روزعرفه
مي خواهم امروز زائر كوي حسين باشم
مىخواهم با زمزمههاى حسينى ، محرم درگاه خدا شوم،
چقدر این دعا از طرف کسی که حج محبوبش را نیمه تمام می گذارد و رو به سرنوشت محتوم سرخش می رود زیباست.
ميخواهم با شكستههاي دلم، به سراغ تو بيايم، با زمزمههاي پر سوز عرفه در فرازي كه مولايم حسين سر به سوي آسمان، اشك از ديده، حزن در گلو چنين تو را خوانده است:
اي كه از هر كسي شنواتري، يا أسرع الحاسبين، يا أرحم الرّاحمين، تو رحيمي، مهرباني، خداي رحمتي، آفريدگار محمدي، اي رحيم! نيازم رو به درگاه توست و تمنايم به لطف بيمنتهاي توست، مبادا از درگاهت نااميد بازم گرداني.
اين دعاي عرفان است . سراسر تمناي عاشقانه است .
مي خواني و مي باري . مي باري و مي خواني
به جملات اخر دعا که می رسی
بي اختيار اين جمله بر زبانت جاري مي شود :
حسين حجش را نيمه تمام خواهد گذاشت ...
مردم از چهار گوشه كشور اسلام به حج و طواف كعبه مى ايند ولى معصوم زمانه كعبه را به سوى كعبه جانان ، حج را به سوى جهاد و زيارت را به سوى شهادت ترك مى كند، لباس احرام را بركنده و كفن شهادت پوشيده و به سوى حج اكبر مى شتابد
ستارگان كهكشان شهادت ، آسمان بين مكه تا كربلا را نور افشان كرده اند، اين كهكشان ، نه كهكشان راه مكه را بنمايد، بلكه راه خونينى است كه از مدينه و مكه آغاز مى شود و به ميدان سرخ نينوا منتهى مى گردد و راه قبله كربلا را مى نمايد.
اين كهكشان راه حاجيان نيست كه راه مجاهدان و شهيدان عاشق است .
حسین دو عمل از اعمالش باقی مانده است: رمی جمرات سه گانه و قربانی..
و چه نیک رمی می کند جمرات مجسم زمانه اش یزید، عبید الله و عمر سعد را و جمراتی ناچیز چون شمر و حرمله را ...
قرباني حسين : هفتاد و دو قرباني
هفتاد و دو پروانه مى روند تا با آخرين توانهاى خود
بر گرد شمع وجود حسين خاموش و بى آواز بسوزند
و با اين خاموشى ، ماندگارترين سرود سبز ماندن و سرخ رفتن را بر بلندترين گلدسته
قبله آزادگى بسرايند،
شمع نيز مى رود و شعله عشق اوست كه پروانه هاى بى آرام را هم با خود مى برد تا جملگى در شام سرد ستم بسوزند و ذوب شوند
و يلداى تاريك امت را به سپيده دم پگاه عدالت برسانند....
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبه جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین ...
به جز عطر حسين و بوي سيب
عطر حضور كسي نيز استشمام مي شود
عطر گل نرگس
وقتی در انتظاری............ در انتظار آمدن کسی که دوستش داری
مسافری...............
وقتی در انتظاری
درانتظار آمدن کسی که دوستش داری
زائری............
من امشب مسافرترم
زائر ترم
کاش امشب که آغوش خدایم گشوده تر است
نیم نگاه عاشقانه خورشید هم نصیب ما شود...
آه مسافر ما كي عزم برگشتن داري ؟؟؟
يابن الحسن ( عج )
" نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق،
ولی به پیش تو با افتخار خواهد مرد"
سلام بر بياباني كه معراج مجنون هاي دوره آخرالزمان شد
و از ميان اين همه دام و دانه دنيا معبري به سوي آسمان باز كردند
سلام بر مجنون هايي كه به آب و آتش زدند
سلام بر مجنون هايي كه هنوز هم بيابان عاشقي را رها نكرده اند
و با ليلي خويش رازها دارند
سلام علي آل ياسين .........
ذهن محدودم مانده
در آن صحرای بی انتها!
و
گویا!
بی انتهایی آن بر ذهن من هم اثر کرده
که اینگونه مبهوتم
و دیگران را نیز
از جنونم
مبهوت می سازم!
آه!
این چه آشفته حالیست در من ؟!
و این پریشانی از کجاست ؟
و این دلتنگی از برای چه
و که است ؟
و تو را می بینم
با همان لبخند همیشگی
با همان چشمان نافذ
تو مجنون بودی
و قسمتت نیز مرگ جنون وار
در سرزمین مجنون بود
جزیره جنون
جزیره مجنون
سرزمین شهد شیرین بندگی
سرزمین شاهد
سرزمین شهود
سرزمین شهادت
سرزمین شهید
و سرزمین همت !
آری همت
می نویسم برای مجنون
و همه مجانین
و برای جزیره مجنون ، دارالمجانین
می نویسم برای همه مجنون هایی که همت وار
و یا
نه
همه همت هایی که مجنون گونه پر کشیدند
و آیا جایی برای ما نیز هست ؟
در این سرزمین ؟
در این دارالمجانین !
آری
هست
اما به یک شرط
به آن شرط که مجنون شویم و مجنون گونه بمانیم
و اگر این طور شود
دیگر نیازی نیست ما خود برویم
ما را می برند !
زیرا ما را دیوانه میخوانند!
آری
بگذار بخوانند
که ما به راستی دیوانه ایم
دیوانه همت
دیوانه خرازی
دیوانه باکری
دیوانه زین الدین
دیوانه کاوه
دیوانه چمران
دیوانه آوینی
دیوانه دست واره
و همه با هم ديوانه حسين ( ع )
چه زيبا گفت سيد شهيدان اهل قلم كه
هر كس مي خواهد شهدا را بشناسد داستان كربلا را بخواند، گرچه خواندن داستان را سودي نيست، اگر دل كربلايي نباشد .
حب حسين (ع) سرالاسرار شهداست . . . .
آنان راز انسان را مي دانند و با فرشتگان" اِنّي اَعلَمُ ما لاتَعلَمُون "مي گويند.
ماهي را به ساحل انداخته اند تا بر غربتِ اين کرانه خشک وتشنه
در فراقت آب قدر آب را دريابد،
و آدم را بر اين مهبطِ عقل فرود آورده اند
تا از معلم فراق درس عشق بياموزد و شوق وصل ...
و مگر عشق را جز در هجران و فراقت و غربت مي توان آموخت؟
پس اين درد فراق همه هستي آدمي است
و مايه اصلي هنر نيز همين غم غربت است که با اوست،
از آغاز تا انجام...
بوي زلف يار و پاهاي سنگين و دلي شرمسار ...
«چه مي كني اي دل ؟مي ماني يا مي روي؟»
چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود. يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز.
گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق!
بغضي غريب و بعد هم هايوهوي پريشان دل...

وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي باز مي شوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن هميشه فرصت است
اي دل !
برخيز تا براي رفتن كاري كنيم
ديشب
خسته و دلشكسته خوابيدم
خواب ديدم
دلم براي لمس آفتاب
چونان نيلوفري
بر قامت نيزه پيچيد
و صبح كه برخاستم
پر بودم از روشنايي
امروز آفتاب
چه داغ مي تابد
و صبح . . .
آه چه صبح مباركي است !
احساس مي كنم
كه از هواي سفر سرشارم
و دلم هواي رسيدن دارد
امروز من حضور كسي را در خود احساس مي كنم
كسي كه مرا
به دستبوسي آفتاب مي خواند
اين كاروان چه موذن خوش صدايي دارد
كارواني كه از مذهب باطل تسلسل پيروي نمي كند و به نيت برنگشتن مي رود
وقتي به راه مي آيي
با هر گامي كه برمي داريي
آفتاب را بزرگتر مي بيني
اين كاروان به زيارت آفتاب مي رود
باز هم صداي همهمه مي آيد
همهمه اي عظيم
هميشه اين طور است
وقتي از حرص داشتن دل مي كني
همهمه ي عشق را مي شنوي
اينان كه پاي بيستون
به صف ايستاده اند
راهيان عشقند
منتظرند كسي بيايد و تيشه ها را تقسيم كند
تيشه ابزار سعي عاشقاني ست
كه به سينه ي كوه مي روند
و كار تخريب حصار را
تجربه مي كنند
اينان مهياي ظهور بت شكنند ....
تو پاي به ره بنه دگر هيچ مپرس
خود راه بگويدت كه چون بايد رفت
قصه شوق، محال است به تقرير آيد. كسي چه ميداند راز رسيدن در دل يك مشتاق كه
مهجور مانده است چيست؟ كسي چه ميداند جز دل روشن تو؟!
ما از رفتن، تمناي رسيدن داريم و كوي مهدي خدا، انگار نزديك است؛ زير پلك يك ندبه،
روي آواز يك سجاده و بر بلنداي شكفتن يك صبح آدينه
ما از رفتن تمناي رسيدن داريم
ياعلي

روزهای زیادی نگاهمان به غروب بود و از غروب گفتیم .
از همان غروب دلگیر و دلخواه شلمچه ...
از همانجا که سالها قبل مردانش کاری كردند
که همیشه تاریخ در خاطره ها می ماند .
و تاریخ محال است غروب شلمچه و نجواهایی که با آن شده است را فراموش کند .
و مگر می توان فراموش کرد که شلمچه کجاست ؟؟؟
از شلمچه بسيار گفتيم و شنيديم اما
شلمچه را فقط خدا مي شناسد،
شلمچه تعبير "انّي اعلم ما لا تعلمون " است
قدر آنرا رسول الله مي داند،
مظلوميتش را علي (ع) مي شناسد و فاطمه (س)،
جاي تک تک شهدا را اباعبد الله ميداند و از قتلگاههاي شلمچه زينب آگاه است.
شلمچه براي شهيدان مانند مادر است.
شلمچه......
..اينجا کربلاست ..اينجا قدمگاه فاطمه (س) است..
می بینی شلمچه دل ما را به کجا پیوند داده ای !!!
شلمچه و دلتنگی برای رسیدن به مرزهای کربلا ...
آنقدر گفتیم که آرزو می کنیم که ما هم از یاران آخرالزمانی حسین (ع) باشیم و یاران
آخرالزمانی حسین (ع) جایی ندارند جز خیمگاه سبز مولایشان مهدی (عج) ..
خوب که فکر كنيم می بینيم حتی غروب شلمچه هم محو جمال همان یار دلربا شده .
خورشید شلمچه از شرم جلوه خورشید حقیقی عالم دیگر جلوه ندارد ...
و چه دل انگیز است که غروب شلمچه ما را به خیمگاه سبز مولایمان رهنمون کرد ...
صل الله علیک یا ابا صالح المهدی (عج)
هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه