دعا كنيد خداوند شهادت را نصيب شما كند
در غير اينصورت زماني فرا مي رسد كه جنگ تمام مي شود و رزمندگان امروز به سه دسته مي شوند :
دسته اي به مخالفت با گذشته خود بر مي خيزند و از گذشته خود پشيمان مي شوند .
دسته اي راه بي تفاوتي را بر مي گزينند و در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چيز را فراموش مي كنند .
و دسته سوم به گذشته خو وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي كنند كه از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند كرد .
پس از خدا بخواهيد كه با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد از جنگ در امان بمانيد .
چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جز دسته سوم ماندن بسيار سخت و دشوار خواهد بود .
( سردار شهيد حميد باكري )
*******************
جنگ تمام شد ........ برگشتيم با همه سوغاتمان : بي دلي مان !
برگشتيم و گرفتار شديم ناگاه ميان زرق و برق هاي اين شهر رنگين با جذبه هاي دروغين محاصره گشتيم ، بي د ليمان به دادمان رسيد :
ماسك هاي پرهيزتان را بزنيد كه هواي زمانه گناه آلوده است
عدّه اي غفلت كرديم و بيمار شديم عدّه اي مانديم و بي تاب شديم !
باز صبح كاذب ، چلچراغ هاي وسوسه فرايمان گرفت
تا غروب دوكوهه را از چشم ها يمان بربايد
دل ندا داد :
ظلمتي بيش نيست به آسمان خيره شويد افسوس كه عده اي محو نوري كاذب شديم و اندكي محو آسمان!
سرهامان روبه آسمان بود وسوسه هاي غرور و تكبر به ستايش مان نشستند كه عطر
خاك هاي بي آلايش فكه را از ياد ببريم و باز هشدار دل :
رو به خاك كنيد ... در يغا که سنگفرش هاي مرمرين تجمل چشم هاي ظاهر بين مان را خيره كرد سنگرفرش ها آيينه اي شدند عده اي به خود نگريستيم و اندکي به خاك !
برگشتيم و دريغا ........ !
دريغا كه « اندكي » هوايي مانديم !
و سكوت ، هم صحبت مان شد و خاك همدم نگاه مان اشك محرم رازمان
انتظار مرهم زخم هاي مان
ديوانگي گناه مان عاشقي جرم مان و بي دلي مشاهدمان و عزلت پناه مان
و اين شد سر آغاز : « داستان تنهايي مان » !
آري ........ رفقاي عزلت نشين هوايي !
بگذاريد زنجيرهاي سنگين نگاه ها اسير انزواي تان كند
بگذاريد فلسفه نوانديشي ها ،آهن و دود پوسيده تان بپندارد ، بگذاريد اقليّت شويد و در كثرت غفلت ها ناديده گرديد بگذاريد جدا از « تن ها » شود و « تنها بمانيد »
اما هرگز تن به عقلانيت دوران ترديدها و فراموشي ها نسپاريد آري ...
« اندك رفيقان همراهان هوايي » !
اينجا ماندن را گريزي نيست
بگذاريد جسم ها پايبند زمين بمانند اما روحمان را قفسي نيست جز چشم هايمان !
چشم هاي تان را ببنديد تا روح بال بگشايد .......... عازم دوكوهه شود
از پاكي حوض كوچكش وضويي بسازد وارد حسينيه حاج همت شود
شرط « آزادگي » را از « حاجي » بپرسيد در گوشه اي از اتاقك هاي دو كوهه نماز نياز بخواند و راهي فكه شود . به فكه كه رسيد سراغ « سيد » را بگيرد
« شقايق هاي آتش گرفته » نشاني اش را مي دانند سيد چگونه پرگشودن را برايش روايت مي كند .
بعد راهي شلمچه شود به خاكش خود را معطر كند برود پشت آن حصارهاي بلند رو به كربلا بنشيند با بالهايش حصارهاي ظاهري ر ا بگشايد ... اگر زخمي شدند غمي نيست
« با ابالفضل ( ع ) » بگويد . اگر اذن دخولش رسيد به سوي حرم حسين ( ع ) پر بگيرد .... بر پرچم سرخ گنبدش كه رسيد با كبوتران حرم هم آواز شود و آنقدر نواي
« اين الطالب بدم المقتول بكربلا » را سر دهد كه يا از عطش جان دهد و
يا سيراب وصال گردد ...
رفقاي هوايي !
اين پايان « دلتنگي هاست »!
بگذاريد « داستان تنهايي تان » افسانه آدميان شود ، هر چند پايانش را خوش نپندارند !
اينجا ماندن را گريزي نيست ..... و رفتن را نيز !
و اگر در جستجوي مقصود عروجي راه يكي است :
چشم هايت را به روي زمين ببند
تا عاز م آسمان شود ............
سلام بر خدا و شهيدان خدا و بندگان پاك و مخلص او؛
بعد از مدتها كشمكش دروني كه هنوز هم آزارم مي دهد،براي رهايي از اين زجر به اين نتيجه رسيدم،و آن در اين جمله خلاصه مي شود:
(خدايا عاشقم كن)...
از اينكه بنده بد و گناهكار خدايم سخت شرمنده ام،و وقتي ياد گناهانم مي افتم آرزوي مرگ ميكنم،ولي باز چاره ام نمي شود. به راستي كه (ان الانسان لفي خسر)
هيچ برگ برنده اي ندارم كه رو كنم،جز اينكه دلم را به دو چيز خوش كرده ام: اول اينكه با اين همه گناه،او دوباره مرا به سرزمين پاكي و اخلاص و صفا و محبت بازم گرداند،پس لابد دوستم دارد و سر به سرم مي گذارد،هر چند كه چشم دلم كور است و نميبينم و احساسش نميكنم،اگر چنين نبود پس چرا مرا به اينجا آورد؟
دوم اينكه قلبي رئوف و مهربان دارم و با همه بديهايم بسيار دلسوزم.لحظه اي حاضر به رنجش كسي نمي شوم، حتي رنجشي بسيار كوچك و ناچيز،ولي در عوض براي خوشنودي ديگران حاضر به تحمل هر رنجي مي شوم؛
بله!به اين دو چيز دل خوش كرده ام.
پس اي پروردگار من...اگر دوستم داري كه مرا به اينجا آورده اي پس مرا به آرزويم كه...برسان!
و يا به اين خاطر كه نمي توانم باعث رنجش كسي شوم،بيا و مرا مرنجان و خوشنودم كن و مرا با خودت...!
دنيا براي ضعيف نفسان يك گرداب هلاكت است،اگر لحظه اي به خودمان واگذارده شويم،واي برما كه ديگرنابوديمان حتمي است.خوشا آن كس كه به ياري او در اين گرداب هلاك نگردد!
اي حسين...
اي مظلوم كربلا...،
اي شفيع لبيك گويان نداي ( هل من ناصرت) را من نيز لبيك گفتم،
( شفاعتم كن)!
و مگذار در اين گرداب هلاكت هلاك گردم.
اي خدا...
بسيار بد و ضعيفم، و در مقابل گناه ياراي مقاومت نداريم،زيرا هنوز نشناختمت؛ و حتي در راه شناختت نيز زحمت نكشيده ام،زيرا ضعيف و پايبند به اين دنيايم،و نمي توانم از خوشي ها و آسايش هاي محض و پوشالي اين دنيا دل بكنم و در راه شناختت سختي كشم. سختي كه پر از شيريني و لذت است،ولي افسوس كه اين سختي و حلاوت نصيبم نمي گردد!
خالقا...
تو را به خودت قسم،تو را به پيامبران و امامان زجر كشيده و معصومت قسم بيا و
(( عاشقم كن ))
اگر چنين كني كه از درياي رحمت و كرامتت چيزي كاسته نمي شود و زياني به تو نمي رسد.
همه آرزويم اين است كه ببينم زتو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي
اگر چنين كني ديگر هيچ نمي خواهم،چون همه چيز دارم. مي دانم اگر چنين كني از اين بند رهايي يافته و ديگر به سويت پر...!
خدايا...
دل شكسته و مهربانم را مرنجان،
تو خود گفتي كه به دل شكستگان نزديكم
من نيز دلي شكسته دارم؛
اي كساني كه اين نوشته را يا بهتر بگويم اين سوز دل،اين درد دل،نمي دانم چه بگويم،اين تجربه تلخ يا اين وصيتنامه،اين پيام و يا در اصل اين خواهش و تقاضاي عاجزانه را مي خوانيد،اگر من به آرزويم رسيدم و دل از اين دنيا كندم،بدانيد كه نالايق ترين بنده ها هم مي توانند به خواست او به بالاترين درجات دست يابند.البته در اين امر شكي نيست،ولي بار ديگر به عينه ديده ايد كه يك بنده گنهكار خدا به آرزويش رسيده است.
يارب ز كرم بر من درويش نگر
در من منگر در كرم خويش نگر
هر چند نيم لايق بخشايش تو
برحال من خسته دل ريش نگر
حالا كه به عينه ديديد،شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا مي كنم، بيائيد و به خاكش بيفتيد وزار زار گريه كنيد و اميدوار به بخشايش و كرمش باشيد. وبا او آشتي كنيد،زيرا بيش از حد مهربان و بخشنده است.فقط كافي است يكبار از ته دل صدايش كنيد،ديگر مال خودتان نيستيد و مال او مي شويد و ديگر هر چه ميكند او مي كند و هر كجا مي برد،او مي برد.ولي در اين راه آماده و حاضر به تقبل هرگونه رنج و سختي همانند:
مظلوم كربلا حسين(ع)
و پيامدار او زينب(س) باشيد.هر چند كه سختي و رنجهاي ما در مقايسه با آنها نمي تواند قطره اي در مقابل دريا باشد.بله،خداگونه شدن مشقات و مصائب دارد،زيرا كليدش و نشانش همين است و در عوض آن چيز كه براي شما مي ماند...! و آن بسيار عظيم و شيرين است؛
در راه طلب پاي فلك آبله دارد
اين وادي عشق است و دوصد مرحله دارد
درد و غم رنج است و بلا زاد ره عشق
هر مرحله صد گمشده اين قافله دارد
صد مرحله را عشق به يك گام رود ليك
در هر قدم اين ره چه كنم صد تله دارد
گر دست مرا جاذبه عشق نگيرد
فرياد نه جان زاد و نه دل راحله دارد
خدايا! شكرت،آنچنان شكري كه تو لايق آني.
خدايا! عاقبت به خيرمان بگردان.
خدايا! ما را به راه راست هدايت فرما.
خدايا! ما را آني به خودمان وامگذار.
خدايا! گناهان ما را ببخش.
خدايا! آبروي ما را مريز.
خدايا! مريض هاي اسلام را شفا عنايت فرما.
خدايا! اسلام و مسلمين را پيروز فرما.
( شهيد امير حاج اميني )
انسان موجود غیر قابل پیش بینی است ، هر لحظه ممکن است از قالبهای که خودش ساخته بیرون آید ...و خطوطی را که به عنوان محدوده تعیین نموده است به هم بریزد ، یک آدم سالم کسی است که همیشه با اندیشه اش باشد ، و آدم متفکر پویاست ، و پویائی یعنی عبور از چیزهائی که قبلا ترسیم و طراحی شده است ...بنابراین برای ما که یک دوره هشت ساله را به جنگ و نبرد گذراندیم ، جائی که می جنگیدیم و در آن خونمان بر زمین ریخته می شد ، مهم است و نمی توانیم نسبت به جغرافیائی که در آن تمام هویت و همه وجودمان را جا گذاشته ایم بی تفاوت باشیم
...دوکوهه با سرپل ذهاب فرق دارد ...فاو دنیایش با شلمچه بسیار متفاوت است ...فکه داستان خودش را دارد و کوزران ماجرای خودش ! ...و جزیره مجنون هم که افسانه ای است ! ...کلمه افسانه را به کار بردم چون میدانم برای نسل تازه حوادث آنجا بیشتر شبیه قصه های ماوراء طبیعی است ...هر چه باشد و هر چه امروز مردم فکر کنند شاید اهمیت نداشته باشد ...راویان این هشت سال خیلی در قید و بند شنونده های خود نیستند ، آنان بیشتر در عطش گفتن می سوزند ... شرح آنچه گذشت و دیدند و شنیدند و با ذره ذره جسم و روح خود لمسش کردند ...!
صاحب این نوشته فقط یک نگاه از این همه است ، که شاید هیچ وقت مجال این را پیدا نکند که تمام آنچه در ذهن دارد را بیان کند ، اما بعد از آمدن به شهر زندگی می کند ، تا بگوید ...روزها را به شبها می رساند تا روایت خودش را بسازد ، او گرد و خاک را از لباسهای تن به دور کرد ، اما غباری که بر ذهنش نشسته ، مباد که هیچ وقت پاک شود ....
تلخ ترین این روزها و عجیب ترین شان در جزیره مجنون گذشت ...:
***
از سه سمت رزمندگان به جزیره مجنون وارد شدند ، از داخل هورالهویزه و دجله یعنی شرق جزیره ، از راه العزیز که سمت شمال می شد و دشت طلایه که ضلع جنوبی جزیره محسوب می شد ...حالا که آمده اند دود و بوی باروت و هوای خاکستری و سنگینی رطوبت با صدای یک دست و هم نوای هزاران قورباغه سرود خوان با حس دلتنگیهائی که هرگز کسی از آن حرف نمی زد و تنها با نگاه کردن بیانش می کردند ، در هم آمیخته است ...خستگی عملیاتی به این وسعت که هنوز به نظر میرسد آغاز راهی سخت تر است ، همه را کلافه کرده ، آمدن به این منطقه کار ساده ای نبوده است ، سیاووش که برای سند راستگوئی اش با پاهای برهنه از زمین گداخته عبور کرد در اینجا که آتش از زمین و آسمان زبانه می کشد ، کاری از پیش نمی برد ،
آنچه که باعث شد گلوله ها ی سرگردان در هوا که از تعداد پشه های بیشمار
هم افزون است را رفقا حس نکنند و این همه انفجار ریز و درشت که خمپاره ها و دوشکاها و توپخانه ها و هلیکوپترها و هواپیماها ، بر سرشان می ریختند ، نبینند و جدی نگیرند ، ارائه سند صداقتشان نبود ، چه حضورشان در این طوفان آتش و خون ، برگی معتبر از خلوص و نیت الهی و آسمانی اشان داشت ...
این همه برای این بود که تنها خودشان بفهمند و بدانند که تا کجا به عهد و میثاقشان با خدایشان پای بند هستند ، این همه سختی و این همه بلا که میتواند جهانی را به زانو در آورد ، برای این مردان بی ادعا آزمایشی است که اگر جان به سلامت برند ، با افتخار در چشمه حقیقت چهره خود را باز میشناسند و بی هیچ شرمی از تصویرشان خواهند بود و اگر در این بلوا جانشان را باختند که زهی سعادت ، قبولی در این امتحان سخت است و رو سفیدی در برابر یزدانی است که آدمی را اشرف مخلوقات دانست ،
تنها به این خاطر که هیچ موجودی در جهان خلق نشده است که پر ارزش ترین ثروت حیاتش را که همان جان گرانقیمت است پای یک مرام و اعتقاد بگذارد ...
جزیره در وقت غروب نفس می کشد ...و به همراه آن تمام ساکنین بومی و قدیمی اش از پشه های سمج بی شمار تا علفها و نی های و نهرهای آب ، در این وقت خوش هوای تازه را به سینه می گیرند و زندگیشان را که در گروی حیات جزیره است ، مزه مزه می نمایند و میهمانان تازه از راه رسیده هم با صدای ترانه خوان اهالی جزیره در این حس سهیم می شوند ، وقت نماز مغرب است و وضو گرفتن با آب جزیره حالی دیگر دارد و نماز خواندن در این هارمونی طبیعی و هماهنگ ، جانی تازه به بدنهای خسته می دهد ...اما ساکنین خشمگین قبلی که حالا از اینجا رانده شده اند ، تحمل دیدن یک لحظه آرامش این مردان را ندارند ، پس بی وقفه باران گلوله و آتش را بر سر جزیره می ریزند ، آخرهای شب ... دیگر همه خسته اند ، سکوت بر جزیره حاکم میشود و حتی قورباغه ها هم دیگر نمی خوانند ، انگاری همه می خواهند قدر این سکوت ارزشمند را بدانند و طعمش را به زبان روحشان بریزند تا خاطره اش از ذهنشان گم نشود ...تا صبح هنوز مانده دو دانگی ...سحر نزدیک است ...با طلوع خورشید قیامت دود و عربده انفجارها و سفیر عبور گلوله ها در آسمان ، آغاز میشود ...تا آن زمان ...چشمها را میتوان لختی روی هم گذاشت ...
سید حمید زیر نور کم سوی فانوس چیزی می نوشت و حاج قاسم سرش به بی سیم گرم بود تا بتواند صدای همت را بشنود و دستورات تازه را دریافت کند ، این چند روز همت برای همه بچه ها در این وانفسا ، تنها نقطه امید و دلداری بود ، هر کس که هر کجا می برید و حس میکرد تاب و توانش رو به پایان است به سراغ همت می رفت و نفسی تازه میکرد ، این چند روز همه نام و هویت ایران در نگاه امیدوار همت متجلی است ، اوست که با چشمهایش این حس بزرگ و اهورائی را بین همه پخش میکرد ، لشگر 27 خسته است ...بیش از صدها برابر از توانش کارائی نشان داده است ، لشگر 27 تا همینجا هم خیل یاران مهربانش را از دست داده است ، لشگر 27 در این شب که از پس روزی هولناک آمده است ...اندوهگین پر پرواز همراهان وفادارش ...بغض کرده است ، لشگر 27 تمام سنگینی بودنش را و مقاومت و ایستادگی و پایداری اش را بر شانه های فرمانده نامدارش گذاشته است ، لشگر 27 اما !... با این همه درد و اندوه ...تنها دلخوش یک لبخند سردار است که تمام مشکلات عالم هم قادر به محوش نیست ، لشگر 27 با وجود حاج ابراهیم همت زنده است و همچنان جنگجو و رجز خوان و آماده برای هر جانفشانی و فریاد مبارزه طلبی اش لرزه بر وجود تمام سپاهان خصم افکنده است ...و این جزیره مجنون بی معرفت ! به خوابش هم نمی دید که روزی در طول تاریخ حیاتش ...میزبان چنین جماعت مقرب به درگاه احدیت باشد ...همت و شاگردان سر سپرده اش منت بر سر جزیره دارند...آنان با قدمهای استوار و مبارکشان که بر کجا پای گذارند ...توجه و نگاه فرشتگان و ارواح طیبه تمام بندگان خاص و دوستان حضرت حق را به همراه دارند ...کاش این جزیره مجنون قدر می دانست ...کاش ...؟!
سید برای لحظه ای دست از نوشتن بر میدارد و زمزمه می کند ، معلوم نیست مخاطبش حاج قاسم است و یا تمام در و دیوار این سنگر کوچک و یا خودش ...و شاید هم کسی که آنجا نبود !...ولی بود ! ...و سید حالا او را می دید و در مقابلش حس میکرد ، حرفهایش مثل اینکه داشت رازی را فاش میکرد ، :
· امروز یه چیزی فهمیدم ...توی یه موقعیتی که دراز کش روی زمین خوابیده بودم ، درست در فاصله چند سانتی متری بالای سرم هزاران گلوله رد می شدند و با زوزه ای هوا را می شکافتند و راه برای خودشان باز میکردند ، چند متر این طرف و یا آن طرف ، صدای نفیر صوت مانندی ، به گوش می رسید و بعد یک خمپاره یا گلوله سنگین تانک و یا چیزی مثل اینها منفجر می شد .... و گاهی یک گلوله و یا یک ترکش ، یکی از بچه ها را به خاک و خون می کشید ، و یا از بیخ گوشمان وزی میکرد و می گذشت ... توی این لحظه ها یک نکته ای را مطمئن شدم ، روی این گلوله ها و یا ترکشها اسم نوشتند ، و اونها هم دنبال صاحب اسم بودند و بدون تردید گمشده را پیدا می کردند و وظفیه خودشان را انجام می دادند ...هیچ چیز در این میان بدون دلیل نیست ، اراده خدا پشت آنهاست ، اگر اسم من و یا تو روی اونها نباشه ..ما می مانیم ...ولی اگر ناممان رویشان حک شده باشه ...کار تمامه ...هر گلوله حکمت یک تقدیره ، و هر ترکش رسالت یک سرنوشت را بر دوش داره ...من این را باور کردم ...و یک دفعه آرام شدم ...فهمیدم که باید خودمو به قضا و قدر الهی بسپارم ...هر چه او بخواهد همان خواهد شد و من باید راضی باشم ....راضی به رضای او...اگر امروز این گلوله ها و سربهای آتیش از کنار من بی هیچ گزندی عبور می کنند و می روند ...روزی خواهد آمد که ....
سید حرفش را ادامه نداد ...
حاج قاسم ، سرش را به علامت تصدیق تکان داد و در فکر فرو رفت ، سکوت دوباره میانشان حاکم شد ، صدای همت از پشت بی سیم فضای سنگر را پر کرد :
· فرمان از پشت جبهه و توسط ستاد فرماندهی کل قوا این است :
...جزیره را حفظ کنید ...جزیره را حفظ کنید ...
مقر فرماندهی لشگر 27 در سمت راست جاده ، وسط جزیره جنوبی و کنار کارخانه نمک بود :
سید با خودش حساب کرد که هفت شبانه روز است که حاج ابراهیم همت نخوابیده است ، جز چند ساعتی که در سنگر مجبور بود با حاج قاسم بماند ...تمام مدت با همت بود ، حاجی چیزی هم نخورد ، هر چه جلویش گذاشتند دست نخورده باقی گذاشت ، حواسش به این چیزها نبود و اصلا حس نمی کرد ، برای همین صبح که سید به چشمانش نگاه کرد فهمید که بدن و جسم همت به آخر خط رسیده و هر لحظه ممکن است که حاجی از حال برود ، سراغ دکتر رفت ، حاجی نشسته بود پشت بی سیم و یک سره با بچه های لشگرش حرف میزد ...فرمان می داد ...درد دل می نمود ...نصیحت میکرد ....روحیه های باخته را بازمی گرداند ...دکتر در همان حال یک سرم به همت وصل کرد ، تا از هوش نرود ، سید با اینکه خودش هم پا به پای حاجی آمده بود ...ولی در عین حال که در فرصتهای بسیار کوتاه و بدون اختیار خودش چرتی زده و تا آنجا که ممکن بود بیسکویتی خوره و لبی به آب زده است ...اما می دانست که این نیروی خارق العاده که جسم او را سر پا نگاه داشته است از وجود همت است .
اما همت از کجا این انرژی بی پایان را دریافت میکرد ؟
حاجی نگاه براقش را به سمت سید گرفت و با لحنی آرام و مطمئن و مودب و مهربان و در عین حال که آمرانه بود ، سید را تکلیف نمود که برود خط را تحویل بگیرد و با کمک نیروهائی که در راه بودند وضعیت آنجا را سر و سامانی بدهد ، سید مثل همیشه با لبخند اطاعت کرد ، همت برخاست و سید به همراهش از سنگر بیرون آمدند ، حاجی موتور تریلش را که ظاهر نامرتب ولی باطنی سر حال و پرشتاب داشت ، سوار شد و با سر به سید اشاره کرد تا ترکش بنشیند ، سید پشت همت روی زین موتور جا گرفت و دستانش را دور کمر حاجی حلقه کرد ، بدن همت گرم بود ...گرم نه !...داغ بود ...بدن حاجی تب کرده بود ...در همین حال حس آرامش و آسودگی بی توصیفی را تجربه کرد ، انگاری حجم سنگین آن همه خستگی جسمی و استرس روانی به یکباره تخلیه شده باشد ! سید آرام زیر گوش همت نجوا کرد :
· تا چند دقیقه پیش خستگی توی جانم راه افتاده بود و داشت منو تسلیم خودش میکرد ، اما همینکه روی زین نشستم ، انگار نه انگار که خسته ام ، مثل اینکه ساعتها خوابیده ام و تمام انرژی از دست رفته را پیدا کرده ام ...و عجیب اینکه کلی هم سرحال و آماده ام ...!
همت با یک ضربه پا که به هدل زد ، موتور را خروشاند ..سر برگرداند و نگاه مهربانش را به چشمان سید دوخت و لبخندی زد و گفت :
· شاید حکمتی در اینه سید !...از تدبیر و اراده خدا هیچ وقت قابل نباش ( بعد لحنش را مهربانتر و طنز آلود کرد ) ببینم نکنه ملائک مقربه آسمان تشریف آوردند و توی این یه ثانیه...بدن خسته شما را مشت و مال مخصوص اهالی بهشت دادند ، خوب بله دیگه ..اینجا هم نوه و نتیجه های خانم دو عالم در اولویت توجه هستند ..عیب نداره سید جان ! شما حالت رو ببر ...ما هم به صورت تو مومن نیگاه می کنیم و اینجوری خستگی به در می کنیم ...شما هم که تعریف می کنید و ما را شریک حال خود می کنید !... وصف العیش نصف العیش !...شایدم خبرهائی باشه سید ! و به ما نمیگی ...؟
سید با دستانش پهلوی حاجی را مهربانانه فشاری داد :
· خیره حاجی ...! خیره...بزن بریم ...بچه ها منتظرند ...
موتور همت غرید و از زمین جدا شد و پشت سرش دو موتور سوار دیگر هم به راه شدند ...نرسیده به جاده خاکی ناهموار ...سرعت موتورها به خاطر شیب تند کم شد و این درست جائی بود که دشمن رویش دید داشت و تانکی را مستقر کرده و با انعکاس نوری و یا رویت سایه ای شلیک می نمود ، موتورها استتار شده بودند ...اما فاصله نزدیک بود و با کمی دقت امکان رصد کردن وسایل حرکتی بود ...گلوله ای تانکی شلیک شد ، سید سرش را به سمت آسمان گرفت تا از هوای شرجی ولی تازه سینه اش را پر کند ، صدای صوت و سفیر گلوله تانک که آسمان را می درید و به پیش می آمد ...به گوش سید آشناتر از همیشه بود ، در ذهنش تصور کرد که روی این گلوله گداخته خشمگین و شناور و معلق در آسمان ، نام سید حمید را نوشته اند ، با این تصور لبخندی زد ...احساس کرد که همت هم انگار این فرض خیالی را فهمیده است ، با اینکه صورت حاجی را نمی دید اما کاملا می فهمید که همت لبخندی در صورتش جوانه زده است ...
صدای انفجار مهیبی کناره جاده را لرزاند ...موتورهای پیش رو از میان دود و غبار و مه سیاه عبور کردند ...در چند قدمی شان یک موتور لهیده را دیدند که هنوز چرخهای داغان شده اش از شدت ضربه می چرخید ، عجیب بود چون تا همین چند لحظه پیش که از این راه به مقر آمده بودند هیچ موتوری را مشاهده نکرده بودند ...با بهت و حیرت چند متر آن طرف تر دو بدن روی زمین افتاده بود ...ایستادند تا آنان را شناسائی کنند ، نفر اول که صورتش را موج انفجار کاملا برده بود و اصلا هیچ چهره ای نداشت با توجه به عکس امام و نوع قاب آن که در سینه چپ آویزان شده بود ...مطمئن شان کرد که متعلق به حاج ابراهیم همت است ، و آن دیگری هم چون همت صورتش را آتش و ترکشهای انفجار از بین برده بودند با لباسهای ساده و معمولی که داشت و شهره همه لشگر 27 بود ، سید حمید بود ...
چشمان زیبای حاج ابراهیم همت و سید حمید که در میان اهالی لشگر زبانزد بود ...خدا برای خودش برده بود
.دیگر صدای غرش موتور همت در جاده ها و روی خاکریزها به گوش نخواهد رسید و هیچ نگاهی با نگاه مهربان و آرام بخش حاجی پیوند نخواهد خورد و
سید بلاخره به آرزوی خودش رسید و مهمان سفره مادرش شد ...تا در دامن او و زیر سایه جد بزرگش پیامبر اعظم خستگی این هفت روز سخت و تمام زندگی دشوار گذشته را به در کند ...
جزیره مجنون برای حاج ابراهیم همت سکوی پرتاب به عرش الهی بود ... عملیات خیبر بی سید حمید و همت و آن سوتر... بی مهدی باکری به اتمام رسید ...
***
جزیره مجنون در میان تمام مناطق عملیاتی در طول این هشت سال ، شرمنده ترین است ، روزی که محشر فرا میرسد و با فرمان خدا و اراده او زمین و آسمان و تمام زمین و خاک و محلات و مناطق و دشتها و کوهها و دریاها و چشمه ها و شط ها و همه مخلوقان چه جاندار و چه بی جان ... به سخن در می آیند ، جزیره مجنون خجالت خواهد کشید و سر به زیر خواهد داشت ...هیچ نقطه و مکانی در این وسعت بزرگ که جولانگاه رزم و میدان نبرد مردان یگانه عصر ماست همچون جزیره مجنون موثر در به خاک افتادن خوب رویان و مومنان حقیقی روزگار نشد ...این جا خود باعث ریختن خونهای چون همت و سید و آن همه دلاور بی نمونه است که هر کدام میتوانستند باعث فخر و غرور زمانه خود باشند ، باکری فارغ از بزرگ بودن و عظمت نگاهش و ژرف بودن اعتقاداتش ، موجودی استثنائی بود که شاید هر ده سال یکی چون او بدرخشد که قادر باشد با توانائی هوش و استعداد بی نظیر خود در هر زمینه ای باعث تحول و پیشرفت گردد
یا چند سال باید بگذرد که مردی مثل همت به میان ما بیاید با آن همه صفات و ویژگیهای منحصر به فرد که میتوانست سپاه تمام کشورهای جهان را به تنهائی اداره کند و مدیریت نماید ...چند نفر چون او سراغ دارید که در بحرانی ترین موقعیتهای سخت جنگی که هر اشتباهی منجر به کشته شدن هزاران می شود و هر تصمیم درست و عاقلانه میتواند راهگشای یک ملت باشد ، دقیقا همان تصمیمی را بگیرد که باید می گرفت ...و هرگز هم خطا نکند ...
جزیره مجنون از این بزرگان بسیار به عصر ما بدهکار است ...و این دلیل شرمندگی همیشگی اوست ...
حرف و حدیثهای زیادی در باره عملیات خیبر و حوادث بعد از آن در جزیره مجنون ، بر زبانها جاری است از ستایش انگیز خواندن و اغراق در دستاوردهای آن چه در همان زمان و چه بعد ها در گزارشات و کتابهای تحلیلی ....تا بزرگترین اشتباه تاکتیکی قلمداد نمودن آن ...که منجر به آسیب های فراوان و غیر قابل جبران به سپاه مردان آینه ای شد ...فارغ از تمام این توصیفات به نظر نگارنده که خود در آن منطقه حضور داشته و بعدها از منابع موثق بسیاری با سند و شاهد مطلع شده است ، یک مسئله غیر قابل تردید است که تا به امروز کمتر کسی به آن اشاره داشته است ، در جزیره مجنون و همچنین در فاو ، قبل از هر عملیاتی سوی رزمندگان اسلام ، توسط دشمن از سکنه خالی شد و عراق آنچه را برایش اهمیت داشت و قابل حمل بود از این مناطق به اماکن امن منتقل کرد ...و رفتار نظامی اش نشان از این داشت که از تصرف این دو منطقه ، خیلی ناراضی نیست ، به نظر میرسد عین تجربه ای که دشمن در جزیزه مجنون داشت ؛ عینا با مختصات پیچیده تر و حرفه ای تر و البته با تجربه تر در فاو تکرار نمود ..و عجیب اینکه در مورد فاو این داستان چند بار در فاصله زمانی کوتاه تکرار شد ...
مهمترین ویژگی سوق الجیشی جزیبره مجنون برای عراق ، دسترسی راحت و تیر راس بودن آن است ، و برای سپاه ما این منطقه به دو دلیل اهمیت داشت ... اولا در خاک دشمن قرار داشت و دوما اینکه جنبه های تبلیغاتی فراوانی داشت ...بنابراین ما با شرایط دشوار ...اما ممکن و میسر جزیره مجنون را تحت اختیار خود گرفتیم ..اما برای حفظ آن تاوان سنگینی پرداختیم ...آتش بی امان و مداوم دشمن در جزیره مجنون به خاطر احاطه ای که آتشبارها بر آن داشتند و قطعا با برنامه ریزی حساب شده قبلا پیش بینی آن از تمام نقاط محتمل شده بود ، ضربات هولناکی به رزمندگان مستقر در آن وارد کرد ...
جزیره مجنون خود اسبابی برای به خاک افتادن بسیاری از غیور ترین و عاشق ترین جوانان شد ...هموراه هر وقت به یاد جزیره مجنون می افتم خطابش می کنم :
· ای میعادگاه ملاقات حاج ابراهیم همت با معشوق ....ای زمینی که خون سید رسول...مرتضی...حاج اصغر ساوه ای...رضا ...محسن سامانی...محمد قره گوزلو...کربلائی میثم گنابادی...مشهدی عباس گیلانی ...حاج صفر خوئینی و هزاران هزار جوان و مرد و پیرمردی که به امید وصل یار قدم به خاک تو گذاشته اند ، بر پوست خود داری .... چطور اجازه دادی اسلاف و نسل ابوسفیان و ابن سعد و هرمله ...از تو به عنوان ابزار توطئه بهره ببرند ؟! ...آن روز که شنیدی قرار است محدوده تو ماجرای احد را تکرار کند ، از شرم چرا خود را به قعر زمین فرو نبردی ؟. ..تا نامت و نشانت برای همیشه از خاطر برود ...این بسیار افتخار آمیز تر بود تا اینکه امروز بدانی چطور وسیله ذبح و قربانی این همه اسماعیل شدی ....دلم برایت می سوزد جزیره مجنون ! در قیامت کبری ...وقتی تمام نقاط زمین از افتخارات خود دم می زنند ..تو باید سر در گریبان فرو ببری ...تا نکند نگاهت به نگاه همت گره بخورد ...او در آن روز از تو بهای خون خود را که هرگز ...بلکه تاوان خون یارانش را خواهد خواست که با مکر جلادان و با تیغه تیز شمشیر تو جان باختند ...آن روز هیچ کس و هیچ مخلوقی دلش نمی خواهد جای تو باشد ...خدا خود به تو قدرت تحمل این سوال سخت را بدهد ...!
جزیره مجنون حکایتی بر این مدار بسیار داشته است ، تلخ ترین خاطرات مردان آن روزها ، از جزیره مجنون است ...گفتن بسیاری از آنها برایم ممکن نیست ...حتی من هم خجالت می کشم از بازگوئی اشان ...روزی فکر میکردم که اگر مجالی باشد و فرصتی که در باره جزیره مجنون حرف بزنم و یا بنویسم ، بسیاری از آنها را بیان خواهم کرد ...اما حالا حس میکنم نمی شود ...شاید روزی دیگر ...و وقتی دیگر فرا رسد ...
و داستانها و رازهای جزیره بازگو گردد ...اگر چه دیگر آن وقت خیلی دیر است ...اما یک جمله را میتوان با قاطعیت گفت :
کسانی که در جزیره مجنون به لقاء خداوند شتافتند ، مظلومانه و در غائله ای که دشمن بوئی از مروت و مردانگی نبرده است ، طوری که انگار از پشت خنجر به کمرشان فرو نشاده باشند ...خونشان به زمین ریخته شد ...یاد قهرمانی و مظلومیت و حماسه سازی آنان همواره بر تارک بلند سرزمینمان ، درخشان باد ! بیرق شهدای جزیره که صدای نفسهای مبارکشان و ناله ای راز و نیاز خالصانه اش هنوز هم در سکوت شبهای جزیره به گوش رسیده می رسد ، برای ابد بر افراشته باد ! خاطرات آن همه مرد دلیر که بی هیچ ادعا و غروری مردانه جنگیدند و هرگز در نبردشان اهمال نکردند بر ذهن روشن حقیقت بین تاریخ منور و درخشان باد !
السلام عليك يا فاطمه الزهرا (س)
السلام عليك يا روح الله الموسوی الخمينی (ره)

ايــزد به نــام زهــرا، گويد روايت عشق ميــلاد نــور زهــرا، يعنی ولادت عشق
تفسير كوثر حق، خير النساءست زهرا معشوق، رهنما شد با نور آيت عشق

میلاد با سعادت و سراسر نور ِ فخر بانوان دو عالم
حضرت زهرای اطهر، دخت پیمبر، همسر ولایت، مادر امامت،
خانم فاطمه سلام الله علیها
و همچنین ایام گرامیداشت مقام زن و روز مادر را به تمامی مادران، زنان و دختران
بخصوص همه مادران و خواهران و همسران شهيد تبریک و شادباش می گویيم
سنگر ، پلاك ، اسلحه ، پوتين پاي او
پيچيده در تمام كوه صداي او
سجاده اي رنگ افق رنگ لاله ها
پهن است روبه روي شهادت براي او
تسبيح ، عطرجبهه و سربند يا حسين
اشك ، استغاثه ، ندبه ، دل با صفاي او
تكبير ، شور و حال شهادت ، خدا بهشت
مي شد خلاصه نام وفا در وفاي او
عاشق تر از هميشه به پرواز بي غرور
تركش ، گلوله ، سينه بي ادعاي او.........
كوچك بودم ، چشنده ي عشقي کوچک ، که به مجنون گفتم
« زنده بمان ! »
به من گفت يا برام خواند ، مادربزرگم گمانم ، که مجنون مجرم به عشق را چطور شلاق
مي زدند و او آرام و بلند و با فرياد مي گفت « ليلي ! »
به من گفت يا برام خواند ، مادربزرگم گمانم ، که ليلي چطور در آتش عشق مجنون مي سوخت و به هر زخم شلاق مجنون زخمي بر او نقش مي بست و او هم دور از او و در زندان خانه ي پدر و آرام و بلند و با فرياد فقط مي گفت
« مجنون!»
به من گفت يا برام خواند ، مادربزرگم گمانم ، که مجنون چطور آواره بيابان ها شد و زخم ها خورد و جان کنار پاي معشوقش سپرد وقتي هنوز از اعماق جانش فرياد مي زد « ليلي ! »
عشق هاي کودکي اغلب کوچکند .
بزرگتر که شدم ، از خاطره و خطر و خون که گذشتم ، مجنون ها در خودم ، با خودم ، کنار خودم ديدم . مشق عشق شان حکايت ها با خودش داشته بودست . چمران اگر اسلحه به دست گرفت برود بجنگد ، عاشقانه ترين لحظه ها را در کنار ليلي اش غاده گذراند که توانست مرگش را پيشاپيش ببيند و به آن بخندد . همت اگر گمگشته ترين مرد جزيره مجنون بود ، مجنون ليلي اش هم بود ، که زنگ بزند به او بگويد
« ژيلا ! کاش يک ساعت ، فقط يک ساعت اين جا بودي تا باز معني آرامش را مي فهميدم .»
و اين مجنون ، مجنون ، مجنون .
نمي دانم چرا اسم اين دو جزيره را گذاشته اند مجنون . شايد چون قربانگاه عاشق ترين مرداني بوده است که جنگ باعث شد بشناسمشان . قربانگاه ابراهيم و حميد و مهدي ، که اسم شان براي هميشه در قلبم با اسم مجنون به يادگار مانده ست . پيشه شان عاشقي بود ، مطمئنم ، برويد از ليلي هاشان بپرسيد . برويد از ليلي ابراهيم بپرسيد . بپرسيد وقتي ابراهيم رفت خانه خدا از خدا چه خواست . بپرسيد مگر نگفت
« ژيلا را به من برسان ! »
بپرسيد مگر نگفت « فقط او مي تواند مادر هر دو پسرم باشد »
بپرسيد مگر نگفت
« زخم تير و ترکش نمي خواهم .
نمي خواهم ژيلا براي يک لحظه حتي نگران زخم هاي من باشد .»
و مگر جز اين شد ؟ ابراهيم به ليلي اش رسيد ، هر چند سخت ، هر چند دور ، هر چند کوتاه . هر دو پسرش را هم به او سپرد . که مي دانست . و زخم تير و ترکش هم نخورد . تا روزهاي مجنون ، که سرش از تن ...
و واي از مجنون ، مجنون ، مجنون .
حميد هم آن جا بود ، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگي روزها نخوابيدن ، که وقتي آرامش تيري يا ترکشي ربودش ، ليلي اش با لبخند بغض گفت « بهتر . حالا حميدم مي تواند کمي بخوابد »
و همين ست . ليلي را هميشه ، من و ما و ديگران ، پر آب چشم ديده يم در فراق مجنون عاشقش . اما ليلي حميد فقط مي خنديد ... فقط مي خندد . انگار از آرامش بخش ترين و شوخ ترين لحظه هي عمرش مي گويد وقتي از رفتن حميدش
مي گويد . حتي مي خندد وقتي مي گويد « گفتم بهتر . »
. اشک ها خوب ، گفتن ندارد ، بي اختيار مي آمد وقتي نه حميد برگشت نه مهدي ، آن هم در مجنون ، مجنون ، مجنون .
چه رازها در خودت داري ، مجنون ، که روايت راويانت به رنگيني رنگ هاي رنگين کمان ست . سهم من از اين قوس قزح فقط پر رنگ تر کردن لحظه هاي کمرنگ مجنون بود ست ، با قلم موي قلمم ،
تا باز بعد از سالها و براي هميشه و با فرياد به مجنون گفته باشم
« زنده بمان ! »
هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه