مارَمَيْتْ اِذْرَمَيْتْ
شهيدجواد گل محمدي در 15 سالگي مسئول انجمن اسلامي هنرستان شهيد باهنر نقده بود

وقتي به جبهه جنوب اعزام شديم مداوم تكرار مي كرد خداوند مي فرمايد : تيري را كه به دشمن شليك مي كنيد خدا آن را هدايت مي كند شما فقط شليك مي كنيد. وقتي عمليات فتح المبين شروع شد تنگه رقابيه آزاد گشت معناي سخن او را بهتر متوجه شديم.
خدايا !!
24000 كشته و اسير و زخمي صداميان كار كيست؟ ؟؟!!
باديدن اين همه تلفات او باز آيه «مارِميت اذرميت»را تكرار مي كرد و به ما هم توصيه مي كرد
و هرگز غرورش را نديديم .
بعد از مرخصي دوباره اعزام شديم و در مرحله دوم عمليات بيت المقدس شركت كرديم

از راست ايستاده : برادر حميد راهدانه، شهيد احد فيضي، برادر موسي مرامي،
شهيد جواد گل محمدي
نشسته : برادر رحيمي، ............، برادر رضا وليان
يك روز قبل از عمليات وقتي پاتك سنگين 50 تانك زرهي دشمن را جواب داديم او بسيار مريض بود ولي پشت خاكريز جانانه دفاع مي كرد. بعد از شكست دشمن در پاتك او را به پشت جبهه جهت مداوا فرستاديم حدود ده كيلومتر به عقب برگشت و ساعاتي بعد دستور عمليات رسيد، موقع حركت من اسلحه و كوله آرپي جي او را برداشتم و كيلومترها از پشت خاكريزها و شيارهاي پيچ در پيچ به دشمن نزديك شديم
ارتفاع خاكريزها كمتر از قد ما بود و در بعضي جاها بريدگي داشت
دشمن روي ما ديد داشت و مي ديد كه به او نزديك مي شويم
مداوم مي زد و همه جا را به آتش بسته بود
لبه خاكريزهائي كه از پشت آن حركت مي كرديم آماج رگبار سنگيني بود
خدايا !! دشمن از حمله خبر دارد و كاملاً آماده است چگونه فتح خواهيم كرد؟!
دل به خدا سپرديم زيرا ما وسيله بوديم و رضايت او هدف ما
و تنها او ضامن پيروزي است و بس

نشسته از چپ نفر دوم برادرم رحمان ملكي نفر چهارم برادر موسي مرامي - سردار مرامي از فرمانهان دوران دفاع هستند-
درتاريكي شب پشت خاكريزي، نماز مغرب و عشا را بنا به دستور فرماندهي نشسته خوانديم تا تير نخوريم
كسي آرام دست بر شانه ام گذاشت و گفت : عسگر جان سلاح و كوله ام دست شماست ؟؟
او جواد گل محمدي بود !!
خدايا اينجا كجا و او كجا؟ او خيلي با ما فاصله داشت چگونه خود را به ما رسانده است؟ !!
سلاح اش را از من تحويل گرفت و راهي شديم ساعتي نگذشت پشت خاكريز آخر كه 100متر با دشمن فاصله داشت رسيديم و با
دستور فرماندهي با تكبير بلند به قلب دشمن زديم
الله اكبر ! الله اكبر !!
(اگر بلندگوهايتان خاموش است روشن اش كنيد تا صداي تكبير و گلوله هاي بچه ها را بشنويد)
ميان دو خاكريز قيچي شكل قر ار گرفتيم
دنيايي از آتش بود

روي خاكريز چندين پدافند هوايي 23 ميليمتري و چندين پدافند هوايي شيليكاي چهارلول و دوشكاهاي
بي شمار و...بود كه مرتب آتش مي ريختند
عراقي ها ساعتي مقاومت كردند اما با آتش رزمندگان و ياري خدا مجبور به فرار شدند و خاكريزها پشت سر هم فتح شدند وقتي صبح شد پشت خاكريزي با ارتفاع كم تر از قد انسان قرار داشتيم دشمن پاتك سنگيني را شروع كرد مقاومت به شدت مقاومت كردند و دشمن نتوانست خط را پس بگيرد
علاوه بر آتش مسقيم تانك ها كه خاكريز را سوراخ مي كرد
زمين و آسمان را به توپ و خمپاره بسته بود،
ناگهان با اصابت خمپاره اي
محرم غفاري،
نجفعلي شوكتي
و جواد گل محمدي

نقش بر زمين شدند،
و به وجه الله نظركردند و به آسمان پركشيدند.
او بيمار آمد بيماري جسم اش نتوانست جلو بر بيماري خال لب يار غلبه كند
يادت هست پيرمان چه گفت :
من به خال لب ات اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
وقتي لايق شهادت شده باشي بيماري و مسافت مانع نمي شود
معبود و محبوب خود صداي ات مي زند.
مگر نه كه فرموده است :
من طلبني وجدني،
من وجدني عشقني،
من عشقني عشقته،
من عشقته قتلته
،....
آري عزيزان شرط شهادت لياقت است
آن گاه خدا از ميان بندگان اش بهترين را برمي گزيند
و از دروازه بهشت برين اش بندگاني را اجازه عبور مي دهد
كه لياقت لازم پيدا كرده اند
والا خيلي ها منتظر شهادت بودند و آن جا صف بسته بودند.
يا فاطمه ! مي خواهم با تو سخن بگويم ولي نمي دانم که رويم را به کدام سو بگردانم تا تو آنجا باشي. به بقيع ، به کنار قبر پيامبر و يا به خانه ات.
و اين همه سال سرگرداني ما و اين همه گمنامي تو ، دليلي است بر عظمتت . اي سيده زنان عالم . تو آن قدر بزرگي که همه کس با چشم هاي خودبين و دنيابين نتواند ببيند،حتي محل دفن تو را .
و اين همه عصمت و حجاب و عفت در که جمع خواهد شد ، جز
دختر حبيب الله ، همسر ولي الله و مادر ثارالله !!!
يا فاطمه ! امروز سالها از رفتنت گذشته است . ولي ما حکايت تو را شنيده ام و حکايت نامردان روزگارت را که قدر امانت ندانستند و پيمان شکستند و چه بد عهداني بودند آنانکه حرمت نگذاشتند ، حريم خانه رسول را.
و مگر اينان سخن پيامبر را نشنيده بودند که : " فاطمه پاره تن من است هر که او را بيازارد ، مرا آزرده و هر که او را خشنود کند مرا خشنود کرده است . "
يا فاطمه ! قرار روزگار اينگونه برايمان خواسته است که نه از جاهلان قبل از بعثت باشيم ، نه اولين مسلمانان تاريخ ، نه الله اکبر گويان فتح مکه و نه پيمان شکنان بعد از پيغمبر. ما تابعين توييم . تابع رسول و اهل بيت. و به يقين نه قصد عهدشکني داريم و نه قصد آزرده کردن دل رسول. و خوب مي دانيم آزردن دل فاطمه ، آزردن دل پيامبر است .
يا فاطمه ! امروز روز پر گرفتن توست.
به ما نيز پرواز را بياموز که از هر سکون ، خسته ايم.
آمين...

چه شبي است امشب خدايا !
اين بنده تو هيچگاه اينقدر بي تاب نبوده است .
اين دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است .
اين اشك اينقدر مدام نباريده است .
چه كند علي با اين همه تنهايي ........
خسته ام خدا ! چقدر هم خسته ......
چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو كنم ؟ !
اگر تغسيل فاطمه به اشك چشم مجاز بود آب را بر بدن او حرام مي كردم
آب بريز اسما !
كاش آبي بود كه آتش اين دل سوخته را خاموش مي كرد اي اشك بيا !
بيا كه اينجاست جاي گريستن .
اي واي اين تورم بازو از چيست ؟ ......
اين همان حكايت جگر سوز تازيانه و بازوست .
خلايق بايد سجده كنند به اينهمه حلم به اين همه صبوري
فاطمه ! گفتي بدنت را از روي لباس بشويم ؟
براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظه اين دل خسته را كردي ؟
نازنين ! چشم اگر كبودي را نبيند ، دست كه التهاب و تورم را لمس مي كند .
اي خدا !
اين غسل نيست ، شستشو نيست ، مرور مصيبت است .
دوره كردن درد است . تداعي محنت است
این كه جسم است اينهمه جراحت دارد
اگر قرار به تغسيل دل بود چه مي شد .
بچه ها بياييد . حسن جان ! حسين جان ! زينبم ! عزيزم ام كلثوم بيائيد با مادر وداع كنيد
آرامتر عزيزان !
رويش را ؟ باشد باز مي كنم هرچند كه ديگر تاب ديدن آن چهره نيلي را ندارم.
شما را به خدا بس كنيد بچه ها برخيزيد .
اين جبرئيل است كه پيام آورده برخيزيد
جبرئيل مي گويد : روح اين بچه ها مفارقت مي كند از جسم بردارشان .
عرش به لرزه در امده شيون ملائك اسمان را برداشته
بردارشان تاب و تحمل خدا هم ………. علي جان بردارشان !
اي رسول خدا !
دلم خون و خسته است و غصه ام دائم و پيوسته
دخترت به تو خواهد گفت
ولي نه زهرا محجوب تر از آن است كه دردهاي دلش را حتي با تو بگويد .
يا رسول الله
ببين كه دخترت در پيش چشم تو مخفيانه به خاك سپرده شد
فاطمه جان !
چطور بگويم فراق تو سخت است
اي اشك هميشه ببار
اي چشم هماره همراهي كن كه غم از دست دادن دوست غم يكي دوروز نيست غم جاودانه است
فاطمه جان
پرنده جانم زنداني اين آشيان تن شده است ، اي كاش جان نيز همراه اين ناله هاي جگر سوز در مي آمد
اي كاش علي را غريب و خسته و تنها ، رها نمي كردي …….
( سيد مهدي شجاعي )
و تو اي شهيد...
دلهاي بي پناه مان را كه چون آبگينه هاي شكسته در پهناي گيتي سرگردانند در
پهناي ضريح مقدست آشيان ده كه محتاج پر كشيدن به فطرت خدائيمان هستيم
نمي دانم چرا ديشب در مهماني خلوت شبانه ام تنها جرعه شراب آه بود كه مي نوشيدم
نمي دانم چرا ديشب هيچ چيز نبود كه از مهمان تنهائيم بخواهم
فقط مي خواستم بدانم كه تو اي شهيد...
از كدامين دنيائي كه با بودنت عالمي را
به تسخير خود درآوردي از كدامين دريائي كه با بودنت كوير خشك انسان ها را
سير آب كرده اي بدانم كه تو از كدامين دياري كه با خون خود عشق را تفسير
كرده اي و عاشقان را شيداي خود ساخته اي
بدانم كه چه بر تو گذاشت در آن صحرائي كه بنيان كردي
الفباي عشق را به قيمت خون لاله ها

طلایيه سرزمین عجیبی است ! ... خیلی عجیب ...خیلی ...سال پیش که رفتم برای تفحص ..دست به خاکش که کشیدم گرم بود ..گرم ..گرم...تفتیده و تب کرده ...ماه بهمن و این داغی ؟!
دشت طلایه .....صاف و یک دست ...هیچ جان پناهی ندارد ..مگر بوته های سرگردان ..! از خاکریز ما تا خاکریز آنها خیلی فاصله بود . و دشت وسیع و پهناور ...چند لشگر در آن جا... جا میشد ؟ حرکت شنهای روان را هم میتوان شماره زد . چه رسد به حرکت مارپیچ یک گردان !
...این ما بودیم که باید این وسعت بی پناه را رد میکردیم تا برسیم به خاکریز دشمن ...و الی که عراقیها صد سال حاضر نبودند تن به این جنون بدهند. این سوال بزرگی است که از همان زمان تا این روزها با من است و رهایم نمیکند . چه کسی نشست فکر کرد و طراحی این عملیات را نمود و تصمیم گرفت که ما... یعنی آدمها از این دشت عبور کنیم و برویم آن خاک ریز را فتح کنیم ؟ با خودش چگونه محاسبه کرد ...معمای غریبی است ...هر وقت این طلایيه را به خاطر می آورم یاد خودکشی دست جمعی نهنگها می افتم که هنوز هم هیچ دانشمندی به چرائی آن دست نیافته است ..باورتان باشد که دست خودم نیست ..همین جوری این تشابه به نظرم میرسد !!!...
گروهان اول که به دشت زد در همان دقایق اول با رگبار چند کلاش درو شد و بچه ها روی زمین خوابیدند برای همیشه ...گردان به دشت زد ...حالا رگبار سلاح سربازان کافی نبود ...پس دوشکا به کار افتاد ...گلوله اش به هر جا که می خورد با خودش می کند و می برد ..
.چند دست در این دشت مانده ؟ چند پا ؟ چند سر ؟ همین جا بود که راز پیشانی بندها برایم آشکار شد ...آنانی که یا ابولفضل بسته بودند دستانش قطع میشد ...آنان که یا حسین ..سرشان میرفت ...و دیگرانی که یا زهرا داشتند از پهلو تیر می خوردند ...و من یا رقیه بر پیشانی داشتم !!!
حاج حسین آن روز آنقدر فریاد از جانش کشید که برای همیشه صدایش گرفت ...بعد از این همه سال هنوز که هنوز است صدایش باز نشده ...و من آنقدر گریه کردم که هنوز چشمانم خیس است ...نمیدانم برای چه کسی گریه کردم ..خاطرم نیست ...فقط میدانم که در آن بلوای خاک و آتش و خون من تنها گریستم برای همیشه و هیچ وقت اشگهایم خشک نشد ..هیچ وقت ...
طلائيه خجالت میکشد از ما ! میدانم ...بعد از سالها که به آنجا رفتم برای پیدا کردن یادگاریهای رفقا ...فهمیدم که این عرق شرم بر پیشانی این دشت تا قیامت خشک نمیشود ...راز تب داری طلائیه در همین است ...
یک بار به حاج آقا پناهیان گفتم که : چرا آقای ما از کنار کعبه میخواهد اذان قیامتش را بخواند ؟...حتم میخواهد بگوئید به خاطر تقدس آنجاست ..این تقدس مگر از فرمان خداوند به ابراهیم و چیدن سنگهای دیوار کعبه به دستان پیامبر بزرگ نشات نمیگیرد ؟ یعنی میشود از طلایيه مقدس تر هم پیدا کرد ؟...مردانی که جز خدا نمی دیدند ..خون و همه آرزوهایشان را در این خاک جا گذاشته اند ...من یقین دارم که مقام آنها کم از اسماعیل نیست ..که خداوند راضی به ریختن خونش نشد ...اینجا هزاران اسماعیل گلو پاره کرده اند ...
طلائیه را که می بینم از سرزمین آبهای همیشه آبی خجالت میکشم ...سرزمین عشق فقط طلائیه است ...
و سرزمین آبهای همیشه آبی فقط نشانی از عاشقی است در برابر طلائیه ...
( امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي )
...آرامش بگذاريد،رهايش كنيد بگذاريد با امامش تنها باشد،
اشك بريزد
و دلش بسوزد و بي تاب باشد.
راستي شما اي عاقلان!چه برداشتي از آن چهار قطعه سنگ مرمر داريد؟
وقتي چشم بر خاك امام ميدوزيد به چه فكر مي كنيد؟
چه مي فهميد؟نهايت آنكه او مرجعي بزرگ و رهبري خستگي ناپذير
براي مردمش بود
و اكنون به حكم الهي رفته است و ما در فقدانش اشك ريخته ايم
و گهگاهي براي اداي احترام دسته گلي بر مزارش مي نهيم
آري فقط همين!
اما او در كنار جسم امام روح خويش را مي نگرد كه زير خاك مدفون است.
چهار قطعه سنگ مرمر براي او خانه كعبه است.
چهار قطعه سنگ مرمر براي او حرم پيامبراست.
چهار قطعه سنگ مرمر براي او ضريح شش گوشه ابا عبدالله است،
دل سوخته زينب، پاي تاول زده رقيه است.
چهار قطعه سنگ مرمر در گوش او ترانه عشق مي خواند
. چهار قطعه سنگ مرمر براي او برگه اعزام است
قطار تهران_انديمشك است.پادگان دوكوهه است.گردان كميل است
چهار قطعه سنگ مرمر براي او جامهري حسينيه همت است
كه مهرهايش در دل شب به غارت عشق مي رفت
چهار قطعه سنگ مرمر براي او سنگرهاي تنگ و بي سقف شلمچه است،
خاكريزهاي بيادماندني فكه است.
آري اي عقلاي قوم!آرامش بگذاريد،
بگذاريد تا مي تواند خيره خيره مزار امامش را را بنگرد و اشك بريزد،
اين كمترين اظهار عشقي است كه يك فرزند در برابر عظمت پدر
معنوي اش مي تواند به نمايش بگذارد؛
افسوس كه شما آن چشم را نداريد تا ببينيد
اين چهار قطعه سنگ مرمر با دل خون اين بسيجي چه ميكند!
او هرگاه با گنبد طلايي امام وداع مي كند و به شهر باز مي گردد،
همان احساسي را داردكه پس از گرفتن مرخصي به شهر مي آمد و
هرگاه عزم بهشت زهرا مي كند همان احساسي دارد
كه هنگام حركت براي شكستن خط تجهيزات بسته
و سوار بر كاميون به سمت منورهاي شهادت به پيش مي رفت.
آرامش بگذاريد،اصلا كارهايش روي حساب نيست،
آداب زيارت نمي داند كه اگر مثل شما عاقل بود جبهه نمي رفت،
اگر آداب زيارت مي دانست فقط شب هاي جمعه راهي قبرستان مي شد
گريه كن اي دلسوخته، اي غرق ماتم،
مي دانم اگر خلاف امر نبودآنقدرسرت را به ديوار ضريح مي كوبيدي
تا چشم بر دنياي بي امام فرو بندي
اما اي پرستوي سينه سرخ امام،
تو بايد بماني با همه سختي اش همانگونه كه امام مي خواست،
اگر شما نيز نبوديد شايد امام فرمان مي داد تا در كنجي غريب مخفيانه دفن شود
تا مبادا واعظي،
مسجدي و مدرسه اي بر مزار عاشقي حاضر گردد
كه يك عمر از مسجد و مدرسه بيزار بود؛

براي رفتن هميشه فرصت هست . . .
من از حضور اين همه بيخودي در خانه ام متنفرم
اي دل !!
برخيز تا براي رفتن فكري بكنيم
آه
احساس مي كنم
كه از هواي سفر سرشارم
و دلم هواي رسيدن دارد
امروز من حضور كسي را احساس مي كنم
كسي كه مرا
به دستبوسي آفتاب مي خواند
و راز پرپر شدن شقايق را با من به گريه مي گويد
كسي كه در كوچه هاي شبانه اشكم
با او آشنا شده ام
به همراهم گفتم :
ما با كدام كاروان به مقصد مي رسيم ؟
گفت :
كارواني كه به نيت برنگشتن مي رود
وقتي به راه مي آيي
با هر گامي كه بر مي داريي
آفتاب را بزرگتر مي بیني
اين كاروان به زيارت آفتاب مي رود
گوش كن !
باز هم صداي همهمه مي آيد
همهمه اي عظيم
هميشه اين طور است
وقتي كه از حرص حقير داشتن
دل مي كني
همهمه اي عشق را مي شنوي
اينان كه در پاي بيستون
به صف ايستاده اند
راهيان عشقند
وقتي كه از هواي گرفته ي بودن
به سمت جبهه مي آيي
تمام تو در معيّت آفتاب است
زير كساي متبرك توحيد
با دلم گفتم :
هيچكس بي آنكه سعي كند
به زيارت آفتاب نخواهد رفت ...............

وقتی آمدند، هفتم مهر سال 59 بود و شهر آباد،
وقتی رفتند هیچ چیز از شهر باقی نمانده بود .به یكباره پیدایشان شد، از همه جا سرازیر شدند، مثل انبوه ملخ هایی كه به مزرعه هجوم می آورند، مثل بیماری، مثل طاعون.
باید مي ايستاديم با هر چی، چوب، سنگ، یا تفنگ و ما ایستادیم
با چوب و با سنگ و با تفنگ. بعد از چهل روز مقاومت با چشمی گریان شهر را ترك كرديم.
جهان آرا را هم دیديم كه پشت بیسیم گریه می كرد و كمك می طلبید. كمكها اندك بود، و یورش خصم گسترده. بیست و چهارم مهرماه شهر ما شهر خون شد و
ده روز بعد سقوط كرد.
در آن سوی کارون بغض یکی از بچه ها ترکید و بر لب رودخانه ایستاد
و رو به شهر ش فریاد کشید :
ــ خرمشهر صدای مرا می شنوی ؟ خرمشهر به بعثی ها بگو ما بر می گردیم ! آزادت خواهیم کرد .
ما با اسلحه امان منتظر مانديم تا لحظات انتظار به سر آمد و همه در اردیبهشت سال شصت و یك با عملیات بیت المقدس حركت كردیم؛ در مرحله چهارم عملیات شهر در دست ما بود، با تعداد زیادی اسیر.
كمی قبل تر صدام گفته بود:"اگر خرمشهر را آزاد كنید، من كلید بصره را به شما می دهم." ما كه نه. به قول امام(ره) خرمشهر را خدا آزاد كرد، و ما تنها كلید شهر خودمان را می خواستیم كه بعد از 575 روز گرفتیم. خوشحال شدیم و اشك شوق ریختیم.
آن وقت سوم خرداد جاودانه شد
و روز مقاومت و ایثار و پیروزی نام گرفت.
در گوشه ای از شهر بهروز مرادی ( خرمشهری سبزه رویی که در آن 34 روز مقاومت در کنار یارانش از شهر دفاع کرده بود ) بروی تابلویی نوشت :


خرمشهرآزاد شده بود
رزمندگان خسته از جنگ يك ماهه
در پشت خاكريزهاي دفاعي شهر به اين سو و آن سو مي رفتند.....
پسرك كنار خاكريز را گرفته بود و جلو مي رفت
چشمانش را به زور باز نگه داشته بود ، بايد مي خوابيد
در آن تاريكي حاج احمد را شناخت
دو عصا زير بغل داشت و گچ پايش را در تاريكي به چشم مي زد
راهش را كج كرد و رفت طرفي كه او ايستاده بود
اما حاج احمد تنها نبود بسيجي ها دورش را گرفته بودند
آرام نزديكشان شد ،
داشتند از آزادي خرمشهر مي گفتند و فرار دشمن و جشن ملت يكي گفت بي خوابي اين چند روزه همه را كلافه كرده است بايد با چوب كبريت چشم هايمان را باز نگه داريم ؛ خيلي خوب شد از امشب مي تواينم راحت بخوابيم
حاج احمد گفت :
بيا برويم بالا
از سينه كش خاكريزبالا رفتند ، آنقدر كه افق را به خوبي مي ديدند
حاج احمد پرسيد« بسيجي مي داني آن جا كجاست ؟؟»
حيران به حاج احمد نگاه كرد و گفت : نه چيزي نمي بينم
حاج احمد ارام دستش را بالا آورد و به انتهاي افق اشاره كرد
گفت بسيجي انجا انتهاي افق است
من و تو بايد پرچم خود را در آنجا در انتهاي زمين بر افرازيم هر وقت پرچم را آنجا زدي آن وقت بگير وراحت بخواب !!!!
هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه