تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه
شب دهم محرم : وداع

سفینه اجل به سرمنزل رسیده

امشب اخرین شبیست كه امام حسین(ع) در سیاره زمین به سر میبرد....

سیاره زمین سفینه اجل است... ‌سفینه ای كه در دل بحر معلق اسمان..

همسفر خورشید.. رو به سوی مستقر خویش دارد

و مسافرانش را نیز ناخواسته با خود میبرد.....

همسفر !

نیک بنگر كه در كجایی.......

مباد كه از سر غفلت این سفینه اجل را مأمنی جاودان بپنداری

و در این توهم از سفر اسمانی خود غافل شوی...........

نیک بنگر

فراز سرت اسمانست و زیر پایت سیاره ای كه در دریای حیرت به امان عشق رها شده......

این جاذبه عشق است كه او را با عنان توكل به خورشید بسته

و خورشید نیز در طواف شمسی دیگرست و ان شمس نیز در طواف شمسی دیگر و...

و همه در طواف شمس الشموس عشق.. حسین بن علی(ع)..........

مگرنه اینكه او خود مسافر این سفینه اجل است؟

همسفران

اینجا حیرتكده عقل است.......

و تا «خود» باقیست.. این حیرت باقیست.........

پس كار را باید به مِی واگذاشت.. همان مِی كه تو را از «خود» میرهاند و من و ما را در مسلخ او به قتل می رساند..........

ان الله شاء ان یراك قتیلا...............

 

اما ای روزگار

اگر رسم بر اینست كه صبر را جز در برابر رنج نمی بخشند

و رضای او نیز در صبر است..

پس این سر ما و تیغ ظلم تو......

شمر بن ذی الجوشن را بیاور و بر سینه ما بنشان تا سرمان را از قفا ببرد

و زینب(س) را هم به این تماشاگه راز بكشان........

دیگر.. انان كه مانده اند همه اصحاب عاشورایی امامند

 و اینان را من دون الله هیچ پیوندی با دنیا نیست

واگر بود.. با ان سخن كه امام فرمود، بریده شد و از ان پس،

 دیگر هیچ حجابی انان را از خدا نمیپوشاند........

امام فرموده بود:

"شب را شتر رهواری برگیرید و پراكنده شوید"

نه برای انكه انان را در رنج بیاندازد

بلکه انان دل به مرگ بسپارند و اینچنین،

 دیگر هیچ پیوندی من دون الله بین انان و دنیا باقی نماند...

كه اگر پیوندها بریده شد..

حجابها هم دریده میشود.......

ای همسفران معراج حسین..

چه مبارک شبیست شب دهم

تا اینجا جبرئیل را هم در التزام ركاب داشتید

اما از این پس............

بال در سبحاتی گشوده اید كه جبرئیل را هم در ان بار نمیدهند...................

شما برگزیدگان دشوارترین ابتلائات تاریخ خلقت انسانید

و از اینست كه حسین(ع) شما را به همسفری در معراج خویشتن پذیرفت.....

راز این شب را كسی خواهد گشود كه بال در بال شما بیفكند

و این عطیه را جز به كبوتران حرم انس نبخشیده اند...

كیستند این كبوتران حرم انس؟

چگونه است كه سینه هاتان نمی شكافد و قلبهاتان تاب این حالات ناب را می اورد

و از هم نمیدرد؟

اگر نمی دانستم كه كلام ‌چیست

میخواستم از شما كه ما را بازگویید از انچه در این شب بر شما رفته......

غوطه وران سبحات جلال !

مستان جبروتی !

حاجبین سراپرده های انس !

قبله داران دایره طواف‌ !

چه بگویم؟

یا لیتنی كنت معكم..................

اما كلام را برای بیان این رازها نیافریده اند و مفتاح این گنجینه راز سكوتست

 نه كلام............

همسفر!

صحرای بلا به وسعت تاریخست و كار به یک "یا لیتنی كنت معكم" ختم نمیشود...

اگر مرد میدان عشقی

نیک در خویش بنگر كه تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا نه..

اگر هست كه تو نیز از قبله داران دایره طوافی.............

و اگر نه ...

دیگر بجای انكه با زبان زیارت عاشورا بخوانی.. در خیل اصحاب اخرالزمانی حسین(ع) با دل به زیارت عاشورا برو........

"ضحاک بن عبدالله مشرقی" را كه می شناسی

عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از انكه صبح تا شام را در ركاب امام شمشیر زده بود

ترس.. زاییده شک است و شک زاییده شرک و

این هرسه.. ترس و شک و شرک.. راهزنان طریق حقند............

كه اگر با مرگ انس نگیری.. ترس.. راهت را خواهد زد و

 امام را در صحرای بلا رها خواهی كرد...

الماس اگر چه از همه جوهرها شفاف تر است ، سخت تر نیز هست .

 ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممكن است ...

و ای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست .

 نپندار كه تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر...

 صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است  ....

 

 سید مرتضی اوینی

 

+ جمعه بیست و هشتم دی 1386 سـاعت 23:42 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب نهم محرم : یا عباس ( ع )

به نام ليلي

امشب شب نهمه
كسي مي دونه
كسي مي فهمه
اي عالم مي دوني امشب شب نهمه
نه نمي دوني
هيچ كس نمي دونه
عالم تو نمي فهمي
 
شب نهم
يه شب نيست
هزار شهره
نه
خير من الف شهره
هيچ كارش نمي توني بكني
شب نهم مال ليله القدره
ليله القدر خيليها شب نهمه
شب نهم
شب احتضاره
شب جون دادن
شب قربوني شدن
براي اين تن
نه
تن كجا لايق قربوني شدن اين شب رو داره
نه
روحت بايد قربون اين شب بشه
تازه فكر نكني اون وقت لايق بودي ها
نه
شب نهم
قدري داره كه همه عالم بهش غبطه مي خورند
ديروز گفتند يه نفر
جا داريم براي كربلاي مشهد
گفتم
منم بيام
گفتند مي توني
بيا
گفتم
مي تونم
بايد برم
2 ساعت ديگه بايد برم
مي دونم
نمي تونم برم
همه عالم
براي ما اينجوريه
حتي مي دونم اون لحظه ي آخرم چي ميشه
همه رو مي دونم
حتي قيامتم رو هم مي دونم
همه رو همه رو
از ازلم تا ابدم
اما مگه مهمه
نه
اصلا مهم نيست
راهم نمي دن
مي دونم
لايق نيستم
مي دونم
تازه
اگه راهم بدن هم
كجا مجنون طاقت ليلا رو داره
نداره
نداره
نداره
ما هميشه تو دوزخيم
از ازل
تا ابد
مي دونيد
اينهايي كه دارم مي گم روضه ي عباسه ها

 

يه جور ديگه بگم
مي دونيد
عباس
هميشه تو دوزخ بود
هست
مي فهميد
گفتم عباس هميشه تو دوزخه
تو اتيش مي سوزه
مي گيد نه
الان مي گم
از وقتي به دنيا اومد
تو حسرت قربون شدن واسه مولاش مي سوخت
قنداقش رو دور سر ابي عبدالله مي گردوندند
مي گي خانوم ام البنين اينكار رو كرد تا سر و صداهاي مردم كوفي
ساكت شه
نه
اين بچه مي چرخيد
منتها رو دستهاي ام البنين
خانوم ام البنين هم مي دونست
نگاه مي كرد
مي ديد وقتي مي گردونتش
چقدر سرخ مي شه
از خجالت
انگارحتي از قربون شدنش هم خجالت مي كشيد

 

كجا بودم
مي گفتم عباس هميشه تو اتيش مي سوزه
گفتي چرا
گفتم مي گم
تمام هم و غم يه ساقي
اون لحظه ايه كه يه تشنه لبي
آب دست اون رو
جرعه جرعه بنوشه
نمي دوني چقدر لذت داره
اصلا عباس ساقي شد واسه همين
ساقي ايكه نتونه آب رو به لب تشنه لبها برسونه كه ساقي نيست
حالا فكرش رو بكن
اون تشنه لب كي باشه
علي اصغر مولاش
دختر نازدانه ي مولاش
سكينه خاتون
واي خدا
عباس شكست


اون وقتي كه نگاه رقيه رو
لبهاي تشنه ي رقيه رو
نتونست سيراب كنه
چه وقت
وايستا
بهتر بگم
خيلي ها مي گن وقتي تير به مشكش زدند
اونوقتي كه دستي براي نگه داشتن مشك نداشت
اون وقتيكه به دندان گرفته بود اين همه ي دليل ساقي بودنش رو
اونوقتي كه تير به مشك عباس خورد
اميدش نااميد شد
نه

مشك رو جوري داشت مي برد با اون حالش كه شايد
كمي ولو جرعه اي آب براي لبهاي رقيه بمونه
اما امون از وقتي كه عمود آهني زدند سر آقا
سر رو ولش كن
اين مشك
اين آب
پر خون شد
ديگه آب مشكش
آب نبود
شده بود پر خون سرش
چي ببره براي رقيه خاتون
خون سرش رو
اينجا بود كه همه ي اميدش نااميد شد
اينجا بود كه از فرط خجالت
خودش رو از اسب بر زمين انداخت
اره
خوش رو انداخت پايين
مثل همون
درختهاي بلندي كه از اوج عرش خدا
اروم اروم مي افتند زمين
چه گرد و خاكي به پا ميشه
اصلا انگار نه انگار كه با صورت خورد زمين
اصلا انگار نه انگار كه دستي نداره براي نگه داشتن خودش
نااميد افتاد زمين
ديگه روي رفتن رو نداشت
اينكه مي گم
هميشه تو اتيش مي سوزه
همينجاست
اگه ببيني
اون گنبد قشنگش اونقدرها هم بلند نيست
از خجالت روي سر بلند كردن نداره
اين يلي كه هميشه قد و بالاش
علم حسين بود
ديگه بعد اون افتادن
هميشه قدش خميدست
سرش پايينه
يعني روش نميشه تو چشمهاي رقيه خاتون نگاه كنه
روش نميشه تو چشمهاي مولاش نگاه كنه
تا ابد
سرش پايينه
مگه به امر مولا سرش رو بالا كنه
من مطمئنم اونوقت هم چشمهاش رو مي بنده و
ريز ريز اشكهاش جاري ميشه
اونوقته كه
دستهاي ابي عبدالله جرعه نوش اشكهاي ساقيه
دستهاي رقيه خاتون جرعه نوشه اشكهاي ساقيه
عباس تا ابد تو دوزخه
تا ابد دم درب حرم وايستاده
روي رفتن تو رو نداره
هر وقت امرش كنن مي ره تو
زودي مي ياد دو در
از فرط خجالت
پشت درب حرم واي مي ايسته
مي گن اقا باب الحسينه
نمي دونن باب الحسين يعني چي
همه دنبال حاجتن
فكر مي كنن اقا رو گفتن باب الحسين
واسه اينكه حوائج زوار ابي عبدالله رو تقديم مولا مي كنه
نمي دونن
اقا داره هنوز نوكريه اقا رو مي كنه
هنوز بدو بدو مي ياد دم درب خونه ي حسين
از دور زائر مولا رو كه مي بينه مي ره استقبالش
اونهايي كه رفتن كربلا مي دونن
اول چيزي كه از دور چشمهات مي بينه
گلدسته هاي بلند آقا ابالفضله
حالافهميدي چرا اول اون گلدسته ها رو مي بيني
حالا فهميدي چرا گفتم عباس نوكر بچه هاي حضرت زهراست
هميشه ها
ابديه
اين دنيا و اون دنيا نداره

بعضي چيزها هست نبايد اتفاق بيافته
اما افتاد
ديگه افتاده
پاك شدني نيست
خود آقا هم مي دونه
اما چي كار كنه
نتونست
نذاشتند
نشد
نمي دونم چه جوري بگم
هر چي بود نبايد مي شد و شد
اين هميشه هست
دوزخه عباسه
هميشه عباس تو اين دوزخ مي سوزه
خدا هم نمي تونه از دوزخ در بياردش
يعني خودش اون رو انداخت تو دوزخ
اگه نمي خواست لااقل مي ذاشت بچه ها رو سيراب كنه بعد جون بده اما
خدا نذاشت
خواست عباس هميشه دم درب حسين بمونه
اين رو خود عباس بهتر مي دونه
قربونت بشم عباس
اصلا قربون شدن ماها چه دردي از تو كم مي كنه
اقا ما رو شريك دوزخت بدون
اقا ما هم داريم برات مي سوزيم
اقا درسته نمي فهميم
اما ...
مي گن از قبر مطهرش قطره قطره آب در مياد
حالا هركي چيزي ميگه
ما كه مي گيم اينها اشكهاي عباسه
قسم نمي خورم
اما عباس هميشه گريونه
بعد اون تشنگي اهل حرم
اخ اخ اخ
نگي اين همه اش بودها
نه تازه اين يكيشم نبود
حالا كو تا روضه ي عباس
كو تا شب نهم
شب نهم خير من الف شهره
تمومي نداره
گفته خير
يعني بهتره
يعني بيشتره
يعني برو تا ابدالاباد
اين شب نهم تمومي نداره
اما
شب نهم
شب عباسه
شب ليله القدره عباسه
شب عباس ليله القدره
خودش مي دونه چي مي گم
شب نهم
شب قدر و عباسه


يا ليلي

+ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 سـاعت 21:43 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب هشتم محرم : حضرت علی اکبر ( ع )

به نام ليلي

تقدیم به دیوارهای عزادار کلبه ات

از امشب
عالم خاك بر سر ميشه
مي دونيد چرا ؟
حالا مي گم
خيلي خدا رو بايد شكر كرد
اي عالم به خود ببال
به خاطر آن هفتاد و دو نفرت
به خاطر آن ثلاثه او ربعاي بعد رحلت رسول خدا
اما همه ي باليدنت
يكسر خاك بر سر مي شود
اين كلمه ي خاك بر سر
بدترين حاليست كه عالم مي تواند داشته باشد
يعني ملائكه هم
نمي توانند بدتر از اين شوند
 اي عالم
اي فلك
تو زنده باشي
تو بچرخي و
جز ال الله نباشد كه هل من ناصر حسين را لبيك بگويد ؟

 

اصحاب همه قربون ابي عبدالله شدند
اهل حرم موندند تنها
صداي هل من ناصر ابي عبدالله بلند شد
هل من ناصر ينصرني ؟
همه جوونهاي حرم نگاهشون دوخته شده به
علي اكبر
همه دلها داره پر مي كشه
پسر ارشد آقاست
اذان گوي كاروانه
حالا اينها يك طرف
تمثال بي مثال رسول خداست
راه مي ره عين رسول خدا
نگاه مي كنه
عين رسول خدا
سلام مي گه
عين رسول خدا
دست رو سر بچه ها مي كشه
عين رسول خدا
مهلت نداد
كس ديگه اي پا پيش بگذاره
يعني همه ادب كرده بودند براي شاهزاده
نه اينكه راضي باشن اقا بره ميدون نه
اين آقا يه جوري حرمت داشت
يه جوري انگار رسول خدا وايستاده نگات مي كنه
هميشه اين آقا كه وارد خيمه مي شد
همه بچه ها خندون مي پريدند دامنش رو مي گرفتند
عموجان
زود نرو
يه كم بيشتر پيش ما بمون
آقا وارد خيمه شد
همه بچه ها پريدند دامنش رو گرفتند
اما اين دفعه گريون
كسي جرات نداشت بگه عمو نرو
يعني جرات نمي كردند
چهره ي عمو يه جور ديگه شده بود
عين كساييكه خيلي وقت باشه منتظر روزي باشند و
الان اون روز اومده باشه
تند تند داره لباس رزم مي پوشه
اصلا به بچه ها نگاه نمي كنه
انگار هيچكس دور و برش نيست
اما مگه بچه ها مي زارند عموشون به اين راحتي از دستشون بره
هي از اين طرف مي يان روبروي عمو
هي از اون طرف
كه يعني عمو
منم
رقيه
عمو
سكينه رو نگاه نمي كني
عمو كجا داري مي ري با اين عجله
عمو مگه بابا نگفت مواظب رقيه خانوم باشيد
حالا تو بري كي مواظب من باشه
عمو بذار لااقل لباست رو درست كنم
عمو
چقدر اين لباسها بهت مي ياد
مي ذاري يه كم نگات كنيم
عمو يه كم بشين بعد برو
عمو ...
ديگه بچه ها به گريه افتادن
عمو چرا ما رو نگاه نمي كني
نكنه با ما قهر كردي
عمو جون
باشه مي خواي بري برو
اما لااقل يه بار ديگه تو چشمهاي رقيه نگاه كن
ببين دلت مي ياد رقيه رو بذاري بري
عمو ...

 

آقا علي اكبر
همينطور كه لباس رزمش رو مي پوشيد
نيم نگاهي هم به بچه ها داشت
اما چه جوري چشمهاي رقيه رو راضي كنه
چه جوري اميد سكينه رو ...
رو كرد به به بچه ها
بچه ها دلتون مي ياد بابا غريب بمون
بذاريد برم بابا دلش قرص بشه
من پسر بزرگترم
چشم بابا الان به منه
رقيه جان
دامن من رو ول كن
دست عمه رو بگير
عمه جان از رقيه خانوم خوب مواظبت كني ها ...

با بچه ها خداحافظي كرد
اما جواب عمه رو چي بده
عمه هي بچه هاي خودش رو مي انداخت جلو
علي اكبر جان
مگه بچه هاي عمه مردن كه شما بري ميدون
وايستا من اجازه شون رو از داداش بگيرم

نه عمه نه
بذار من پيش بابام روسفيد باشم
عمه جان اونوقت من چه جوري تو روي بابام نگاه كنم
نه عمه جان
خدا بچه هات رو نگه داره
عمه جان
يا علي
اره عزيزم
تو كلام ما علي اكبرم ياعلي گفت وقت رفتن
رسيد خدمت بابا
همچين بابا قد و بالاي اين آقازاده رو نگاه مي كنه
دل ادم رو مي بره
يه كم نگاش كرد
انگار نه انگار كه اين رفتن برگشتي نداره
اومد دست زد به زره پسرش
علي اكبرم زرهت محكمه
كلاه خودت چي ؟
باباجان
پسرم
مي خوام امروز يه جوري شمشير بزني
همه وايستند نگات كنندها
باباجان ابروداري كني براي باباها
برو باباجان برو
قربون اون قد و بالات بشم بابا
داري مي ري ياعلي بگو باباجان
يا علي بگو برو ميدون
دارم نگات مي كنم ها
ببينم چه جوري ابروي بابات رو حفظ مي كني
برو باباجان
علي اكبر يه نگاهي كرد به بابا
دل بابا لرزيد
حالا چي مي گذره بين اين بابا و پسر
خدا مي دونه
هم اين مي دونه ديگه بابا رو نمي بينه
هم اون
از همه بدتر
نمي تونه بپره يه دل سير آقاش رو بغل بگيره و دست و پاش روببوسه
نمي تونه يه دل سير با باباش خداحافظي كنه
وقت تنگه
كوفيا دارن هل هله مي كنند
بايد برم
بابا چشمش به منه
خدايا من رو پيش بابام روسفيد كن
يا علي
يه نگاه آخر به بابا
از فرق سر تا نوك پا
تو دلش اروم گفت
الهي فدات شم باباجان
اي كاش خنده ت رو مي ديدم اين وقت آخر
اي كاش اين نگاهت اينقدر غريب و تنها نبود
اي كاش ...
يه نگاه به خيمه
يه بچه ها كه حالا از خيمه اونها رو نگاه مي كردند
تو دلش گذشت
رقيه جان
عمه
سكينه
مادرم ليلا
همه همه خداحافظ ...

نگاهش رو از همه گرفت
يا علي
با يه خيز پريد رو اسب
شمشير رو كشيد
راهي ميدون شد
خيلي ها مي گن آقازاده تشنه اش شد برگشت پيش امام
درست مي گن اما نه تشنه ي جرعه اي آب
تشنه ي روي بابا
آب رو بهونه كرد تا بابا رو يه بار ديگه ببينه
باباجان
تشنگي داره من رو مي كشه
قطره اي آب به من بده
يه جوري گفت انگار اگه بابا يه قطره آب بريزه به كام تشنه اش
برميگرده و همه رو از پا در ميآره
انگار فقط يك قطره آب مانده تا پايان جنگ
يك قطره آب
بابا چقدر خوشحال شد كه علي اكبرش برگشته
به روي خودش نياورد
باباجان چرا برگشتي
باباجان
تشنت شده ها
همينطور كه پسر شاخ شمشادش رو سير نگاه مي كردگفت
بيا
بيا خودم سيرابت مي كنم
بيا جاي يك قطره آب تمام آبهاي عالم رو بريزم به جانت
بيا كامت رو بگذار دهانم
بيا باباجان
شيره ي جونم رو بنوش
نگفت اين رو
اما
خيلي دلش مي خواست بگه
بابات قربونت بشه
روسفيدم كردي
باباجان مي بيني سينه ام رو سپركردم
يه جوريه كه انگار به عالم بگم
اين پسر منه داره
مثل رسول خداست
چقدر قشنگ مي جنگه
تازه عمه هم كه نگاهت مي كرد ياد جدش افتاده بود
ديدم چه جوري محو تماشاي شمشيرزدنت شده بود
من نگاه عمه رو خوب مي شناسم ...
اين حرفها رو نگفت
يه دنيا حرف ديگه هم داشت تو دلش بگه براي علي اكبر
اماهيچ كدوم رو نگفت
فقط گفت باباجان
برو كه از دست جدت الانه كه سيراب بشي
برو

من كه سير نميشم از گفتن
شما رو نمي دونم
شايد خسته شدين از خوندن
اما من خسته نمي شم
خيلي ها رو جا انداختم حالا
خيلي حرفها رو نگفتم
...
دست به محاسنش گرفت
رو كرد به آسمان
چي گفت نمي دونم
اما مي دونم
محاسن سپيد يك نفر همه ي آبرو و شرف و ...
همه چيزشه
نمي دونم
شايد داشت به خدا مي گفت خدايا به اين محاسن سپيدم
هواي علي اكبر رو داشته باش
يا داشت مي گفت
خدايا همه ي آبروم رو دارم مي دم بهت ها
اينم مال تو
نمي دونم
علي اكبر رفت
خدا هم خوب هواي اقازاده رو داشت
نمي دونم خدا وقت مرام و معرفت چه جوريه
وقت عشق و عاشقي چه جور
يه جوري خدا براي امام حسين مرام گذاشت كه
اين تن آقا علي اكبر ريز ريز شده بود
يعني چه جور بگم
نه اينكه اولين نفر از اهل حرم بود
نه اينكه اسبش قشنگ قشنگ رفت سمت خيمه دشمن
نه اينكه آقاخيلي رشيد و خوش هيكل بودند
نه اينكه ...
خدايا خوب هواي علي اكبر رو داشتي
خوب خوب
انقدر خوب كه
امام حسين نتونست تنهايي علي اكبرش رو ازت تحويل بگيره
جوانان بني هاشم بياييد
علي را بر در خيمه رسانيد
خدا داند كه من طاقت ندارم
علي را بر در خيمه رسان

 

يا ليلي

+ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 سـاعت 4:3 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب هفتم محرم : علی اصغر ( ع )
 نوای محرم : علی اصغر ( ع )

 

اي فداي غنچه لبهايت علي

تو شش ماهه عاشورایی.

تو آمده بودی که فقط در قافله عشاق بمانی.

آخر، تو از زندگی، فقط عطش و شهادت را دریافتی.

تو آمده بودی که به شهادت آبرو دهی.

سلام بر نام بلندت که زمزمه مستان است :

 ای علی اصغر (ع)

 

ششماهه‌ بود و رنگ‌ جمالش‌ پريده‌ بود
از هوش‌ رفته‌ يا كه‌ به‌ ناز آرميده‌ بود

چشمان‌ خود گشود و ز گهواره‌ زد برون‌
 هل‌ من‌ معين‌ غربت‌ بابا شنيده‌ بود

او محسن‌ است‌ يا كه‌ از او در نيابت‌ است‌؟!
 خاكستري‌ كه‌ حاصل‌ عمر شهيده‌ بود

لب‌ تشنه‌ بود از عطش‌ غربت‌ پدر
 آمد ولي‌ به‌ جان‌ غم‌ بابا خريده‌ بود

يك‌ لحظه‌ هم‌ درنگ‌ نكرد خصم‌ خيره‌ سر
 انگار تا به‌ حال‌ سپيدي‌ نديده‌ بود

تير سه‌ شعبه‌اي‌ كه‌ زد از جنس‌ ميخ‌ در
 از گوش‌ تا به‌ گوش‌ علي‌ را دريده‌ بود

باور نداشتند، علي‌، دست‌ و پا زند
هجم‌ سه‌ شعبه‌ چون‌ نفسش‌ را بريده‌ بود

آيا شتاب‌ تير كمك‌ كرد يا حسين‌
خود تير را ز حنجره‌ بيرون‌ كشيده‌ بود‌

+ سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 سـاعت 20:33 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب ششم محرم : حضرت قاسم ( ع )

نوای محرم : حضرت قاسم (ع )

تو را چه بنامم .قاسم!؟ اي انعكاس حسن در ايينه ي چشمان حسين(ع) اي تسلي دل زينب در التهاب بهانه ي برادر اي حسن مثني اي حسن حسيني تو به تمامي زهرايي فرزند حسني وپسر حسين تورا حسني بنامم يا حسيني بخوانم تو رزم از عباس اموخته اي تو با علي اكبر قد كشيده اي تو غيرت اللهي زينب چگونه تاب بياورد نبودنت را شايد مي گفت قاسم مكلف نشده براردم اذن جهادش نمي دهد علي اكبر كه اولين قرباني معشوق است تربيت حسيني در او بايد ببار بنشيند عباس هم كي بي حسين زيستني ندارد حسين هم كه لباس شهادت بر تن كرده مي ماند براي من يك قاسم قاسمي كه مرا بر محمل خواهد نشاند خون فاطمه در رگ هاي او جاري ست قاسمي كه محرم ماست رقيه با بودن او تاب خواهد اورد نبود اغوش علي اكبر را.دختركان با يدِ حيدري وابروان گره خورده اش از هيچ نگاهي نخواهند لرزيد اما اگر او اغوش عمو را چشيده اگر او محبت عمو را درك كرده لحظه اي غم اورا تاب نخواهد اورد قاسم ذخيره ي حسن است براي ياري حسين قاسم سهم حسن است از كربلا قاسم اميد فاطمه است او چگونه تاب اورد كسي بر ناموس خدا نگاه كند چه برسد به اينكه بر او سيلي زنند ويا اهل بيت خدا را به كنيزي به بازار اگر بداند اين را قاسم كافي است كه زمين را از خون يزيديان سيراب كند چه رسد به اينكه عمو را امام را تنها ببيند بي علي اكبر بي ياور خون فاطمه در رگ هاي او باشد واو تنهايي امامش راتاب اورد چه رزمي

هاي او باشد واو تنهايي امامش راتاب اورد چه رزمي مي كني قاسم مگر تو تاكنون فرياد هم زده بودي چه رجزي مي خواني عمه جان پدرت شمس بني هاشم بود مبادا اندكي از نقابت كنار برود عمه جان قاسم خداي نكند تندي نسيمي رخساره گل تو را تغيير رنگ دهد

لا حول ولا قوه الا بلله زمين نخور ماه من زمين نخور كه سم اسب ها فشارش سنگين است زمين نخور كه من از شكستن استخوان خاطره ي بدي دارم من زير دست وپا افتادن را ديدهام اي اسب ها كمي حيا كنيد اين بدن فرزند فاطمه است اي اسب ها خورد نكنيد پايه هاي زيستنم را براي گلاب گرفتن اين گل تازه روييده نيازي به اين همه سوار نيست

قال:( وانجلت الغبره فرايتُ الحسين(ع) قائما علي راس الغلام وهو يفحص ُ برِجله راوي گويد چون گرد وغبارميدان فرو نشست حسين را ديدم بالاي سر جوان ايستاده است واو با پايش زمين را مي كند

ميدان كه مي رفتي عمه پايت به ركاب نمي رسيد چه قدي كشيده اي عمه
در مقتل مطهر امده اين روايت از مقتل لهوف نزد يكي از علما خوانده شد ايشان بشدت گريه كردند وفرمودند ديگر پيش من اين روضه رانخوانيد

 

 

‌زمان‌ چيدن‌ لاله‌ عتاب‌ لازم‌ نيست‌
سرور و همهمة‌ شيخ‌ و شاب‌ لازم‌ نيست‌

زمان‌ چيدن‌ يك‌ گل‌ هجوم‌ كي‌ آرند
براي‌ كندن‌ غنچه‌ شتاب‌ لازم‌ نيست‌

قتيل‌ ديدة‌ پر آب‌ و تيغ‌ ابروتم‌
زمان‌ ذبح‌ مگر تيغ‌ و آب‌ لازم‌ نيست‌

سلام‌ آخر قاسم‌ به‌ زحمتت‌ انداخت‌
مرا كه‌ طفل‌ يتيمم‌ جواب‌ لازم‌ نيست‌

بگو به‌ لشگريان‌ سوارة‌ دشمن‌
زمان‌ كشتن‌ طفلان‌ عذاب‌ لازم‌ نيست‌

عدو ز پيكر اين‌ گل‌ گلاب‌ مي‌خواهد
 براي‌ مجلس‌ ختمم‌ گلاب‌ لازم‌ نيست‌

ز سوز تشنگي‌ عالم‌ به‌ ديده‌ام‌ تار است
گل‌ خزان‌ زده‌ را آفتاب‌ لازم‌ نيست‌

دلم‌ خراب‌ دو چشمت‌ شد از همان‌ آغاز
 به‌ كوي‌ عشق‌ بناي‌ خراب‌ لازم‌ نيست‌

 

+ سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 سـاعت 0:12 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب پنجم محرم : عبداله بن حسن ( موجی ز دریا مانده )

اضطراب و نگرانی و دلشوره همه اهل حرم را فرا گرفته است. برای اطلاع از سرنوشت سالار شهیدان به بالای تل زینبیه می‏روند آن مکان به خوبی بر قتلگاه مشرف است. فاصله تل تا قتلگاه به حدی است که همه حوادث قابل مشاهده و غالب سخنان قابل شنیدن است.

آنچه در برابر دیدگانشان در حال وقوع هست، باور کردنی نیست.

زاده رسول خدا(ص)، نیم خیز در گودالی نشسته است.

کتفش بر اثر ضربت شمشیر زرعه بن شریک، شکافته شده و دهان باز کرده است.

 زخم های عمیقی بر بدنش وارد شده است

. تعداد بی شماری نیزه و تیر در بدن مبارکش فرو رفته است.

عبداللّه، این کودک امام حسن(ع) که روی تل ایستاده است تاب دیدن حال عمو را ندارد. به طرف قتلگاه خیز برمی‏دارد. زینب تلاش می‏کند مانع رفتن او به میدان شود. حسین(ع) از خواهر می‏خواهد جلو عبداللّه را بگیرد. اما او خود را از دست عمه می‏رهاند و خود را به عمو می‏رساند. دست در گردن مجروح و خونین عمو می‏اندازد. می‏بیند ابجز بن کعب شمشیر به دست به قصد وارد کردن ضربه‏ای دیگر به حسین(ع) نزدیک می‏شود. به هنگام فرود آمدن ضربه، دست خود را حایل می‏کند. دست کوچکش از شدت ضربه قطع می‏شود و از پوست آویزان می‏گردد. حسین(ع) برادر زاده را در آغوش می‏گیرد. خون از دست قلم شده‏اش فوران می‏کند. تیرها پشت سر هم بر بدن عمو و برادر زاده اصابت می‏کند و عبداللّه پس از لختی در آغوش عمو آرام می‏گیرد ...

موجی ز دریا مانده ام، رفتند و تنها مانده ام
ای باغبان قدری بمان، من غنچه ای جا مانده ام

ای سایه ی روی سرم، بی تو کجا من ره بَرم
گویی اگر من کودکم، گویم مرید اصغرم

ای یاور تنهای من، عشقت زسر تا پای من

آید به استقبال من، با مادرت بابای من

+ یکشنبه بیست و سوم دی 1386 سـاعت 20:47 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب چهارم محرم : طفلان زینب و حر

 

نوای محرم : طفلان زینب

 

دو فرزند  عون و محمد

تمامي دارايي زينب ، تمام دارايي يك مادر

خودش كفن به تن فرزندانش كرده و شمشير برايشان آماده كرده و  ........

برادر !‌!!

اين دو تن قرباني يك موي تو

هستيم بادا فداي روي تو

گرچه نبود اين دو غنچه لايقت

من تهيدستم گذر از عاشقت

 

دايي نگاه خواهر زاده هايش مي كند

فقط خدا مي داند كه چه مي گذرد در دل حسين ( ع )

اين خواهر چقدر فداي برادرش هست

اذن ميدان با رمز « يا زهرا » گرفته شد

 

دو فرزند راهي ميدان شدند دلاورانه مي جنگند

اما وقتي كه چون دو ماهي بعد از جنگي دلاورانه در خون مي غلتند زينب مادر كجاست ؟

زينب ناظر و حاضر كجاست ؟

پس كجايي زينب !!! چرا رخ نمي نمايي ؟؟

اينها دو هديه زينب هستند ؛ پيشكشي زينب

شرط ادب نیست  هديه را به رخ برادر كشيدن و به دنبال قرباني ضجه و مويه كردن و دل برادر سوزاندن

 ..

....

.............

 

سلام بر قلب صبور زينب

 

و سلام بر حر و عاقبت ختم به خيرش

حر! تو به دست‌هاي حسين وقتي سر شكافته‌ات را به دستمالي مي‌بندد محتاج‌تري !

مي شنوي !

حر! بوي خون مي آيد. بوي رهايي!

+ شنبه بیست و دوم دی 1386 سـاعت 22:58 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب سوم محرم : به یاد حضرت رقیه ( س )

السلام علیک یا بنت الحسین یا رقیه

 

 

نوای محرم : روضه حضرت رقیه

 

عمه جان این سر منور را، کمکم می کنی که بردارم

شامیان حرامیان دیدید، راست گفتم که من پدر دارم

ای پدر جان عجب دلی دارم،ای پدر جان عجب سری داری

گیسویم را به پات می ریزم،تا ببینی چه دختری داری

ای که جان سه ساله ات بابا،به نگاه تو بستگی دارد

گر به پای تو بر نمی خیزم، چند جایم شکستگی دارد

آیه های نجیب و کوتاهم، شبی از ناقله تنزل کرد

غنچه های شیه آلاله، روی چین های دامنم گل شد

دستی از پشت خیمه ها آمد،لاجرم راه چاره‌ام گم شد

هربلایی که بود یا می شد،به سر زینب تو آوردند

قاری من چرا نمی خوانی؟!،چه به روز لب تو آوردند

چشمهای ستاره بارانم، مثل ابر بهار می بارد

من مهیای رفتنم اما، خواهرت را خدا نگه دارد 

 

+ جمعه بیست و یکم دی 1386 سـاعت 20:17 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب دوم محرم : ورود به کربلا

نوای محرم - شب دوم

 

اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست

آهسته‌ ران‌ آهسته‌ ران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌


اينجا فضاي‌ نينواست‌ مهمان‌ سراي‌ كبرياست‌
ما ميهمان‌ حق‌ ميزبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شهادتگاه‌ ماست‌ اينجا زيارتگاه‌ ماست‌
زهرا كند اينجا فغان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا حريم‌ انبياست‌ ميعادگاه‌ كبرياست

اي‌ عاشقان‌ اي‌ عاشقان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود اكبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
اي‌ كاروان‌ اي‌ كاروان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بار گران‌ از كف‌ نهيد اينجا شود قاسم‌ شهيد
 
اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود زينب‌ اسير در خاك‌ و خون‌ غلطد غدير
جبريل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود صبر امتحان‌ با كودكان‌ و نوجوان

 اسلام‌ گردد جاودان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود خون‌ ريخته‌ حلقم‌ به‌ ني‌ آويخته‌ اي

 اكبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا به‌ زير بوته‌ها گل‌ مي‌كند بيتوته‌ها
گردند حيران‌ دختران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

غربت‌ ثمر اينجا دهد مظلوم‌ سر اينجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بر كودكان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشيد گردد سايبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

 

+ پنجشنبه بیستم دی 1386 سـاعت 21:14 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

بسم رب الحسين

 

بچه‌هاي بي‌ادعاي جبهه، سال‌هاي سال نام تو را زمزمه مي‌كردند و بر پيشاني‌بندهايشان نوشته شده بود: «يا حسين(ع)»

و بر پشت پيراهنشان عبارت «كربلا ما مي‌آييم» مي‌درخشيد

 هنوز آن عبارات آسماني و ترنم‌هاي عاشقانه در اين كوچه‌ها جاري است،

 هنوز هم پلاك‌هاي متبرك در لابه‌لاي پيشاني‌بندهاي «يا حسين(ع)» پيدا مي‌شوند.

راستي !!!

 اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست

وين چه شمعي است كه جانها همه پروانه  اوست

+ پنجشنبه بیستم دی 1386 سـاعت 21:13 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب