به نام ليلي
تموم شد آقا جان ... تموم شد
آهاي اهل عالم
از امشب آسوده سر بر بالين بگذاريد
خيالتان راحته راحت باشد
اصلاً بفرستيد در همه عالم صدا بزنند :
آي بني آدم ... خيالتان راحت راحت
از امشب ديگر اگر بخواهيد هم
نمي توانيد پست تر از امروزتان باشيد
آسوده بخوابيد ...
عالم، ديگر حسيني نخواهد ديد ...
خيالتان راحت
از امشب ... تا ابد
...
اصلاً اگر خوب گوش كنيد
صداي آسمانها و زمين را مي شنويد
همه يكصدا مي گويند: «خيالتان راحت شد ؟»
مي گويند وقتي حاج همت و بچه هايش را فرستادند
منطقه طلائيه و جزاير مجنون
عراق آنقدر بمب از زمين و آسمان مي ريخت
گويا باران بمب بر سرشان نازل شده
اين بود تا
سردار فتح خيبر شهيد شد ...
وقتي خبر شهادت حاج همت منتشر شد
آني باران بمب فرو نشست
زمين و زمان را سكوت گرفت
انگار خيال عراقي ها راحت شده باشد
آرام شدند ...
مي گويند هر وقت حاجي پشت بي سيم حرف مي زد
عراقيها را ترس مي گرفت ...
از صدايش هم مي ترسيدند
مي گفتند هرجا همت است همانجا عمليات مي شود
وقتي شهيد شد ...
طلائيه آرام گرفت ...
مجنون ساكت شد
اونهايي كه دو تا روضه ي قبلي رو شنيدند يادشون هست كه گفتيم
آدم وقتي عزيزش رو از دست مي ده مي ره تو كما
بعدشم گفتيم حالا اگه از قبل هم
همه چيز رو بدونه باز بدتره
اما امشب مي خوام بگردم ببينم
خانوم زينب وقتي همه چيزش رو از دست داد
چه كرد ؟ ... رفت تو كما ؟
اصلا ًچي شد؟ ...اين روضه ي شام غريبانه
بسم الله
آقا خدا دلش خيلي بزرگه ... يادتون هست ؟
بعضي آدم ها هم مثل خدا دلاشون درياست
مثل كوه مي مونند ...
هر طوفاني هم به پا شه
انگار نه انگار
كالجبل الراسخ
ديديد ديگه
بعضي پدر و مادرهاي شهيد
وقتي خبر شهادت بچه هاشون رو مي شنيدند
اصلا انگار نه انگار
خدا رو شكر مي كردند و ...
آبرو داري مي كردند
اصلا وقتي پدر و مادر شهيد رو تو ختم بچه هاشون مي ديدي
باورت نمي شد اين پدر فرزند از دست داده است
اينقدر محكم ... كالجبل الراسخ
اما راستش اين همه ي داستان نبودها
همين پدر و مادر رو
اگه يكي دوسال ديگه مي ديدي
نظرت عوض مي شد
نه اينكه بي تابي كنه ها ... نه
يكي دوساله، به اندازه 10 سال پير شده بودند
اصلا بعضي پدر و مادرهاي شهيد
يكي دو سال بعد شهادت بچه هاشون
به رحمت خدا مي رفتند
از تو آتيش گرفتن يعني اين ...
دست خودت هم نيست ها
مثل آتيش زير خاكستر مي مونه
نهايتش مثل شمع
از گوشه ي چشمات
همچين نم نم و بي صدا
آب شدنت رو مي شه ديد
اين مال آدم هاي دل بزرگه ها ...
اصلا ربطي هم به تسليم و رضا نداره
هم راضيه هم تسليمه
تازه داره عيش هم مي كنه
اما سوختنش رو مي توني قشنگ ببيني
مال خودش نيستها
مال عشقه ... مال فراقه ... نمي دونم
يه چيزيه اين وري نيست
يه آتيشه كه يكي انداخته تو وجودش
ذره ذره داره آبش مي كنه ...
چقدر شد مقدمه ... خسته شديد نه ؟
آقا همه عالم از عشق اين دو خواهر و برادر خبر داشتند غير اينه ؟
آقا قوي ترين محبتها، بين خواهر و برادرهاست
اينو مي دونيد ؟
آقا اصلا من يه سوال دارم ...
اين زينبي كه تا ظهر عاشورا مهلا مهلا مي كرد و
تا تل زينبه پريشان مي دويد
آيا با اون زينبي كه عصر عاشورا جلوي يه لشگر ايستاده بود و
جلوي سگ و گرگهاي دشمن، حيدري نعره مي كشيد، يكيه ؟
اصلا اين خانوم همون خانومي هست كه توي شام
هلهله ي شامي ها رو تبديل به فغان كرد ؟
آيا او همان صداي علي ايست كه مجلس يزيد رو ساكت كرد ؟
پس كجا رفت آن كماي عزيز از دست رفته ؟
...
يكي از دلايلي رو كه مي شه اقامه كرد
عشق مابين اين خواهر و برادر خدايي بوده
همين مسئله ي رفتار اين خانوم پس از شهادت برادره
كما ؟ سكوت ؟ اغما؟
اصلاً ... به هيچ وجه ... كالجبل الراسخ
چون كوه ... دريا دل ...
دستهاي خانوم ...
بدن نحيف خانوم ...
بعد شهادت برادر
تنها سپر حرم حسين بود و بس
بعد حسين ...
زينب هم عباس بود و هم حسين
هم فاطمه بود، هم علي
عين همون پدر و مادرهاي شهيد
كه وقتي شهادت بچه هاشون رو بهشون خبر مي دن
فوري خدا رو شكر مي كنند ها
خانوم ...
دست برد زير تن بي سر برادر و
الهي ... تقبل منا هذا القليل ...
يه بوسه بر حنجر بريده و
ياعلي ...
اصلا انگار اين زينب
همون زينبي نيست كه حتي يك لحظه هم
طاقت دوري حسين اش رو نداشت
شرط ازدواجش رو قرار داده بود
هرجا حسينم بره منم بايد برم ...
اما بچه ها همين كوه ...
همين حيدريه ي بني هاشم
همين كالجبل الراسخ رو ...
بوديد يك سال بعد ببينيد ؟ ...
وقتي پدر و مادرهاي شهيد
تو ختم بچه شون
همه رو فرستادند رفتند
دوتايي مي شينند و ...
زينب بعد از فغان كردن اون هلهله ها و
ساكت كردن اون يزيد لعين ...
بعد اينكه براي حسين اش حسابي آبروداري كرد ...
ديگه تا وقتي تب كرد و به رحمت خدا رفت
هيچي نگفت ... هيچي ... يك سكوت محض
فقط اشك ... از گوشه ي چشمهاي كم سوش
عين شمع ...
در نهايت رضايت و تسليم ...
سوخت ... عاشقانه .. بي صدا ... خاموش
ياليلي
پی نوشت :

شبحی شکسته از نهایت دشت بر میگردد. از سفری که ره آوردش بیبرادری است.
از ساحل تشنگی آمده و دستان دریا را در پای نخلهای نگران و ساحل تفتید علقمه کاشته است.
توان واپس نگریستن نیست.
همه هستی او بر خاک افتاده و همه هستی کودکان را جرعه جرعه زمین حریص نوشیده است.
اینک بر میگردد. از روزنه خیام،
دخترکی کنجکاو سرک میکشد.
قامتی شکسته، در جزر و مد افتادن و برخاستن، وسعت چشمهای بی رمقش را میپوشاند.
- پدر تنهاست، تنها برمیگردد. عمویمان عباس همراهش نیست.
در آستانه خیمه منظومه خیس چشمها بر مدار شکسته قامت حسین ایستاد.
اشک طغیان کرد و طوفان همه دشت را در هم پیچید.
پرسش در پرسش، انتظار در انتظار حسین را شکستهتر میکرد.
هیچکس از عطش نمیپرسید. هیچ لبی را تمنای آبی نبود.
عطش عباس، تشنگی چشمها و گوشهای تفتیده در نوشیدن جرعهای کلام،
حسین را محاصره کرده بود، و او... چه پاسخی میتوانست بدهد.
سمت حرکتش را تغییر داد و عمود ایستادهترین خیمه- خیمهبرادر- را فرو افکند
و چه پاسخی رساتر از این. روبرگرداند تا هیچکس شکستگی دوبارهاش را نبیند.
از خیمهها شعله شعله عطش میجوشید.
دخترکان تشنه کام و پسرکانی که هنوز لبخندههای نخستین زندگی را تجربه میکردند میگریستند.
جگر سوزترین گریه از آن شیرخوارهای بود که هنوز حتی گفتن «آب» را نمیتوانست.
نگاه بیرمق، دست و پا زدن و گریهای که کم کم در گلوی خشکیده غروب میکرد
تنها تکلم او بود.
پدر در غریبی دشت، در شقاوت خیزترین لحظهها،
در برزخی میان آه آه کودکان و قاه قاه دشمنان ایستاده بود.
تمامی امید او، تکیه گاه صمیمی درد آلودترین ثانیهها و پشتوانه یک کربلا تنهائیش رفته بود.
خوب میدانست دیگر آب به زیارت لبها و خیمهها نخواهد آمد.
برگرفته از:
حنجره معصوم، دکتر محمد رضا سنگری

هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه