تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه

غروب شلمچه که هميشه غريب نيست !!

 

گاهي مي شود که غربتش را در سايه ذوقي و به یمن شوقي شيرين به حس زيبايي تبديل کرد با رنگ و بوي زميني و از جنس لذت مردان خدا !

 

گمنام را که مي شناسيد ؟

همو که ما را گم ميکرد از خودمان و وقتي که در لابلاي نيزارهاي جنوب پيدا مي شديم برايمان آشنا بود نامش !

عاشقانه هايش را که در فراق شلمچه مي سرود به ياد داريد ؟

با آن عاشقانه ها بود که از خاک جدا مي شديم و رنگ افلاک به خود ميگرفتيم

و در آن يکرنگي دلهامان چقدر با او آشنا بوديم !

و اين بود تعبير زيباي نزديکي دلها

شمايي که آمده ايد تا شلمچه

حواستان باشد موقع رفتن پايتان به سه پايه دوربين سيد گير نکند !

سيد مرتضي آويني را مي گويم، راوي روايتهاي جاويدان فتح !

مي دانم که وقتي مي آمديد او را نديديد

اما الان دارد يک عکس يادگاري از همه ما ميگيرد در جشن پيوند گمنام

اگر خوب چشممان را باز کنيم سيد با همان لبخند هميشگي از پشت چشمي دوربينش به همه ما لبخند می زند!

می بینید؟

 

+ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 سـاعت 9:46 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
لبخند های پشت خاکریز ...........

بعد از ظهر بود . گردان آماده می شد كه شب عملیات كند.فرمانده گردان با معاونش شوخی داشت، می گفت:خوب دیشب نگذاشتی ما بخوابیم، پسر مردن كه دیگر این همه گریه و زاری ندارد. به خودم گفته بودی تا حالا صد دفعه كارت را درست كرده بودم. چیزی كه اینجا فراوان است مرگ.

بعد دستش را زد پشتش و گفت:بیا بیا برویم ببینم چه كار می توانم برایت بكنم.

******

كسی جرأت داشت بگوید من مریضم، هه ماشاءلله دكتر بودند. آن هم از آن فوق تخصص هایش!

می ریختند سرش. یكی فشار خونش را می گرفت، البته با دندان، دیگری نبضش را بررسی می كرد، البته با نیشگون،‌همه بدنش می كندند، قیمه قرمه اش می كردند. بعد اظهار نظر می شد كه مثلا فشار خونش بالاست یا چربی خون دارد، آنوقت بود كه نسخه می پیچیدند.

پتو را بیاورید. بیاندازید سرش، با مشت و لگد هر چه محكمتر خوب مشب و مالش بدهید، بعد آب سرد بیاورید، یقه پیراهنش را باز كنید، بلایی به سرش می آوردند كه اگر رو به قبله هم بود صدایش را در نیاورد!

********

سال 66 برای اعزام به ستاد مربوطه رفتم ولی از سنم ایراد گرفتند،‌ گفتم: من نیروی ایمان و عشق دارم و شما آن را نمی بینید. می خواهم همسنگر « حسین فهمیده » باشم تا روز قیامت یقه ما بچه های سیزده ساله را نگیرد.

-   خلاصه با زبان ریختن و پارتی بازی رفتم جبهه.

موقع عملیات كه شد و می خواستند نیروها را از "دزفول" به غرب ببرند دوباره سن و سال اسباب درد سرمان شد. به مسئول پنجاه ساله ای كه می گفت شما نمی خواهد بیایید گفتم: شما اگر مهمان منزلتان بیاید گل پژمرده را جلویش می گذارید یا غنچه تازه شكفته و شاداب را. (فهمید چه می خواهم بگویم) گفت: حالا دیگر ما پژمرده شده ایم! امان از زبان شما بسیجیها. دیگر چیزی نگفت.

*****

شنیده اید می گویند عدو شود سبب خیر؟ ما تازه دیروز معنی آنرا فهمیدیم.

دیروز عصر که با خمپاره سنگر تدارکات را زدند. نمی دانید تدارکاتچی بیچاره چه حالی داشت، باید بودید و با چشمان خودتان می دیدید. دار و ندارش پخش شده بود روی زمین، کمپوت، کنسرو، هر چه که تصورش را بکنید، همه آنچه احتکار کرده بود! انگار مال بابایش بود. بچه ها مثل مغولها هجوم بردند، هر کس دو تا، چهارتا کمپوت زده بود زیر بغلش و می گریخت و بعضی همانجا نشسته بودند و می خوردند. طاقت اینکه آنرا به سنگر ببرند نداشتند، دو لپی می خوردند و شعار می دادند: جنگ جنگ تا پیروزی، صدام بزن، صدام بزن جای دیروزی!

******

دسته ما معروف شده بود به دسته پیچ و مهره ای ها ! تنها آدم سالم و اوراقی نشده ، من بودم كه تازه كار بودم و بار دوم بود كه به جبهه آمده بودم. دیگران یك جای سالم در بدن نداشتند . یكی دست نداشت ، آن یكی پایش مصنوعی بود و سومی نصف روده هایش رفته بود و چهارمی با یك كلیه و نصف كبد به زندگانی ادامه می داد و ...

یك بار به شوخی نشستیم و داشته هایمان (جز من) را روی هم گذاشتیم و دو تا آدم سالم و حسابی و كامل از میانمان بیرون آمد! دست، پا، كبد، چشم، دهان و دندان مجروح و درب و داغون كم نداشتیم. خلاصه كلام، جنسمان جور بود.

یكی از بچه ها كه هر وقت دست و پایش را تكان می داد،  انگار لوله هایش زنگ زده و ریزش داشته باشد، اعضا و جوارحش صدا می كرد، با نصفه زبانی كه برایش مانده بود گفت:« غصه نخورید ، این دفعه كه رفتیم عملیات از تو كشته های دشمن یك دو جین لوازم یدكی مانند چشم و گوش و كبد و كلیه می آوریم ، یا دو سه تا عراقی چاق و چله پیدا می كنیم و می آوریم عقب و برادرانه بین خودمان تقسیم می كنیم تا هر كس كم و كسری داشت ، بردارد. علی ، تو به دو سه متر روده ات می رسی. اصغر ، تو سه بند انگشت دست راستت جور می شود. ابراهیم ، تو كلیه دار می شوی و احمد جان ؛ واسه تو هم یك مغز صفر كیلومتر كنار می گذاریم. شاید به كارت آمد! » همه خندیدند جز من . آخر «احمد» من بودم.

 

+ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 سـاعت 9:30 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
                          

نمي دانم تو مي تواني شهر را تحمل كني!

نمي دانم تو را تاب و تحمل دوري از آن همه، آيينه آسماني و دريايي هست!

 آه اي يادگار فرشته ها! تو هم گوشه گرفته اي و دم برنمي آوري؟

تو هم مي بيني اين همه آزار را، اما سكوت مي كني؟ تو هم مي شنوي اين همه زخم و اخم را، اما چيزي نمي گويي؟ آخر مگر تو را چه مي شود. چرا از اين همه سكوت بر لب دوخته، سراغي نمي گيري؟ چرا نمي گويي از اين همه غريبي عريان، چرا نمي گويي از نگاه هاي پرجست وجوي مادران؟ چرا آسمان هشت سال خون گرفته جنوب را گواه نمي گيري؟ چرا سراغ نمي گيري از پلاك هاي ته نشين شده اروند؟

 مگر از دروازه هاي تو، به كرانه هاي بهشت نمي رسيديم؟ مگر از صبحگاه تو داوطلب ميدان مين نمي شديم؟ مگر از خاك پاك تو نگاهي به عطش و محاصره نداشتيم؟ مگر با نگاه به آسمان تو شهادت خويش را پيشاپيش نمي گفتيم؟ مگر از فضاي مظلوم تو دست به دامان مقدس مظلومه اي بي مزار نمي شديم؟

اگر تو نمي داني او خوب مي داند. او خوب مي داند كه بر بالاي پيشاني بندها چه مي نوشتيم. او خوب مي داند كه آرزوي انتقام چه چيز را داشتيم. او خوب مي داند آخرين پلك هايمان در آرزوي ديدن روي كه بود؟ او بهتر مي داند كه پهلوي ما چرا زخم برمي داشت و گلويمان چرا بوي مظلوميت مي داد.

 مگر يادت رفته است محاصره سوزان گردان حنظله را در فكه؟ گلوله هاي شيميايي پشت كانال ماهي را؟ فريادهاي دزدآلود خفه شده در پاي كمين را؟ مگر يادت رفته است سوختن خاموش كوله آرپي جي براي لو نرفتن عمليات؟ يادت رفته است آن همه بي قراري و التماس براي خط شكن شدن؟ يادت رفته است غواص هاي غوطه ور در اوج و موج را. يادت رفته است روزهاي غلطيدن در ميدان مين را

آه اي نزديك ترين بهشت، ديگر «كميلي» نيست تا بگويي «اي از سفر برگشتگان، كو شهيدان ما». ديگر «مالكي» نيست تا نيمه شب ها درهاي شهادت را بكوبد. ديگر «حبيبي» نيست تا بوي عمليات و تك و پاتك در تو بپيچد. ديگر «انصاري» نيست تا از نگاهش قول شفاعت بگيري. ديگر «حمزه اي» نيست تا در دوردست آوازهايش، گله جا ماندن را بشنوي. «ميثمي» كجاست كه سه راه شهادت را از «واجعلنا» پر كند. ديگر كجاست چهارده ساله اي تا وصيتنامه اش را به تو بسپارد. ديگر كجاست تا با لو رفتن رمز بي سيم ها، صداي بال فرشته، گوش زمين را كر كند. آه اي رفته تا آسمان ها! تابوت هاي سبك بيت المقدس ۷ آمده اند. چرا به پيشوازشان نمي آيي؟ چرا پرچم هايت را به اهتزاز در نمي آوري؟ چرا سياه پوش نمي شوي؟ چرا مويه اي سر نمي دهي براي هم نشينان نه چندان غريبت؟ چرا سراغي از آنان نمي گيري؟

 بيا شلمچه،

 شايد تو آنان را بشناسي. بيا اينان را ببين شايد تو بي پلاكي را به ياد داشته باشي. شايد تو بداني آن سيزده ساله كيست. شايد تو بداني راز آن لبخند گمنان خاك گرفته را. شايد تو بداني آن لبان خشكيده چه مي خواهند بگويند. شايد تو بداني وقتي درخاك آرميدند سر در آغوش كه داشتند. بيا ببين آنان را. شايد براي مادري حرف تازه اي داشته باشي. كسي چه مي داند شايد اين زمزمه هاي آبي نصيب تو باشند. تو بيا با آنان حرف بزن. تو بيا به آنان چيزي بگو. شايد اين سكوت تلخ را بشكنند و از ماندن بي دليل ما چيزي بدانند. شلمچه تو مي داني، اما چيزي نمي گويي. آن طرفتر آن همه دست نياز را نمي بيني؟ يعني تو نمي داني چرا اينان دم به دم مويه مي سرايند. يعني تو نمي داني بيقراري اينان براي چيست؟ تو نمي داني چرا هواي شب هايت را دارند و غروب دلتنگت را؟ نمي داني چرا وقتي كه ساعتها سر بر خاكت مي گذارند و مي گويند باز هم تشنه برمي گردند. مي خواهي بگويي تو از آن همه شيميايي بي خبري؟ مي خواهي بگويي تو از «دوعيجي» چيزي نشنيده اي؟ مي خواهي بگويي نمي داني چرا آن سه راه را «سه راه شهادت» ناميدند؟...

 

محمدباقر پورمند

+ پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 سـاعت 15:4 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
اروند، این روزها چه میکنی؟

هر کسي براي خودش حال عجيبي داشت .

در آب اروند وضو مي گرفتند و به گوشه اي از نيزارهاي کنار اروند مي رفتند و شروع به

  مناجات با خدا مي کردند .

بعضي ها هم زيارت نامه حضرت زهرا (س) مي خواندند و ذکر يا زهرا مي گفتند.

 انگار از آن حضرت خواسته اي دارند .

خواسته اي که بعدها معلوم شد گمنامي و مفقود الجسدي است . آن هم در اروند .

 در اروندي که از جايي مي آيد که روزي قدمگاه بزرگ مرد کربلا

ابوالفضل عباس (س) است .

آري عمليات شروع شد و بچه هاي والفجر 8 با رمز يا زهرا (س) دل را به اروند زدند و

بعضي ها هم دل از اين آب حسيني نکشيدند و در همان جا مقام شهيد گمنامي را انتخاب

کردند و رفتند ......

                                                  

 

    

 

اروند،

یادت هست شب عملیات والفجر 8 را، آنگاه که فرزندان فاطمه را به آرامی در آغوش گرفتی و آنان را به سلامت به ساحل رساندی؟ راستی در آن عملیات چه کسی وظیفه ات را در گوشت نجوا کرده بود؟ بعضی از بچه ها می گفتند همینکه وارد آب شدند موجهای کوچکی ساختی کمی بزرگتر از ارتفاع سر بچه ها تا شیر بچه های امیرالمومنین بی نگرانی از دیده بانهای دشمن آسوده در آغوشت بلغزند و سلامت به آن سویت برسند.

های اروند، اروند، راستش را بگو این روزها بدون آنها چه می کنی؟ می دانم که تو هم چون من با خاطره آن روزها روزگار می گذرانی، ولی خوشا به حالت که کسی اشکهای تو را در فراق یارانت نخواهد دید. خوشا به حالت اروند!

از عجایب ایمان آن است که انسان در دل جهل قدمهایی از سر بصیرت بر می دارد، بی آنکه ببیند و همین است که کمر شیطان را شکسته است.

فرزندان زهرا (س) در آن روزها چنان صفحاتی از تاریخ انسان را رقم زدند که خدا یک بار دیگر "انی اعلم ما لا تعلمون" را برای ملائک آسمان تفسیر کرد تا بدانند که تفاوت بین ایمان آنها و ایمان این بچه ها تا کجاست.

آنان خدا را در عظمت محضرش سرزنش کردند و اینان به شنیده ای ایمان آوردند، بر ایمان خویش ماندند، خطرها را به جان خریدند و آنگاه که معشوق شیفته صفای باطنشان شد با پای سر به دیدارش شتافتند. حق داری اروند، حق داری اگر در فراق ایشان خون گریه کنی!

عملیات حوالی ساعت 10 آن شب با رمز یا فاطمه الزهرا (س) شروع شد و غواصانی که تا ساعتی پیش تن خود را به آب خروشان اروند زده بودند، اینک خط شکنان لشگر اسلام بودند تا به اعتراف عراقیها عملیات کمرشکنی را آغاز کنند که عراقی ها هرگز از زیر بار سنگین آن سر بلند نکردند.

+ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 سـاعت 10:20 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
صدایم کن !

 

" شلمچه "

این واژه غریبی است . هم برای آنانی که می شناسندش و هوایش را نفس کشیده اند و هم برای آنان که تنها نامش را شنیده اند ...شلمچه منطقه ای است در خوزستان که مدتها در اختیار عراق بود و مردان زیادی در این منطقه جان باختند ...هنوز هم شلمچه قربانی میگرد...همین چند روز پیش سربازی روی مین رفت ...در شلمچه برای هر سرباز و رزمنده ایرانی در زمان جنگ 14  تا مین کاشته بودند ( به این عدد شک دارم ..شاید یک صفر کم دارد ! )...بمبهای خوشه ای اولین بار در اینجا آزمایش شد ..بمبهائی که در آسمان منفجر می شد و در فضائی سه برابر یک زمین فوتبال هر جنبده ای را آتش میزد و نابود می نمود ...شلمچه برای مردانش مکان مقدسی بود و هست ...خاکش را تمام رزمندگان در خانه دارند و این تلخ ترین خاطره از آن روزهاست ....تلخ ترینشان...تلخ ترین ...خاک شلمچه همیشه بوی خون گرم میدهد ...برای هر وجبش مردی جانش را فدا کرده است ..شلمچه از آن نقاط تاریخی است که هر ذره خاکش با قطره خونی رفاقت دیرینه دارد  ، نکته عجیبی است اما واقعیت دارد ، زمانی که در فکه یا سر پل ذهاب و یا فاو و حتی الم القصر بودم ، در حین یک عملیات و یا زد و خورد ساده اگر 50 شهید می دادیم ، حاج حسین عصبانی و مکدر و با حرص پشت بی سیمش فریاد می کشید : آقا جون 50 تا شهید دادیم ...50 تا ...می فهمی ؟! اما اگر در همین مقایس در شلمچه 300 نفر را از دست می دادیم . همین حاج حسین عزیز و بزرگوار پشت بی سیم نفس عمیقی می کشید و آرام می گفت : به حمدالله به خیر گذشت ، 300 نفر از بچه ها پریدند ولی ما هنوز در شلمچه هستیم ..خدا را شکر !!! انگاری که خون دادن و تکه پاره شدن برای شلمچه امری است طبیعی و قابل قبول ...نمی دانم این حس غریب از کجا آمده بود ولی یقین دارم این از ذات شلمچه می آید ...مردن برای این خاک لازم و ضروری است ...حکم است شاید !!!

این شلمچه است ...آنچه باید در باره اش بدانید ...اما حرفهای دیگری هم هست ...صاحب این قلم افتخار داشته در این خاک مدتی را بماند و زندگی کند و برایش بجنگد ...به خاطر همین است که با او دوستم و میخواهم با رفیق دیرینم که حق رفاقت را برایش به جا آورده ام سخن بگویم ...

شلمچه ..مهربانم !

بار اولی که آمدم و روی خاکت ایستادم ..زانوانم لرزید و نشستم و آقا مرتضی هم نشست کنارم و گفت : اینجا عین کربلا است ...دلم آدم میگیرد اینجا ...حتما خوانده ای زمانی که زینب قدم به کربلا گذاشت سخت دلش گرفت و بی بهانه گریه کرد و از اندوه این سرزمین شکایت نمود ..اینجا همانجاست ...

صبح زود بود که رسیدیم و هوای خنک صبحگاهی آن هم در ماه دی صورتم را نوازشمی داد . اما گرم شدم از صدای نفسهای تو ...تو همیشه همینجوری نفس می کشی ...داغدار و سنگین ...با خودم فکر میکنم دلیل گرفتگی هوای تو همین است ..بس که خودت اکسیژن را به گلوگاهت می کشی ...گلوگاه تو را سه راه مرگ نام نهادند ...سه راه مرگ ؟!!! نام غریبی است اما حقیقت دارد ...

در همان روز اول خبری را شنیدم و هیچ وقت از ذهنم جملات دقیق این خبر  بیرون نرفت :

صدام حسین از یک شرکت آمریکایی به نام« آل کولاک» در بالتیمور، بیش از 500تن ماده شیمیایی به نام « فیودی گلیکول» خریداری نموده که این ماده در صورت مخلوط شدن با اسید کلریدریک به گاز خردل تبدیل می شود.

بعدها ..شرایطی پیش آمد تا از مقابل دفتر این شرکت عبور کنم ...در کالیفرونیا ..یک تابلوی مسی با خطوط مشکی نام شرکت را به شانه داشت و درست مقابل درب چوب گردوئی اش نصبش کرده بودند ...نفهمیدم چرا ...اما داغ شدم و روی تابلویش تف کردم ( یک بار برای همیشه در زندگی ام اینقدر بی ادب بودم ) بابت همان آب دهان 700 دلار آمریکا جریمه ام کردند ...قاضی خانم دادگاه هم از من وقتی پرسید دلیل اینکارت چیست فقط نام تو به زبا آوردم : شلمچه !

می دانستم آنها حرف مرا نمی فهمند ...اما این را آن روز گفتم ...برای اینکه حالا برای تو تعریف کنم که بدانی در آنجا هم یاد تو از ذهن من بیرون نرفت ...تو در خاطراتم ابدی شدی ...رفیق ماندگاری که همیشه میشود برایت حرف زد ...گفته بودم قبلا این را برایت ! ..آن هم رو در رو :

تو تنها سرزمینی هستی که میشود با تو به صدای بلند حرف زد و منتظر شنیدن پاسخت بود ...یادت که باشد همین چند سال پیش به هوای تفحص آمدم ...غروب بود و مثل همیشه سنگین شدم و دلم گرفت و ایستادم روبروی خورشید و فریاد زدم : آهای شلمچه ! با توام ...! رفقای مرا که در آغوش خودت امانت گرفته ای بازگردان ..آمده ایم دوستانمان را از تو پس بگیریم ...کاش که تو امانت دار خوبی باشی ...

بعد نسیمی از سمت شمال تو وزیدن گرفت ..تو داشتی جواب میدادی ...اگر دیگران متهمم نکنند به جنون و خوش خیالی و خرافات ...صبح فردایش از همان سوی نسیم ...چهار شهید باز یافتیم ....خاطرت که هست بانو ! ( این را هم برای محض اطلاع دیگران بگویم که من شلمچه را همیشه بانوئی می دیدم در لباسی ارغوانی ...دامنی بلند و گیسوانی افشان اما پژمرده ...چشمانی خیس از اشگ و منتظر ...شالی به رنگ سپید با گلهای نرگس  که بر سر دارد ...زیبا و با شکوه ...اما خاکی و دل شکسته ..دلربا و فریبا ..اما خسته و اندوهگین ...شلمچه بانوی اندوه و امید بود و هست ...هزار سال مگر بگذرد تا داغ بانوی ما رنگ ببازد و شاید لبخندی به لب آورد ...شلمچه عروسی ماتم زده است که هزاران داماد شیدای خود را در کابین خون نشانده است ...عروس غمگین و دل فریبی که هیچگاه نتواند از داغ دامادان جوانش گل شادی به سینه بگیرد )

شلمچه ...جانم ...عزیزم ...!

هر که  تو را دید در همان نگاه اول دل باخت و گرفتارت شد  ...بس که ناز و عمزه ات خریدار داشت ...چشمان تو را که همه امید بود و انتظار ، دوست داشتند ...و نمی توانستند زنجیر را به پای ظریفت تاب بیاورند ...هیچ جوان ناموس پرستی نیست که دلش تحمل گرفتاری و اسارت تو را در دستان این اعراب بربری بیاورد ...اعرابی که برای خاک خودشان ارزش نمی گذارند چگونه خواهند توانست آداب احترام تو دختر سر گل و یگانه خوزستان را به جا آورند ، میدانم که از نسل این اعراب نفرین شده بیزاری ..همه اشان بوی تعفن می دهند ...قدمهایشان نحس است و نفسهایشان آلوده به گناه 1400 ساله ...اجدا اینان مگر نبودند که چهارده قرن پیش متجاوزانه به خاک پدرانمان یورش بردند ؟ اینان پلید ترین و خبیث ترین نسل تاریخ اند ....مردمی که عزیز ترین فرزندان خود را برای جهلشان و خودخواهی مضحکشان ذبح کردند ...لعنت ابدی خدا به اینان  ...

دل دادگان تو برای رهای ات از دست شوم اینان تن به آتش سپردند .
.بی هراسی ...بی هیچ شکی ..خواستند که قدمهاشان را قلم کنند ...تا هیچ متجاوز دیگری فکر دست درازی به تو بانوی عزیزمان را نداشته باشد !

عاشقانت به امید گوشه چشم تو بود که زیر گلوله ها هم لبخند می زدند ...آرزوی وصل تو محال نبود ...برای همین این همه عاشق بی اینکه هیچ چشم زخمی به هم بزنند ... برادرانه در راه تو به دامنت فرو می افتادند و در خون خود ترانه دیدار تو را می خوانند ...بانو ! در کجای دنیا سراغ داری عاشقان یک دل که اینگونه پیمان داشته باشند ..رقابت آنان برای وصل تو نبود که برای جانفشانی به درگاه تو از هم سبقت می گرفتند ...چه مردانی ...! چه مردانی ...! حق داری اینگونه به داغ مردانت بنشینی ..حق با توست بانو ! محال است دیگر مردانی اینچنین بی ادعا عاشق تو باشند و برای تو خون بدهند و بمیرند تا که تو باشی همیشه برقرار و ایستاده و مغرور و سرت را بالا بگیری به افتخار .

شلمچه ...فرشته صورت ! ..به خون نشسته !

صورتت را با خون یارانم سرخاب زدی ..گونه هایت با بدنهای گمنانم هم قبیله هایم سرخ ماندند ...و ابروان کمانی ات که رو به اروند نشانه رفته اند جای رد پای برادران من است ...راهی که بی بازگشت بود ...

تاوان زیبا ماندن تو سخت بود ...اما تحملش می کردیم ...همه می دانستیم برای داشتنت  قربانی باید داد ...برای همین جوانان خوش صورت بلند سیرت وطن ..تنها به خاطر تو بود که اینگونه بی قرار دل به تو داشتند و سر به قربانگاهت ...می دانم که دلواپسی هایت را هر روز در غروب دلگیرت می ریختی

...می دانم بیشترین بار... آسمان بر روی تو بود که می گریست ...بهار ها ...بوی علفهای تازه رسیده دشت و عطر نسیم در پیچ و تاب نخلستانها با بوی خون در هم می آمیخت و تو بغض می کردی و دل همه آنان که در روی دامن تو نشسته بودند کمی گرفت ...خودت بگو ..دلتنگیهایت که به پایان میرسد ؟

شلمچه !

با تو عهدی داشتم و قراری ...خاطرت که هست ؟

گفتم بودمت که سال آخر زندگیم ...

( خودت که آگاه به سرنوشت تمام دوستانت هستی ) صدایم کنی ..همان

گونه که همیشه ترانه های آشنائی ات را به باد می سپردی و من هر کجا که بودم این پیامها را می شنیدم و صدای تو را که حزن داشت و لحنش تلخ بود اما شیرین  می شنیدم...( بارها شده بود در سرمای ام القصر ...سلامت را می گرفتم و بلند فریاد می زدم :                          سلام بر تو ای شلمچه !

و دیگران که می پرسیدند ...می گفتم این شلمچه بود که سلام میداد با باد ..این نسیم از سوی شلمچه است ..بی ادبی است اگر جوابش را به فریاد نگوئی ..چون من میدانم که گوشهای باد در همه جای جهان سنگین است و باید با صدای بلند خطابش کنی تا بشنود !!! )

تا بیایم و دیداری با هم تازه کنیم و دستت را بگیرم و دوباره برایت خاطره آن روزها را تکرار کنم ...

شلمچه من هنوز منتظر این وعده ام ...

صدایم کن !

 

  

 

ژولیس سزار

امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی

+ پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 سـاعت 18:28 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب