تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه

+ شنبه بیست و یکم مهر 1386 سـاعت 13:33 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
بار دیگر سلام دوکوهه . . .

ديگر همه چيز تمام شده بود و ديگر هيچ بهانه اي براي ماندن نبود .

خاطرات صبح گاه هاي با طراوت نمازهاي باشكوه جماعت ، ناله هاي پاك نيمه شب ،
چهره هاي معصوم و بي ادعاي شهدا
 همه و همه بايستي در قفس سينه هاي داغ ديده آرام مي گرفت

دست هاي لرزان به جان ديوارها افتاده بود و كلمه توليد مي كرد :

« شهدا ما را فراموش نكنيد » « خداحافظ بچه هاي شلمچه » « اي كساني كه بعدها به اين ساختمان مي آييد تو را به خدا با وضو وارد شويد » ......

قصه ي دو كوهه پايان يافته بود و همه چيز در شهر مهيا بود  ساختمان هاي زيبايي كه هم شيشه داشتند و هم لوله كشي آب بهداشتي  هم سيستم خنك كننده داشتند و ......... شهر همه چيز داشت خواب راحت غذاي مناسب  لباس هاي رنگارنگ و .........
اما فقط يك چيز نداشت ،
حاج همت

 

 

 بار ديگرسلام دوكوهه !

روزهاي اخر ماه مبارك ماه رمضان در حال سپري شدن است

روزهاي اخر ميهماني بر سر خوان گسترده رحمت ،

نمي دانم چرا ياد تو افتادم دوكوهه .......

آخرين و اولين ايستگاه

اخرين ايستگاه زندگي مادي و اولين ايستگاه بهشتي

                                         پايان مرز مدني و قوانينش و آغاز سرزمين مهدوي

 

كساني كه عزم ديار دوست كرده بودند مي دانستند كه بايد از تو اذن دخول بگيرند

همه آنهايي كه مي آمدند در تكبيره الاحرامشان دنيا و متعلقاتش را پشت سر انداخته بودند و آماده بودند كه در تو لباس احرام ببندند

اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد              معشوق همين جاست بياييد بياييد

 

مگر نه اينكه كه در شب قدر سرنوشت انسان را رقم مي زنند

سرنوشت عاشقانه عشاق نيز در تو رقم مي خورد

تو و ساختمانهايت شاهد ديدار عرشياني بوديدکه چند روزی بر فرشیان جلوه فروختند و عجب جلوه ای فروختند !!!!

هنوز صداي زمزمه نمازهاي شبشان به گوش مي رسد

صداي العفوشان

نصف شب كه بيدار مي شدي يك لحظه فكر مي كردي بچه ها دارند نماز جماعت
مي خوانند

 

 

نسیم ملایمی كه اینجا می وزد ،

حكايت از حرکت بالهای افلاکیانی است که هنوز در اینجا آمد و شدند

 

دوكوهه ي صبور ! دلتنگيهايمان را درياب

يادش به خير

گویی همین ديروز بود که همت با عزیزانش از همه تاریخ حال و قبل و حتی شاید
آینده انقلاب می گفت وخدا کند همان روز ندیده باشد که روزی بزرگراهی در تهران  به نام او ساخته خواهد شد که چشم اندازی خوب دارد بر شهری که دیگر کمتر اثری از مردان
و عزیزان همت درآن است . کاش چشم انداز آن روز بزرگراه شرمناك نبوده باشد . کاش !!

 

اما حوض كوچك و حسينه حاج همت هم عالمي بود براي خودش

گاهي كه برنامه چند عمليات ريخته مي شد، پراز نيرو مي شدي. آنقدر كه فضاي اطراف ساختمان ها و بويژه ميدان صبحگاه پادگان چادرهاي بزرگ و كوچك برپا مي شد.
 آن وقت تو فكر كن دم اذان باشد و دوكوهه باشد و يك حوض كوچك، يك حسينيه كوچك و خيل عظيم بسيجيان.
بسيجي ها مي ريزند دور حوض و صف مي كشند براي گرفتن وضو و حسينيه هم به رغم آن وسعت زياد اما در مقابل خيل عظيم بسيجيان نگيني مي شود در ميان رزمندگان...

آه دوكوهه !

مي دانم كه دلتنگيهايمان همچنان تا ظهور يوسف زهرا ( عج ) ادامه خواهد داشت

مي دانم تو هم دلتنگ يارانت هستي

درست كه امام و شهدا رفتند

اما راهشان همچنان باقيست

مگر نهضت حسيني را پاياني است ؟؟؟
دوكوهه !

آيا دوست داري كه پادگان ياران امام مهدي ( عج ) نيز باشي ؟

پس منتظر باش !!

 

+ پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 سـاعت 13:12 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
قدس . . .

 همچنان استوار باش و از هجوم شب مهراس
 که فردا از ان توست
 و روزي را مي بينم که زنجيرها از تو گسسته مي شود و آفتاب موعود , در محراب تو نماز مي گذارد .

اي قدس ! به سنگهاي پران از دست نوجوانانت که بر کاخ شيشه اي ستم فرودمي آيند اعتماد کن و بدان که فردا از آن توست ...

 

 

سنگ ، تانك ، صهيونيست !

سنگ ، كا غذ ، قيچي ...

سنگ ، كاغذ ، قيچي ...

شايد بارها بازي كرده ايد اين كلمات را

در سايه ي سقف هاي موشك نخورده

و ديوارهاي بولدوزر نديده

 

ما هر روز با آدم بزرگ ها

سنگ ، تانك ، صهيونيست بازي مي كنيم

در هيجان سرخ

 

حتما آواز يك قل ، دو قل ما را شنيده ايد

وقتي بر برج هاي كاغذي

 دعاي باران مي خوانند

براي خانه هامان

باران توپ . . . باران موشك . . .

اينجا مادران پرعاطفه

هر روز در انتظاري مخوف

تانك هاي بي عاطفه را مي پايند مبادا . . .

اينجا كارشناسان ( اوقات فراغت را چه مي كني ؟ )

حرف براي گفتن ندارند

 . . . شما كجاييد

شب هايي كه زخم هامان را

به چشم مادرانمان

سوغات مي دهيم و

قبل از خواب مسواك . . . نه !

آرزوي شهادت مي كنيم

ديروز همسايه

شهادت تازه دامادش را جشن گرفت

تا همه ببينند

زناني كه مهرشان زخم است و نفقه شان زخم

ببينيد !

اينجا بازي سن نمي شناسد

سنگ ، تانك ، صهيونيست .......

سنگ ، تانك ، صهيونيست .......

 

+ جمعه سیزدهم مهر 1386 سـاعت 14:17 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
یاعلی . . .

 

درد علي دو گونه است :

يك درد ، درديست كه از زخم شمشير ابن مجلم در فرق سرش احساس مي كند

و ديگر ، درديست كه

او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده و به ناله در آورده است

ما تنها بر دردي مي گرییم كه از شمشير ابن مجلم در فرقش احساس مي كند

اما اين درد علي نيست

دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله در آورده

تنهايي است كه ما آنرا نمي شناسيم

كه علي درد شمشير را احساس نمي كند

و ما . . .

درد علي را ! 

+ سه شنبه دهم مهر 1386 سـاعت 18:53 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

ميلاد با سعادت كريم اهل بيت ، امام حسن مجتبي ( ع )
و سالروز شكست حصر آبادان گرامي باد

+ پنجشنبه پنجم مهر 1386 سـاعت 12:45 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
طلائیه .........

و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته است و راه کربلا را میشناسد و چگونه از جان نگذرد آنکس که می داند جان بهای دیدار است

((سید شهیدان اهل قلم آوینی))

 

 

طلائیه... تو سكوت كردي شايد هم بغض 

هنوز مي شود صداي پاي شهيدان و آواز رحيلشان را اينجا شنيد

طلائيه مي خواهم از بغض هايت بگويم. پشت همین سیم خاردار ، رو به غروب طلائیه... نه. پشت به غروب . غروب اینجا در خاک است. دلگیر... مثل تمام والمری هایی که در این دشت پراکنده تو را می نگرند... نه.درست مثل آن مین ضد نفر بر که معلوم نیست میان همه مین ضد نفرات چه می کند. جایی که باتلاق باشد و آب که نفر بر رد نمی شود. این را می شود از بقایای همان چند نی روی زمین دید...

آخر کجای این عرب های نفرین شده عقلشان میرسد در این زمین پهناور آب های دجله و فرات را رها کنند تا... می دانستند نیزار هایی می روید که ارتفاعشان 6تا 8متر خواهد بود و علفهایی به طول یک متر اما چنان فشرده و نزدیک به هم که...

 

دلگير ، گیر لای همین مین های والمری.سیم خاردار.و ...

کربلا... بلا... بلا... دجله و فرات ... حمید باکری... آقا مهدی باکری و... مجنون.
جزایر مجنون .جزایر... چه زیبا... میان آب محصور ... مجنون... مجنون ... حصار...
 فقط یک راه باز است ... پرواز. از دل آب .
 زخمی... توی قایق و یک گلوله آر پی جی . دیگر راوی ها مثل اروند نمی گویند شهدا در آبند.. مهدی باکری پرواز کرد...

 

بوی حاجی می آید . روابط عمومی خدا... همت. نه بوی حاجی نیست... بوی کسی است که حاجی همراهش می آید... اگر همت ، همت شد برای این بود که خواست همراه صاحبش باشد همین بود که همت همت شد.. خورده نگیر مگر می شود از مجنون گفت و طلائیه و همین سه راه شهادت ولی از همت چیزی نگفت؟؟؟؟؟

هوا را كه بو مي كشي به گذشته هاي دور مي روي

صداي غرش خمپاره ها و صفير تيرها...

طلائيه مثل دريايي است كه خشك شده باشد

اینجا طلائیه است كساني كه روزگاري در اينجا مس وجود را با طلاي ناب شهادت معامله كردند

كربلا........... علقمه ......... دستان بريده حضرت عباس

طلائيه ......... سه راهي شهادت ...... دست بريده حاج حسين خرازي

گودال قتلگاه و دشت كربلا ........ پيكر ياران امام حسين

سه راهي شهادت ........ پيكر بي جان و نيمه جان بهترين رزمندگان عاشورايي ......

و نواي

 (  چون چاره نيست مي روم و مي گذارمت ........ اي پاره پاره تن به خدا مي سپارمت )

طلائيه محشري برپا بود

حدود يك ميليون گلوله ي خمپاره و توپ در جاي جاي طلائيه

تا آنجائيكه شهيد ميثمي گفت :

هر كس در طلائيه ايستاد در كربلا هم بود مي ايستاد.

اصلاً اینجا خود کربلاست. مگر نه اینکه امام حسین (ع) همه را مخیر گذاشت بین ماندن و رفتن و مگر نه اینکه حاج حسین خرازی نیز این اختیار را به تمام نیروها داد. عصر عاشورا در اینجا نیز تکرار شد و .....

 

چه زیباست . بنشینی ،... بی خیال ... کنار سیم خاردار... و جایی که دیگر کسی تو را نبیند.. ـــــ خدایا ما را از توجیهات نفسانیات خود که با نام تو علم می شوند حفظ کن ـــــ طلائیه عجب طلا ایه ... اینجا باید عمیق نفس کشید . سلول های شهدا همراه با باد در ریه هایتان باید بمانند ...

خدایا دلم را نگه دار و این پوستش را خاک کن  . نه ، پودرش کن . می خواهم هیچ چیز از این جسم نماند . هیچ چیز .

 دلم تنگ است به اندازه تمام دو رکعت عشقی هایی که نخوانده ام . یادش بخیر . دو رکعت هایی که اسمش عشقی بود . آخر عشق که حد و مرز ندارد... محدودیت ندارد. حتی صاحب هم ندارد. و من همه اش را به ظاهر عشقی می خواندم و حال باید قضا کنم  . قضای نماز های عشقی...

اینجا باید بی قرار گریست . اینجا جای بی قراری است . چه کسی گفته اینجا جای آرامش است . آری آرامش برای آن است که برای دلش آمده باشد ... اما ... من ... باید برای نیامده ای که همین نزدیکیست بی قرار بود . همان که بویش می آید . آآآی مردم . آآآی آن هایی که اینجا برای خودتان صفا می کنید . کسی همین نزدیکیست... کمی هم فکر او باشید.

 

دلم گرفته دوباره.... مثل پرنده تو قفس

آینه دار بغض من...... هق هق و نفس نفس

می خوام مث دیوونه ها ..... سر به بیابون بذارم

داد بزنم به آسمون........ دوست دارم دوست دارم

یک دل خون دو قطره اشک ..... دارو ندارم همینه

اونی که باید ببینه ...... هرجا که باشه می بینه

 

راستی ا شب جمعه است ... فردا... جمعه

آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام...

 

اشک از چشم به قلم ... از قلم به ... خاک و خاک اینجا آسمان است . عین آسمان . بیچاره آنکه بالاست و خیال می کند آبی است ولی وامدار همین سه راه شهادت است . سه راهی که سرخ است اما رویشش سبز تر از هر روینده ای و وسیع تر از هر آبی ای.

 

دل عقل را می سوزاند و خاک می کند و بعد از نو می سازد. هم مرتبه خود می کند و خود به یک باره آب می شود  . و این یعنی فنا  و ماحصلش عقل عاشق است . رسوایی ندارد که دود از آنچه می آید که خوب نسوخته باشد . ذغال سرخ است و فانی . فقط می سوزاند . گاهی هم عده ای را مثل اسفند بر خود می گذارد تا جلز و ولز کنند . اگر دودی هم می بینی مال این هاست .  فانی فقط می سوزد...

 

طلائيه و شهيدانش تا ابد جاودان باقي خواهند ماند ........

 

+ پنجشنبه پنجم مهر 1386 سـاعت 12:43 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب