
معمولا اولين چيزي كه درون يك قمقمه دنبالش ميشود گشت آب است. اينكه گفتم اولين چيزي كه در قمقمه ميشود پيدا كرد آب است، بهخاطر اين بود كه خوب اصلا قمقمه جاي آب است. اما اين وقتي است كه قمقمه پر از آب باشد، ولي وقتي كمي از آبت را خوردي نصف قمقمهات پر از ترس ميشود و اميد. البته يك مطلب را همين اول بگويم كه همه اين حرف ها براي زماني است كه در بياباني خشك و سوزان با يك قمقمه بله فقط يك قمقمه آب و يك مسير، نا معلوم و بيسر و ته روبرو باشي.
گفتم ترس و اميد و آب. آب كه معلوم است. ترس از همان آب است يعني از اينكه تمام شود يا كي تمام ميشود. اميد هم به آب است . همان آب، شايد كه برساندت. عجب بحث فلسفياي شد. وحدت در كثرت و كثرت در وحدت، ميبيني يك مساوي سه.
همه اينها را كه گفتم براي نصف پر قمقمه بود، اما نصف خالي، بله نصف خالي چه ميشود؟ از وقتي تصميمت را كه قبل از شروع مسيرت گرفته بودي تا لب به آب نزني تا آنجا كه ناچار باشي، شكستي و اولين جرعه را نوشيدي، قمقهات شروع ميشود به پر شدن از تشنگي. خالي خالي كه شد تازه پر ميشود؛ پر از تشنگي. پر پر كه شد تازه خالي ميشود از ترس و اميد و جاي همه اين حرفها را توكل ميگيرد.
يكي شايد بپرسد ول كن آخر قمقمه كجا و اين حرفها كجا؟ نكند ميخواهي بگويي قوانين فلسفي را هم از قمقمه درآوردهاند. بابا كم چيز ـ ... ـ حسابمان كن و از اين حرف ها به خوردمان بده و ...
اگر كسي پرسيد با كمال احترام به سؤالش، از او خواهش ميكنم كه جوجه را آخر پاييز بشمارد، اگر كم آمد ما نوكرش هم هستيم. خلاصه اينكه بحث قمقمهمان به اينجا رسيد كه قمقمه پر كه ميشود تازه خالي است و خالي كه ميشود تازه پر ميشود.
حالا برگرديم به خودمان كه از چه ميخوريم و قمقمهمان را پر از چه ميكنيم. صبر كن! متهم نكن كه شما حزباللهيها هر حرفي ميزنيد آخرش بايد هر جوري شده وصل به خدا و پيغمبر كنيد.
اما اينكه ما به اين باورها رسيدهايم و اين حرفها را ميزنيم، حقيقتش درست است كه برايمان خيلي بزرگ است، اما چه كنيم؟ ما هم چون ديدهايم باور كردهايم. اگر گفتم كه خالي از آب پر از چيزهاي ديگر ميشود، به خاطر اين بود كه ديدم چند نفر را كه در يك بيابان برهوت و تفتيده قمقمههاي پر از آبشان را قبل از اينكه هيچ مقدمهاي بچينند خالي ميكردند و پر از چيز ديگري ميكردند. آخر مي دانستند كه اين آب حتي يك قدم هم آنها را جلو نميبرد. درست است، من آخرش هم نفهميدم كه قمقمه را پر از چه ميكردند، اما هر چه بود تا آخر آنها را ميرساند. راستش را بخواهيد كمي اكراه دارم كه اين كلمه را بهكار ببرم، اما خوب قافيه به تنگ آمده است و ايرادي ندارد. از اول هم اگر متهم به بعضي چيزها نميشدم، خيلي سرت را درد نميآوردم و راست ميرفتم سر اين مطلب و اينهمه وقت را نميگرفتم. بچههايي را ديدم كه قمقمهشان را پر از شراب ميكردند و ميرفتند! آن هم از نوع طهورش كه به جاي مستي، عقل ميافزايد. قمقمه بچهها يك دريا را در خودش جاي ميداد. ببخشيد دريا هم از قمقمه آنها ميخورد كه دريا ميشد. آنوقت از آن قمقمه كه يك جرعه ميزدند، چهها كه نميشد.
بعد از يك عمليات خيلي سخت و طاقتفرسا بالاي يك تپه محاصره شده بودند. دور تا دورشان دشمن بود. بعد از يك عالمه دويدن و سربالايي رفتن و جنگيدن آن هم در گرماي هوا معلوم است كه از قمقمه چيزي باقي نميگذارد. زخميها را چيده بودند توي يك سنگر و سالمترها را نگهداشته بودند بالاي سر آنها.
يك چهارم درب قمقمه سهميه آب هر يك از زخميها بود. زخمي هم كه ميداني هر چه خون از دست بدهد، بيشتر تشنهاش ميشود.چه معادلهاي، هر چه تشنگي بيشتر آب كمتر. حالا ديدي حرف مفت نميزدم كه هر چه قمقمهات خالي باشد، تشنگي بيشتر است. بالاي سر يكي از زخميها كه از نوك پا تا سر زخمي بود، سهميه آبش را از قمقمه تعارف كرد. ميشناختمش. خيلي با ادب بود. اما برخلاف انتظار همه بچهها يكمرتبه فرياد زد خجالت نميكشي، امام حسين با يك قدح آب بالاي سرم ايستاده است، آن وقت تو فقط با درب قمقمه آن هم يك چهارمش...
بعدش هم حرفهايي با امامش زد و پرهايش را تحويل گرفت و پريد. عجب چيزهايي ميشود در اين قمقمه ريخت. ضمنا تازه فهميدم كه چرا ميگويند فلان كس تشنه معرفت است و بهدنبال سيراب شدن ...
ياعلي ـ قمقمهات را مواظب باش ـ درست پرش كن
بسمه تعالی

شب شهادت فاطمه (س) است و شمایی که با شلمچه مانوسید، می دانید که شلمچه را با زهرا الفتی دیرینه است. تا دیروز هر شهیدی که سر بر خاک سرخ شلمچه می گذاشت زهرا بر بالینش حاضر می شد و امشب همه شهدا بر گرد مادر حلقه زده اند و مگر رسم عاشقی غیر از این است؟ کدام یک از شما تاب احساس این صحنه را دارد؟
ای شهدا... ای تمام آنهایی که نامتان در غربت یادتان گم شده، فاطمه هم چون شما گمنام بود، نام او نیز چون شما در غربت تلخ دنیا طلبی های اهل مدینه گم شده است. باورتان هست؟
امشب تمام فرزندان زهرا بر بالینش حاضرند، تمامشان! تمام شهدا امشب در مدینه اند، و شمایی که دل در گرو محبت اهل بیت دارید اینجا نمانید، سنگینی غربت تلخ مدینه کمر هر مردی را می شکند. بروید، علی تنهاست !

جدایی، مرید و مراد نمیشناسد، آداب عاشقی نمیداند و رمز و راز اطاعت را نمیفهمد که اگر میشناخت و میدانست و میفهمید، دست به سوی آن یار قدسی ما بلند نمیکرد و چنگ به جان شیرینش نمیافکند.
جدایی اگر دل داشت و میتوانست از دل خیل عظیم عشاق قسم خورده به راه حضرتش بگذرد، کجا تاب آن داشت که امت آخرالزمان را به چنین بلای عظیمی گرفتار سازد و سایه جهان گستر روح خدا را از سرسپردگانش برباید.
وا حسرتا که فراق اهل معامله با دل نیست؛ و گرنه، تمام جان سپاران امام عشق، بیپروا جانشان را به زیر پای آن پیر مراد مینهادند و سینه به روی مرگ چاک میدادند و هر یک هزار بار میمردند تا دمی از عمر آن عزیز کم نشود.
اما با دل چه گوییم جز همانی که ابا عبدالله علیهالسلام به زینب کبری علیهاالسلام در وقت وداع آخرین خویش فرمود:
« مرگ، سرنوشت محتوم اهل زمین است، حتی آسمانیان هم میمیرند، بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نیست کسی زنده بماند. اوست که میآفریند، میمیراند و دوباره زنده میکند، حیات میبخشد و بر میانگیزد. جدّ من که از من برتر بود، زندگی را بدرود گفت، پدرم که از من بهتر بود با دنیا وداع کرد، مادرم و برادرم که از من بهتر بودند، رخت خویش از این ورطه بیرون کشیدند. پس صبور باید بود و شکیبایی باید ورزید»
گفتی با دلی آرام
و قلبی مطمئن از سؤال و جواب باد و باران،
انتظار فرج از نیمه خرداد را
در انتهای کوچه رو به غروب
به پایان میرسانی!
ما هنوز، از خرداد زخمخورده، شوکران مینوشیم و مشتاقانه انتظار میکشیم.
هنوز، خردادهای نیامده را با تو شاعرانه زمزمه میکنیم:
« روزها میگذرد حادثهها میآیند
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم »
ما به وعدههای تو ایمان داریم، ای «عزیز سفر کرده» که هیچگاه عطر بودنت، از خاطره روزهای ما محو نخواهد شد.
یا مهدی ( عج )
بي انصافي کرديم برادرم،
چشمهايمان را بستيم وقتي داشتيم مي نوشتيم،
يادمان رفت آن موقع که از مجلات رنگي مي نوشتيم بگوييم در کنارشان فکه هم بود، دوکوهه هم بود،جبهه هم بود،شلمچه هم بود... يادمان رفت آن موقع که
مي نوشتيم جوانان، همت را از اتوبان مي شناسند، بگوييم جواني به عشق حاج احمد متوسليان نام فرزندش را احمد گذاشته بود تا هميشه ياد او باشد يادمان رفت بگوييم عده اي به ياد بابايي آسماني هستند و پرواز باکري نقل هر مجلسي ست.
بي انصافي کرديم برادرم يادت هست، هم قسم شديم وقتي برگرديم نگذاريم خون شهدا فرش راه رهگذران شود،
يادمان رفت بگوييم آن روزها که شهدا را مي آوردند، جوانان ، تا معراج شهدا سينه زنان مي دويدند، يادمان رفت بگوييم عده اي از همان جوانان که با ديگران فرق مي کنند، گوشه اي اشک مي ريختند، ما اشک هايشان را نديديم.
نديديم که آن جوان با دستهاي لرزانش بر روي تابوت
مي نوشت:
«به هرکس قسمتي دادي خدايا
شهادت قسمت ما مي شد ايکاش»
اگر عده اي بدنبال توپ مي گردند و عده اي ديگر هورا مي کشند، دليل بر غفلت نيست، اگر تخت جمشيد مي روند، دليل بر بي اعتنايي نيست، يادمان رفت بگوييم جواني است و هزاران شور. مگر يادمان رفته است،
گل کوچک هاي توي پادگان دوکوهه، با توپ چندلايه، تنگ غروب، يادمان رفته سر فوتبال مي خواندیم: فلاني تورو چه به بازي برو خمپاره سازي...يادت هست، هم بازي مي کرديم، هم شهيد مي داديم.
اگر نگاهي به هيئتيها بيندازیم از همان جوانهايي که تو همجنس خود نمي داني پر هستند و عاشقانه سينه
مي زنند.
برادرم، زخمهايت گرجه مي سوزد اما سوزاندن دل جماعتي روا نيست. اگر او پيتزا مي خورد، اما بوي تند آن ياد شلمچه را از ذهنش پاک نمي کند. ، يادمان رفت از آن جواني بنويسيم که نگاهش را به شيطان نمي فروشد، و بر هر چشمي خيره نمي شود. يادمان رفت از آن جواني بگوييم که به عشق همرزمانمان چفيه بر دوش مي اندازد تا همرنگ آنان شود. کاش به جاي اين حرفها از
ستاره ها بگوییم که به خاطر خورشيد زنده اند،
کجاي راه ايستاده ايم؟؟
چقدر دستشان را گرفتيم و همپاي خود راه برديم تا آنها بياموزند؟ چقدر زحمت کشيديم تا الفباي ايثار را بياموزند؟
انصاف بده کنجي خزيديم دمي چند بيرون آمديم و بعد توقع داريم هر آنچه از جنگ مي گوييم ديگران از حفظ باشند تو خود از همت بگو، از کوزران، از دهلاويه، از کارون. چقدر از تن و تانک گفته ايم؟؟ چقدر از قناسه و پيشاني گفته ايم ؟؟؟
در آماج رنگها چقدر از يکرنگي جبهه گفتيم؟
يادت باشد ديگران هم سوختند، اما صداي سوختنشان آوايي خوش داشت، بگذار راحت بگويم: لهجه هایمان فرق کرده است، قلممان تغيير کرده است.
يادمان باشد وقتي خواستيم از روزگار بگوييم و مردمان آن، چشم هايمان را بگشاییم واز عينکهايي که مقابل نور تيره مي شوند، استفاده نکنیم.
برادر عزيز اگر غفلتي هست ما هم مقصريم. . .
یامهدی ( عج )
هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه