
مي شناسمت اي مرد !
اي يادگار روزهاي آهن و آتش
گام كه بر مي داري
در ازدحام اين همه
عابر بي درد
زخمهايم شكوفه مي بندد
اين عصا
اين شلوار تا خورده
آبروي ميهن منند
كيست كه نداند
ديروز دريچه هاي آسمان
بر بلنداي خاكريزها گشوده
و كبوتران چشمت
تا كرانه هاي آبي خدا رفتند
از « كرخه تا راين »
پا به پاي تو آمدم
گفتم : چشمهايت ؟
گفتي : « گرفته به بال فرشته ها »
افسوس ، ديگر
اسير كوچه هاي عافيتم
و دستم نمي رسد به آسمان
تا ضريح چشمهايت را
زيارت كنم
مي شناسمت اي مرد !
مثل « مهاجر »
هر روز مي آيي و مي روي
كاش از « ديده بان »
خبر مي داشتي
راستي !
يادت هست آنروز
در آن حجم غليظ درد
صدايي از بي سيم ها
در آسمان پيچيد :
« فرشته بفرستيد »
صداي تو
چقدر پير شده است
كاش يكبار ديگر
دعوت مي شديم
به « عروسي خوبان »
شايد
موج نگاه تو
ما را بگيرد
كجاي اين خاك
آشناي نام تو نيست
كيست كه نداند :
در هياهوي « نام » و « نان »
حرمت عشق را نگه داشتي
كسي مثل تو
دلواپس فردا نيست
فرداي عشق
فرداي زخم
مي شناسمت اي مرد !
تو تفسير خط مقدمي
ميدان هاي مين
ديروز
شاهد عبور عاشقانه تو بود
نگاهت
آيينه حماسي ترين لحظه هاست
و نامت ترانه سرخي است
در آسمان ميهنم
و يادت
در جاي جاي شعرم
جاريست
ديگر نمي سرايم
مگر از بغض هاي شكسته در گلو
از پيشاني بندهاي سرخ و سبز
بگذار بگريمت اي مرد !
من خواب ديده ام
كسي در ازدحام اسطوره اي باستاني
آخرين آيينه هاي آسماني را
به نگارخانه غبار آلود و غريب اين ديار ارمغان مي آورد
و در بنفشه زار چشمهايش
كارواني از
شهيدان عشق
به امامت خورشيد
نماز مي خوانند
تعبير خواب مرا
مردماني مي دانند
كه ديرگاهيست
از ديار كوچيده اند
و اين كتيبه را به يادگار گذاشته اند –
كه
فصل غباروبي آيينه ها
نزديك است
ديگر قرار ندارم اين روزها
دلم هواي سفر كرده است
مي خواهم امشب
سر به كوه بگذارم
و فردا
بر بلنداي قله ها
لحظه هاي آمدنش را
به انتظار بنشينم
انتظـــــــــــــار سهــــــــــــــــــم مـــــــــــــاست
– ســـــــــــهم شيعــــــــــــــــــــــــه –
السلام عليك يا حجـــــــــــــه ابن الحسن
السلام عليك يا صاحب الزمـــــــــــــــــــــــــان !
هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه