بوی پیراهنی در باد می آید؛
یوسف هست؛
یعقوبی در کار نیست!

چه بي عار مردمي هستيم ما! چه بي آب چشماني در سر كاشته ايم!
فرياد!
از اين روزهاي بي فرهاد.
حسرتا!از شبهاي بي مهتاب. فغان!از چشم و دل ناكشيده هجر.
آيا هنوز هم ،نوبت مجنون است و دور ليلي، اين پنج روزي كه نوبت ماست ؟؟!!
حافظ ! يك بار ديگر بر سينه ي مرده من بنشين و بخوان!
كاروان رفت وتو در خواب و بيابان در پيش
كي روي؟ ره زكه پرسي؟چه كني چون باشي؟
از ما نيز اين خاكساري را بپذير:
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم.
بدان اميد دهم جان، كه خاك كوي تو باشم.
اي قيامتگاه محشر!
با تو مي گويم.
از درازيِ راه؛از سنگيني بار؛از گل اندودي دل؛از پا و دست بي دست و پا؛از
گنگي سر؛ با تو مي گويم.از شوكران غيبت،كه هنوز بر جام انتظار مي ريزد؛ از
بغض هاي جمعه شب،كه گلو مي فشارد،سينه مي دراند،و عبوس مي نشيند.
باور كن كه بي عمر، زنده ايم ما.
و اين بس عجب مدار؛
«روز فراق را كه نهد،در شمار عمر».
* پي نوشت :
كاش حال و هواي هميشگي مان به رنگ نيمه شعبان بود ....

راستی چه اجری است در گمنامی
که خواسته بودی :
دعا کنید که من ناپدیرتر شوم
که در حضور خدا روسپیدتر شوم
چه خوب گفت سید شهیدان اهل قلم :
« گمنامی تنها برای شهرت پرست ها درد آور است
و گرنه همه اجرها در گمنامی است »
***
من محتاج نیست شدنم
من محتاج توام
خدایا !
بگو ببارد باران
که گویی شوره زار قلبم سال هاست که خشک مانده است
من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم
خدایا !
دیگر طاقت ندارم .
بگذار این خشک زار وجودم
این مرده قلب من دیگر نباشد !
این دیدگان دیگر نبیند .
بس است هر چه دیده اند .
بگذار این گوش ها دیگر نشنوند .
بس است هر چه شنیده اند .
بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند . بس است هر چه جنبیده اند .
خدایا !
دوست دارم تنهای تنها بیایم
دور از هر کثرتی
دوست دارم گمنام گمنام بیایم ، دور از هر هویتی .
خدایا !
اگر بگویی لیاقت نداری ، خواهم گفت لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته ام ؟!
خدایا !
دوست دارم سوختن ، فنا شدن ، از همه جا جاری شدن را
و به سوی کمال انقطاع روان شدن ....
« شهید احمدرضا احدی »
نوشته ای را که در ذیل خواهید خواند هدیه ی یکی از همسفران غروب شلمچه است .
سکوت می کنم و با هم می خوانیم

برای اولین بار که در نخلستانهای نیمسوخته شلمچه او را دیدم، برق نگاهش دلم را برد.
محو صورت ملکوتیاش شده بودم و ازگذر زمان غافل; که دستهای مهربانی بررویشانهام سبز شد. لبخندی زد و گفت: اخوی!خدا قوت
گرمای صدا و نگاهش، تمام وجودم را گرمکرد. نمیدانم تقدیر الهی چگونه رقم خوردهبود که بعد از آن روز، دیگر ندیدمش.
روزها و شبهای خوب خدا هم چنانمیگذشت و من در حسرت دیدار دوباره یار.
دل من، در آتش فراقاو خاکستر می شد .
وصال دوستان روزی ما نیستبخوان حافظ غزلهای فراقیدر اوج بی صبری، مصحف عظیم عشق را دربرابر دیدگان بهاریام مینهادم و با هر آیه وکلمه، آتش درونم تبدیل به گلستان میشد.
« الا بذکرالله تطمئن القلوب »
یکی از شبهای جمعه نورانی جبهه، درحالی که از شراب کمیل مستشده بودم، بهمحفل باصفای یاران پیوستم. اندیشهای سبزبه جان همگان، طراوت میبخشید.
روحانی گردان که مظهر تقوی و آئینهاخلاص بود، به عنوان مجری برنامه، پیشنهادحفظ و عمل «خطبه متقین» را کرد و با ایننشانهگیری دقیق و به جا، لبخند را میهمانلبها کرد. و این شد که اولین جرقه انس بانهج البلاغه در دلهایمان زده شد.
دیگر تنهایی بچهها با کلام مولا، عاشقانهترسپری میشد. در مدت زمان کوتاهی، تمامفرازهای خطبه را در نزد تک تک سلولهایمغزم به امانتسپردم.
تنهایی و سکوت قبل از خواب، شوق مرابرای مرور خطبه بیشترمیکرد و در آن شب بهیادماندنی، این چنینزمزمه میکردم...
« امااللیل فصافوناقدامهم تالین لاجزاءالقرآن یرتلونهترتیلا... »
نیمه شب، عشق به نافلهنیاز، تمام وجودم را از بسترجدا کرد. دریچه چشمانمکه به روی جهان با عظمتبازشد، هیچ کس را در چادرنیافتم، جز خویش را، گویاجامانده قافله نیمه شببود.
« یا ایهاالمزمل، قم اللیل الا قلیلا،نصفه او انقص منه قلیلا... »
به قصد قرب، وجودم را با طهارت کردم ودل به دریا که نه، به اقیانوس بینهایت عشقسپردم. ضربان قلبم، گویای حادثهای بود.
بر زمین چشم دوخته بودم و پاهایم مرابیاختیار با خود میبردند. دریافتم که ازچادر فاصله زیادی گرفتهام. به دنبال جاییبرای زانو زدن در برابر معشوق بودم کهصدای ناله ضعیفی مرا از خود به در آورد.
به دنبال صدا رفتم، ناگهان برزمین میخکوب شدم. خودش بود، هم اویی که اینمدت، روز و شب، در بیابانهای جنوب مرامجنون کرده بود.
کنار قبری بر روی زانو، رو به قبله نشستهبود و زمزمه میکرد. ندبه میکرد و اشکمیریخت. جلوتر رفتم، انگار در این دنیانبود، اصلا متوجه حضور من نشد. نگاهشبرزمین دوخته شده بود:
« یا امیرالمؤمنین، صف لی المتقینحتی کانی انظرالیهم... »
گاهی هق هق گریه، شانههایش را همچونبید مجنون میلرزاند. همان جا نشستم وبغض فرو خورده تمام روزهای انتظار راشکستم.
صورتش را به طرفم برگرداند. چشمهایش، باشبنمهای عشق، با طراوتتر شدهبود. نگاهش که به نگاهم گره خورد، به یکبارههردو شکستیم. در آن سرمایی که تا مغزاستخوان نفوذ میکرد، بدنش چون کورهمیسوخت.
تب عشق او با هیچ دماسنجی قابلاندازهگیری نبود.
سرش را بر شانهام گذاشت و گفت: اخوی!خطبه همام را حفظ میکنی؟
گفتم: اگر خدا قبول کند، بله.
گفت: به کجا رسیدی؟!
و من غافل از راز پرسش او، گفتم: به آخر.
گفت: برایم بخوان، تو را به جان مولاقسم... اجازه ندادم قسمش تمام شود وشروع کردم...
« روی ان صاحبا لامیرالمؤمنینعلیه السلامیقال له همام کان رجلا عابدا ... »
خشنود از حفظ فرازهای مکالمه دوعاشقو معشوق، میخواندم و میگریستم. به نیمهشب متقین که رسیدم، گفت:
اخوی! شنیدم دیشب حاج آقا از «نیمهشب» گفتند، اگر زحمتی نیست، شماهم برایمن بگو!
خیلی سریع، خواهشش را اجابت کردم بهامید آنکه آرام شود، اما:
عشق تو ای دوست در آب و گلم داده حرارت به روان و دلم
حاج آقا میگفتند: «ما باید به یاد فلسفهخلقتخود بیفتیم. هنگام فکر کردن در اینمعنا، نیمه شب که انسان فراغ بال داره.
اگر کسی بنده نباشد و هدف بندگی نداشتهباشد، کارهای روز مرهای که زیر مجموعه اینهدف عبودیت، یک سری کارهای غلط وبیهوده است.
حالا چی کار کنیم، هدف یادمون نره; نمازشب بخونیم.
چی کار کنیم این دانایی تبدیل به یک باورمسلم بشه. چارهاش نماز شب.
اگر بخواهیم باور را روز به روز قویتر کنیم،وقتش نیمه شب.
تقویت این باور، که قرآن کلام خداست،نیمه شب.
برای فهمیدن «الهی و ربی منلیغیرک» باید صد تا نیمه شب رفت در خونه خدا.
اصل حیات، تو نیمه شب است، بقیهاشفرع. خیلی خوبه آدم بتونه این اصل و فرعها را
تشخیص بده.
انسانهایی که دردینداری ضعیف اند، اهلنیمه شب نیستند... »
شانه هایم از ذوب شدن شمع وجودشگرم شده بود. گفت: ادامه بده.
« ولقد خالطهم امر عظیم»; موجبآشفتگی شان کار بزرگی است.
« لایرضون من اعمالهم القلیل»; ازکردار اندک خود، خرسندی ندارند.
« ولایستکثرون الکثیر»; و طاعتهایفراوان خود را بسیار نشمارند.
« فهم لانفسهم متهمون» پس آنان خودرا متهم شمارند.
دردی سنگین بر روی قلبم، مهر سکوتبرلبانم میزد. من که خاموش شدم، او شروعکرد:
« و من اعمالهم مشفقون، اذا زکیاحد منهم خاف ممایقال له،
فیقول: انااعلم بنفسی من غیری... »
محو حالات او شده بودم، چهارده شمعنیم سوخته کنار قبر، حکایت از چهارده نیمهشبعاشقانه دیگر میکرد.
آسمان که ریزش باران چشمهای او رادید، از شرم، شروع به گریستن کرد.
گاهی فریاد «یا علی» و «یا زهرا»یش، مرا درفکر فرو میبرد که آخر او را چه میشود؟!
پرسیدم: اخوی! اتفاقی افتاده؟!
گفت: منتظرم.
و بعد ادامه داد:
دیشب بعد از مناجات، لحظاتی به خوابرفتم. در عالم رؤیا، آقا امیرالمؤمنینعلیه السلام رادیدم.
رو به روی من ایستاده بودند، لبخندیزدند و فرمودند، ناراحت نباش، ان شاءاللهفردا نماز صبح را با هم میخوانیم.
لحظهای سکوت کرد و گفت:
اخوی! چقدر به اذان مانده؟
گفتم: کمتر از پنج دقیقه.
گریه آسمان قطع شده بود، از جایم بلندشدم تا سجاده و قرآنم را - که کمی آنطرفتر گذاشته بودم.- بیاورم. بوی بهشتهمه جا را فرا گرفته بود.
خدایا! امشب چه شبی است، انگار ملائک،آسمان را برای ورود میهمان تازهای گلبارانمیکنند که اینقدر بوی عطر میآید!
ناگهان، همه جا روشن شد. بیاختیاربرزمین افتادم، به زحمتخود را از زمینکندم، همه جا را دود گرفته بود. توانایستادن نداشتم. سینه خیز خود را به اورساندم.
گلولهای قلبش را شکافته بود. لبخندی کهبر گوشه لبهایش روئیده بود، جگرم را آتشمیزد.
صدای اذان در سراسر آسمان و زمینپیچیده بود. و اینک او درحال نماز بود.
« هکذا تصنع المواعظ البالغةباهلها»; پندهای رسا با آنان که شایستههستند، چنین کند.
آری! «غم فراق نه آن میکند که بتوانگفت .... »
هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه