برسد به دست شهید رضا مرادی
رضا جان، ای مهر رخشان خاطرات من! هرگز تو را از یاد نمی برم؛
تو را و آن حفره ی زیبای گلوله را که دری از بهشت بر گونه ی راستت گشوده بود
و آن شب را که شب آخر تو بود و من نمی دانستم؛ در کانال های دژ اول ،
کنار سنگر بی سیم، زیر آن رگبار آتش،
کنار آن کاتیوشای آتش گرفته ی گیج که دیگر دوست و دشمن را از هم تشخیص نمی داد.
می پنداشتم که کره ی زمین به آسمان دیگری کوچ کرده است.
آسمان همان آسمان بود و زمین همان زمین؛ اما "من" نه این "من" بودم
که اکنون از سرمای شهر و از عمق دره های یخ بسته ی قلب های مرده، به تو پناه آورده ام؛
من نه این من بودم که به تو پناه آورده ام...
آیا دیگر اذان صبح، شب را نخواهد شکافت
و طلعت ستاره ی سحری بر افق شهر نخواهد درخشید؟!
رضا جان!چه خوبست که خفاش ها دستشان به آسمان نمی رسد،
اگر نه تو را و دیگر ستاره های کهکشان راه مکه را می چیدند
و چلچراغ های قصرهای بهشتی را می شکستند.
چه خوبست که آنها نمی توانند تابلوهای کوچه ها وخیابان ها را بکنند
و راهیان کربلا را به دیار گمگشتگان فراموشی تبعید کنند؛ وگرنه می کردند.
رضاجان!
کوچه دیگر تو را به یاد ندارد، اما می داند که چیزی را فراموش کرده است.
خیابان حتی بخاطر نمی آورد که چیزی را فراموش کرده باشد
و شهر در عمق غفلت، اوهام زمستانی خویش را به نمایش گذاشته است.
جنگ را دوره ی غمباری می خوانند که گذشته و یادگاران جنگ را ثمرات یک نسل تلف
شده می پندارند و مقصودشان از آن نسل تلف شده، من و تو هستیم رضاجان!
و همه ی آن بسیجیان عاشقی که ملازم رکاب آل کساء در سفر معراج بوده اند. من که نه؛
"تو" رضاجان! تو و حاج همت و کریمی و دستواره و علیرضا نوری و حسین خرازی و
عاصمی. و همه ی آن یکصد هزار ستاره ی کهکشان راه مکه...
در نظر آنان این عشق و دلباختگی کربلایی "خشونت" می نماید
و آن جذبه های شهوانی سخیف، "عشق"
و می گویند که این "عشق"، باید جایگزین آن "خشونت" شود!
آنکه با عقل کج افتاده ی خویش می اندیشد، از کجا بداند که "عشق کربلا" چیست
و آن آزادی و استقلال که ما در پی آنیم، چگونه محقق می شود؟!
باید هم کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامد و مقصودشان از آن دوران غمباری که گذشته است،
دورانی است که عهد ازلی انسان در خون مردترین مردان
و عاشق ترین عاشقان و عارفترین عارفان تجدید می شد
و از آن عهد است که شقایق سرخی می گیرد؛ یاس، سپیدی؛
آسمان رفعت می گیرد و زمین، وسعت...
رضاجان!
آنها که چشم باطن ندارند تا تحقق آن آرمان ها را در تو ببینند؛
و تو را در آن لازمان و لامکان
در بالاترین معراج حیات طیبه ی اخروی عندالرب و مرزوق به نعمت های خدایی.
شکست یا پیروزی چه تفاوتی می کند، آنجا که ما عمل به تکلیف کرده ایم؟!
آنها چه می دانند رضاجان؟!
چه جنگ باشد و چه نباشد، راه من و تو از کربلا می گذرد؛ باب جهاد اصغر بسته شد،
باب جهاد اکبر که بسته نیست!
بگذار کرم ها در باتلاق های پاییزی خوب پرورده شوند
و زمین و آسمان خود را در همان لجن زار بجویند...
رضاجان!
هرگاه در قرآن در وصف بهشت می خواندم که
"لاتسمعُ فیها لاغیهً" و یا "لایَسمَعون فیها لَغواً و لاتأثیماً"
در شگفت می آمدم که مگر هرزه شنیدن و زخم زبان چه دردی دارد
که بهشت را اینچنین ستوده اند:" جائی که در آن لغو و تأثیم به گوش نمی رسد"؛
حال درمی یابم رضاجان!
ای شمس آسمان آبی دل من!
کاش مرا نیز در منظومه ی خویش می پذیرفتی و می کشاندی و با خود می بردی...
سیدمرتضی آوینی
زمهریر شده است
آن سو را نگاه می کنم؛ جای خالی ات سخت نفس های دل را به شماره می اندازد.
و این سو، شکستگی توبه های ترک خورده ام، بر دوش دل سنگینی می کند...
چه به روزگار دل آورده است این نبودن تو و بودن این همه توبه های شکسته!
تبی غریب درون مرا می سوزاند؛ داغ شرم بر پیشانی دل!
زمهریر و تب؟!!
زمهریر نبودن تو، تب شرمندگی گناه
زمهریر تب دار روزگار بی تو بودن!
انعکاسی از تناقض "خواستن تو" و "ثانیه ها به گناه آلودن"
هزار کوچه راه مانده است انگار تا لمس هوای ملکوتی بودنت؛
انعکاس گناهان من... داغ شرم بر پیشانی دل!
نمی شود که فقط اشک نبودنت را بریزم،
راه این همه کوچه، از توبه ی من می گذرد؛
باید یکبار دیگر برخیزم: بسم الله... یاعلی...تا غروب جمعه
هنوز قدر دو رکعت نماز باران خورده ی من، وقت هست.
کسی چه می داند، شاید دلت برای بی قراری دلم سوخت؛ شاید
!
هدیه به روح بلند شهيدان شلمچه