ است
دلم براي شلمچه تنگ شده
باز دلم هواي شلمچه كرده است
باز از فرسنگها بوي عطر خاكريزش مستم مي كند
باز سوزه جانسوز غروبش در گلويم مي پيچد
ديگر خودم هم خسته شدم
رنگ وبوی اين جا با شهرمان خيلي تفاوت دارد
آري از شهري مي گويم كه در آنجا همه براي خود مي جنگند وكسي ديگر رنگ شهدا را ندارد
همين كه آرام آرام با زندگي روزمره دست اخوت مي دهم نمي دانم چه مي شود؟؟
هرروز بيشتر و بيشتر فاصله بين من و اين همه خوبي مي افتد
دلم تنگ مناجات شهدا را كرده است
دلم تنگ با خدا بودن را كرده است
از دنيا رها شدن
دلم تنگ آن نمازهاي شلمچه كه ابتدايش بر زمين و انتهايش در بهشت بوده، شده است
آري بگذار اينجا ديگر عقده دل را باز كنم
از ناله هاي دل مادران شهيد بگويم كه در كنار قبرهاي فرزندانشان مي سرايند
و آنهايي هم كه نام و نشاني از فرزندانشان ندارندو كنار شهدايي نجوا دارند كه ما آنها را گمنام مي خوانيم
حال آنكه ما خود گمناميم وآنها بايد نشاني از ما بيابند.....
از عقده هاي دل بسيجي هايي بگويم كه نامردي روزگار آنها را پير كرده است.
دلم تنگ است
دلم تنگ آن بوي خوش پيراهن يوسف را دارد كه در شلمچه در حال وزيدن است و ارمغاني براي دل يعقوب صفت من دارد
دلم براي آمدن او تنگ است
او كه آمدنش مي تواند همه اين دل تنگي ها را به اتمام برساند
آري اي كاش اين دل تنگي ها روزي بسر آيد..........
والشمس كه بي روي تو حيرانم
والفجر كه بي وصل تو در بحرانم
والليل كه بي موي تو روزم تاريك
والعصر كه بي عشق تو در خسرانم
( اللهم عجل لوليك الفرج )
خداحافظ كرخه ، خداحافظ كرخه
خداحافظ اي شيارهاي كرخه
تو بايد حافظ و نگهدار مناجات بچه هاي شهيد كه در زمين تو زمزمه مي كردند باشي
خداحافظ اي شهيدان
خداحافظ چادرهاي گردان ميثم حمزه مالك سلمان انصار مقداد حبيب عمار تيپ ذوالفقار
هنوز صداي شادي بچه ها و شور و حال عزاداري و سينه زني آنها به گوش مي رسد
اي غروب كرخه
تو شاهد بودي كه بچه هاي ما چگونه در اينجا با معشوقشان راز و نیازمي كردند
خداحافظ اي نماز شب و نماز شب خوانان كرخه
خداحافظ اي لباس شهادت اي سربندهاي رهايي
خداحافظ اي آخرين سفارشها و قول شفاعتها
هنوز صداي بچه ها مي آيد كه:
كجاييد اي شهيدان خدايي
پرنده تر زمرغان هوايي
همه رفتند و تنها مانده ام من
زكاروان عشق جامانده ام من
اگربار گران بوديم و رفتيم
اگر نامهربان بوديم و رفتيم
شما با خانمان خود بمانيد
كه ما بي خانمان بوديم و رفتيم
نداشتيم توشه راه غريبي توكل بر خدا كرديم و رفتيم ....
زندگي زيباست ، اما شهادت از آن زيباتر است
سلامت تن زيباست ، اما
پرنده عشق ، تن را قفسي مي بيند كه در باغ نهاده باشند
و مگر نه آن كه گردن ها را باريك آفريده اند تا در مقتل كربلاي عشق آسانتر بريده شوند؟
و مگر اين عاشق بي قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني ، كه كره زمين باشد
براي ماندن آفريده اند؟
پس اگر مقصد را نه اينجا ،
در زير اين سقفهاي دل تنگ و در پس اين پنجره هاي كوچك كه به كوچه هاي بن بست
باز مي شوند نمي توان جست
بهتر آنكه پرونده ي روح دل را قفس نبندد.
پس اگر مقصود پرواز است
قفس ويران بهتر.
پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد ..................
« سید شهیدان اهل قلم »

هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه