تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا ( ع )

دل را به دست پنجره فولاد ميدهم

اينجا براي هر دل بسته کليد هست

من از کبوتران حرم هم شنيدهام

 فرصت براي بال اگر ميپريد هست

 

+ چهارشنبه سی ام آبان 1386 سـاعت 17:5 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
سلام بر آفتاب

یا اباصالح ادرکنی ...

به كوره راه شب ای ماهتاب با من باش

درین مسیر پر از اضطراب با من باش

كنون كه عزم سفر دارم از دیار غروب

به شهر نور، تو ای ماهتاب با من باش

چو ذرّه در تب خورشید عشق می سوزم

بیا و در سفر آفتاب با من باش

چو ماه، نهضت نورانیم به تاریكی ست

ظفر شكوه! درین انقلاب با من باش

ز دامن فلك امشب ستاره باید چید

سپهر عشق! درین انتخاب با من باش

تو ای زلال تر از چشمه های هستی بخش

درین كویر سراسر سراب، با من باش

نیامدی كه چو پروانه سوختم ای دوست

كنون كه شمع صفت گشتم آب با من باش

التماس دعا

+ پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 سـاعت 7:28 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
بخوان براي رسيدن به نور .......

 

هرچند كه از آینه بی‌رنگ‌تر است
از خاطر غنچه‌ها دلم تنگ‌تر است
بشكن دل بینوای ما را ای عشق
این ساز شكسته‌اش خوش‌آهنگ‌تر است


هنگامي كه تمام دلبستگي ها را ترك مي كني و همه آن چيزي كه دوستش داري و تعلق خاطري نسبت به آنها داري رها مي كني و هياهوهايي كه همه شبانه روزت را فرا گرفته پس مي زني و ذهن را از هر آن چيزي كه مانع رسيدن به حقيقت دروني مي شود تهي مي كني و با خودت و تنها با خودت خلوت مي كني فرصت انديشيدن و غرق شدن در حقيقتهايي كه با فطرتت هماهنگ است را به دست مي آوري و اين همان است كه نام غربت بر آن نهاده ايم، غربت از همه زنجيرهاي دست و پاگير و مانع رسيدن به درون و قربت رسيدن به درون.

                                     

و اكنون بعد از گذشت سالها مي فهمم چرا بايد در هر فرصتي بار سفر بست و از جاده هاي پرپيچ و خم تنگ فنا گذشت و

در انتهاي جاده عاشقي در غروب شلمچه نظارگر آخرين تشعشعات نوراني خورشيد بود
 و چشم دوخت به
سرخي افق كه يادآور غروب خونين ياران به آسمان رفته است
كه سرخ سرخ در دل آسمان آبي به پرواز در آمدند،
آنگاه بغض جمع
شده در شهر آلوده را با حبابهاي روان اشك
به روي خاك داغ شلمچه بريزي ......

انگار همان دیروز بود که آرام و بی‌تکلف، ساده و بی‌ادعا، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانه‌وارتان را به تماشا نشستیم و از شما آموختیم که:

تکلیف عشق را نمی‌توان با ادعا روشن کرد

شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید:

باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت

سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب، از خاکریزهای آغشته به خون فکه، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریه‌های شبانه به گوش می‌رسد!

و سالهاست که شمیم عاشورائیان ، ما را نیز کربلایی کرده است.

 آه شلمچه چقدر بوي حضرت زهرا ( س ) مي دهد بوي گمنامي

بوي غربت بوي غريبي ........بوي عطر ياس ....

اشك و دل شكسته اينجا خريدار دارد بخوان  .....

 باران مي آيد

دعاي كسي كه زير باران است مستجاب است ...... بخوان ....

                                         

بخوان به نام رهایی !

بخوان به نام صاعقه در التهاب شب !

بخوان به نام ساقه ی امید در پهن دشت یاس !

بخوان به نام خالق خورشید !

به نام نامی عشق !

به اسم اعظم معشوق !

بخوان به نام نامی توحید !

بخوان براي رسيدن به نور !

" شهيدان عين حضور و شهودند "

  و… تو را در مي يابند…

   بخوان براي رسيدن به نور ......... 

+ پنجشنبه هفدهم آبان 1386 سـاعت 11:24 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
ستاره ها . . .

 

شب است

سرم را بالا گرفته ام و به آسمان نگاه مي كنم

به ستاره هاي چشمك زن

ستاره ها هميشه من را به ياد تو مي اندازند.

شنيده بودم ستاره ها بعد از عمري نوراني كردن آسمان منفجر مي شوند و تكه تكه

شايد به خاطر همين ستاره ها من را به ياد تو . .

 

. .

 

زمين پر از مين بود .

چند نفر داوطلب شدند كه روي مين بروند و راه را براي بقيه باز كنند

اما قرعه به نام تو افتاد

دستت را گرفتم گفتم : نه ، تو نه

آخر تو تازه داماد شده اي !

ولي تو فقط لبخند زندي

لبخند زدي و رفتي . . .

چه لبخندي ! مثل چشمك ستاره ها زيبا بود .......

 

 

+ جمعه یازدهم آبان 1386 سـاعت 6:19 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
ای کاروان آهسته تر ....

زمزمه آمدنت رسیده بود....

توآمدی درپائیزان سردی که دلهای زردمان زنگارگناه ومعصیت رابخود گرفته بود
 وضمیر خاکی مان که تشنه نسیم مهربانیت بود.

توآمدی وبهاری برکویرخشک وبی حاصلمان شدی

وپس ازسالها بی نشانی
 با تکه استخوانهای درهم شکسته آمدی تازیارتنامه ای شوی برلهیب سینه پردردمان

دیر نیامدی، ما تورا دیرخواندیم،
 مي دانم گله مندي
اما دست وپایمان دربند دنیا بندآمده بود.

حال نگاههايمان را  از شرم و حسرت پايين دوختيم و مانديم اگر از ما بپرسي چرا دروازه شهرمان ازشعر شهیدان دوبیتی ندارد چه جوابي دهيم يا اينكه
که چراشهادت باآنهمه خروش وعظمتش درشیارخاموشی ما متوقف است ؟؟؟

شرممان را درياب و از ما مپرس
 که چرادیواره های شهرمان آئین معرفت رابه معصیت فراموش

کرده است؟ ازمامپرس که چرابه بهانه «الدنیامزرعة الاخرة»
درپس زرق وبرقها وتجملات وریاستها اینگونه ازدرون
«تهی» گشته ایم .
ازمامپرس که چرادرشهرمان سددفاعی وخاکریزوسنگر

ودژی دربرابر تهاجمات فرهنگی یافت نمی شود؟!

ازمامپرس که چرانسل جوان امروزی روح

دینداری را سوق نمی دهد. 

 ازمامپرس
که غربت «چادر» چه برسرنسل امروزی انقلاب آورده است؟

ازما مپرس

که چرادغدغه های پس ازجنگمان تنها به چندگل وبوته وگیاه وبرج سازی
ومال اندوزی وزیبا سازی شهر ،خلاصه می شود؟

 

 ولی خوب شد آمدی تااینک تسکینی باشی برزخمهای نامداوایمان

 وماازبلورزرین استخوانهایت بهشت را زیباترببينيم
ونگاه پرحسرتمان که بوی ندامت گرفته بود
برسفینه تابوتت دوخته شد ومابرتمامی قداست وارزشهایمان
 برآن تکه استخوانهای پوکیده ودرهم شکسته ات بوسه زدیم.
توآمدی وباز

دوباره بوی دل انگیزهمسنگرانت درشهرمان پیچید
 وتابوت غریبت براین سیاره خاکی کعبه مقدسی شد

که ماراگرداگرد حرمت به طواف عشق ورستگاری فرامی خواند
وآنجااین توبودی که چشمهای پر معاصی

ما را لحظاتی به غنیمت گرفتی وخیال کوچه های دلمان راازبوی خاک استخوانهایت معطر کردی وباز دوباره

نسیم خوش آشنای جبهه مدهوشمان کرد ....

+ پنجشنبه سوم آبان 1386 سـاعت 7:43 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب