تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه

هر كس كه هواي كوي دلبر دارد

از سر بنهد هر آنچه در سر دارد

 مهربان دوست !

مي داني كه سلطان دل ، كسي است

كه نه محتوم به زمان ست و نه محبوس به مكان

نه اسير زوال است و نه نقص را وبال

هم صفات جمال را داراست و هم اوصاف جلال را

هم جمال مطلق از اوست و هم كمال مطلق او باقي است

و ما سواي او همه فاني

تها معشوق عاشقان باشد و يگانه معبود عابدان

روا نباشد كه دل و ديده را به چيزي بست كه دلبري و دلستاني را نزيبد

و نشايد كه غير او را در حريم دل ره دادن

« القلب حرم الله فلا تسكن غير الله »

اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن

سرجدا پيكر جدا در محفل دلدار رفتن

رخصت ديدار جشن لن تراني ناشنودن

در رضاي حق به طور عشق موسي وار رفتن

مهيمنا !

اگر چه شده اين قدر گناهم كه به محشر از خجالت

نتوانم ايستادن به صف گناهكاران

اما

ان اخذتني بجرمي ! اخذتك بعفوك

و ان اخذتني بذنوبي ! اخذتك بمغفرتك

خدايا !

به هر كه ميوه سنگين عشق مي دهي ، شاخه وجودش را مي شكني

تو خود مرهم شاخه هاي شكسته باش .

+ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 سـاعت 0:53 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب