تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه
یا حسین ( ع ) . . .

چهل روز است که نگاهم را از قامت بلند بالایت، پر نکرده‏ام.

چهل روز است که شب و روزم یکی شده است.

چهل روز است که آتش خیمه‏های عاشورایی، هر روز در دلم شعله می‏کشد.

چهل روز است که چشمی اشک دارم و چشمی خون.

یک روز آتش بر در خانه نشست و مادر ما شکسته بال و خونین، در خاک شد.

یک روز فرق کعبه شکافت و فرشتگان، پدر را تا آسمان تشییع کردند.

یک روز پاره‏های جگر برادرمان، تشت را به آتش کشید.

و روزی، خورشید وجود تو از فراز نیزه‏ها طلوع کرد.

اینک، همه آن لحظه‏ها از مرز دلم عبور می‏کنند.

حسین جان! چه شد که رفتی و تنهایم گذاشتی؟ پس قرارمان چه؟!

چهل روز فراق را تا کربلا با پای سر دویده‏ام.

حسین‏جان! برخیز و فرات را ببین که هنوز در آتش لب‏های تو بی‏قراری می‏کند.

برخیز، تا باهم سری به شریعه بزنیم و سراغ دست های قلم شده علم‏دار را بگیریم.

برخیز و پاسخی به قاصدک‏های آواره‏ای بده که از کوفه و شام به طوافت آمده‏اند.

برادر! دشمن را مجال نیرنگ ندادم؛ مجال ندادم تا کربلا در کربلا بمیرد، مجال ندادم تا سرّ نی در کربلا دفن شود. گفتم همه ناگفته‏ها را. فریاد زدم همه سکوت‏ها را.

با آتش کلامم، سکوت حاشیه نشینان کوفه را با راحت‏طلبی شامیان، خاکستر کردم.

اینک آمده‏ام؛ با دلی شکسته و سری سر به زیر، با اندوه چهل کوفه غربت و زخم چهل شام اسارت. آمده‏ام، اما با قامتی دو تا.

آمده‏ام تا حکایت سرگردانی روزهای بی‏تو را با تو بگویم.

آمده‏ام تا از غربت قافله عاشورا بگویم.

امّا حرف‏ها را از نگاهم بخوان و نپرس؛ شرم و سر به زیری‏ام را ببین و سراغ رقیه را از من مگیر.

اما برادر! خطوط تازیانه، حکایتی دیگر دارد.

می‏بینی؟ اربعین چگونه زخم‏ها را دوباره شکوفا کرده است؛ چگونه عاشورا را برایم تکرار می‏کند.

گر از نگاه گرم تو آتش نمی‏گرفت

در شام و کوفه، خطبه من آتشین نبود

عهدی که با تو بستم از اول چنین نبود

در حیرتم که بی‏تو چرا زنده مانده‏ام

ده روزه فراق تو، عمری به ما گذشت

یک عمر بود هجر بر تو، یک اربعین نبود

+ پنجشنبه نهم اسفند 1386 سـاعت 13:12 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله ...

سوختن شمع را دیده ای ؟
که چگونه آرام و بی صداست ؟
سوختنی همراه با افروختن و روشنایی بخشیدن

و چه زیبا و حماسه ساز است این گونه زیستن و جان باختن

هر کسی را یارای این حیات و ممات نیست جز اصحاب عاشورایی امام عشق

آن که زیباتر و عاشقانه تر از شمع آتش به جان خریدند و شعله ور و سوخته از این عشق

در حریم دوست اذن حضور یافتند تا جهانی را به شور و شعور وادارند

کیست که می گوید راهی به دریا نیست ؟

دریایی شدن دل به دریا زدن می خواهد و اگر تو را چنین دلی است بسم الله

آری باید چون سیلی شد و هر آنچه را که در مسیر دریایی شدن

 سد راه است در هم شکست

نمی توان آرام و بی صدا در گوشه ای نشست و دل به امواج نسپرد

و تنها به وصف زیبایی ها و شگفتی های آن بسنده کرد

باید گریخت ، رها شد و رفت

رسم پرواز این است که تا قفس تن را در هم نشکنی

و از بند خود نرهی مجال پروازت نمی دهند

اگر با عنان توکل دل به دوست بسپاری ملائک هم به گرد پایت نمی رسند

عباس را ببین که چگونه با لبی تشنه و جگری سوخته

 با مشکی پر از آب از شریعه بیرون می شود

آیا نمی توانست سیراب از شریعه بیرون برود ؟
اما عباس آب حیات را در نگاه حسین ( ع ) یافته است .

عباس فدایی حسین ( ع ) می شود تا آسمان بهشت جولانگاه پرواز عاشقانه اش باشد

و اما من و تو

مگر نه این است که خداوند ما را خلیفه خود بر زمین خوانده است ؟
پس ما را چه می شود که از طواف دوست به دریوزگی ابلیس می رویم ؟

بیا برگردیم  .مگر حر برنگشت ؟
مگر او گاه مرگ بر دامن آفتاب جان نداد ؟
خدا می داند حر شدن از شمر بودن آسان است

بیا تا کربلایی شویم :

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

                       هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله   

 

+ پنجشنبه نهم اسفند 1386 سـاعت 13:7 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب