تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه
محاصره ايم ...

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم

آب را جيره بندي كرده ايم نان را جيره بندي كرده ايم. . .

عطش همه را هلاك كرده; همه را

جزشهدا كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند ديگر شهدا

تشنه نيستند فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه (س) !

از آخرين برگ دفترچه يادداشت يكي از شهداي لشكر 27 محمدرسول ا... ( ص )

* * *

برادرم !

ما سالهاست كه در محاصره هستيم !

محاصره « نام » و « نان ! »

« صداقت » را جيره بندي كرده ايم

و « بازي هاي فضيلت كش سياسي » همه را هلاك كرده

همه را جز كبوتران كه در سالهاي قحطي باران

بدنبال قطره اي آفتاب فقط آسمان آبي را انتظار مي كشند و بس !

ما سالهاست كه در محاصره هستيم !

از آسمان غبارآلود چقدر تشنگي مي بارد اما ديگر لاله ها تشنه نيستند.

آه! از اين همه عطش و آتش كه بر كام پنجره ها نشسته است !

و دريغ از پروانه و پرواز كه نگاه زخمي شهر را پر از خستگي كرده است.

برادرم !

ما هنوز در محاصره هستيم !

و تو چه زيبا حصار تنگ دنيا را شكستي !

و حالا برادرم

عطشناك تر از هميشه با « چفيه » هايي پر از غزل

با گلهاي اشك و دلتنگي به ياد آن روزهاي باروت و باران

فرصتی فراهم است برای فریاد زدن تو، ای رفته همیشه ماندگار!

برادرم !

تویی که با نامت بر سریر آزادگی تکیه زدهایم و سفرههای دلمان از تو خالی است!

هوای سنگین زمانه، نفسهایمان را به شماره میاندازد.

هوای مندرس خیابانها و گذرها را نمیتوانيم نفس بکشيم.

شرمنده ایم از دور افتادنمان از تو.

شرمنده ایم از گم شدنمان در لابهلای خواستنها و خودخواهیها!

شرمنده ایم از حقی که بر گردنمان دارید و ادا نمیشود!

شرمنده ایم به عادت بدمان، تنفس در هوای راکد؛

به نفسهایی که سخت منجمد شده است و بوی تو را نمیدهد!

اينجا حتي هواي پاك آسمان را جيره بندي كرده ايم !

آه ! چه سخت است تنفس در آسمان بي پرنده و پرواز.

ما هنوز در محاصره هستيم!

و زمين تشنه باران است…. !

 

پي نوشت :

چقدر دلم هواي زيارت غريب الغربا را كرده ...

+ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 سـاعت 23:31 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شهدا را به ياد بسپاريم نه به خاك...

بعضي‌ها فكر مي‌كنند اگر ظاهرشان را شبيه شهدا كنند، كار تمام است.

 نه، بايد مانند شهدا زندگي كرد.

شهيد عليرضا موحدي دانش مي‌گويد: «شهيد عزادار نمي‌خواهد، بلكه رهرو مي‌خواهد»

و شهيد همت مي‌گويد: «شهدا را به خاك نسپاريد، بلكه به ياد بسپاريد».

چه خوب مي‌گفت شهيد زين‌الدين:

«اگر من و تو از اين صحنه دفاع از انقلاب عقب نشستيم،

 فردا در مقابل شهدا هيچگونه جوابي نداريم».

راستي به اين فكر كرده‌ايم فردا چه جوابي به شهدا خواهيم داد؟

شهيد مسعود ملاحسيني در وصيتنامه‌اش مي‌گويد:

«به شما و به همه دوستان توصيه مي‌كنم در هر امري به سخنان حضرت امام مراجعه كنيد!

با سكوتش سكوت كنيد و با اعتراضش، اعتراض، با تأييدش، تأييد و با تكذيبش تكذيب...».

مادر شهيدي تعريف مي‌كرد:

فرزند شهيدش هنگامي كه سخنان امام(ره) از تلويزيون پخش مي‌شد،

گوش مي‌كرد و در يك برگه مي‌نوشت و خودش را ملزم مي‌دانست كه به آن عمل كند.

سيد مرتضي مي‌گويد:

«حزب‌الله اهل ولايت است و اهل ولايت بودن دشوار است؛ پايمردي مي‌خواهد و وفاداري».

رهبر عزيزمان هم گفته است:

«تا ظلم در جهان هست، مبارزه هم هست،

تا مبارزه هست، خط سرخ شهادت الهام‌بخش رهروان مكتب جهاد، مقاومت و شهادت است».

ياران، قدري فكر كنيم. ببينيم چه كرده‌ايم؟! به راستي چه شد؟!

چرا ما از قافله عشق جا مانده‌ايم؟!

چرا فكر مي‌كنيم با يك قدم كوتاه برداشتن، توانسته‌ايم رسالت خود را به اتمام برسانيم؟!

بياييد فكر كنيم كه ايراد ما چيست؟

چرا جوابي كه ما مي‌گيريم، مثل پايان كار شهدا نيست؟ به راستي چرا؟!

 

پی نوشت  :

اين روزها،
همه دين خود را به انقلاب و امام و شهيدان ادا كردند،
يكي گفت صدا و تصوير مرا پخش نكنيد، يكي گفت ديگر فيلم بازي نمي كنم، يكي گفت ديگر جايزه هاي شما را نمي گيرم،
يكي سبز به خودش بست، يكي سياهپوش شد،
يكي سينه سپر كرد و گفت: من اين انقلاب را به آتش مي كشم و حق خودم را از آن مي گيرم.
يكي گفت: براي حفظ نظام، انقلاب را بي آبرو مي كنم.
يكي قلم بدست گرفت و يكي كوكتل و يكي كلت...

نمي دانم، شايد اگر توپ و تانك داشتند روي صدام را هم سفيد مي كردند.
اين روزها،
انگليس و اسرائيل خط امامي شده اند براي مدعيان خط امام، خط مي دهند، نسخه مي پيچند، مصاحبه ترتيب مي دهند،
شعار مي سازند و ساعت الله اكبر تنظيم مي كنند و خلاصه، خط امام را حسابي خط خطي مي كنند.
به قول آقا، اين روزها، بسياري از خواص در امتحان مردود شدند.
يك خط امامي تندرو به گاردريل انقلاب كوبيد.
يكي از شاهراه ولايت خارج شد.
يكي در اتوبان رسالت چپ كرد.
آن يكي در يادگار امام كورس گذاشت.
ديگري در صادقيه ويراژ رفت.
يكي بسيج را دور زد، آن يكي آزادي را دنده عقب رفت.
ديگري در وحدت اسلامي خاموش كرد.
بعضي ها اما،... چراغ قرمز ولي عصر را هم رد كردند

اين روزها،
همه جا پر از رنگ و رياست. دين محمد(ص) ملعبه دجاله هاست.
اسلام زخمي طالبان و القاعده و وهابي هاست.
سبز هم نيرنگ ديرپاي قرآن بر سر نيزه هاست.
هركس راهش از ديگري جداست.
نعوذ بالله هركس خودش يك پا خداست.
اين روزها،
علي اما تنهاي تنهاست.
سردار پرافتخار عشق و ايمان، دست بسته، غريب و خسته ميان خيل ياران،
زخمي تر از هميشه، دلواپس جمل و صفين و نهروان.
خونين دل و خار در چشم، آماج بغض ها و كينه هاست.
او تنها اميد گمشدگان در غبار فتنه هاست،
بر عهد خود استوار
رهبرم خامنه اي، فرزند شايسته روح خداست.

+ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 سـاعت 0:59 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
نامه اي به مقصد بهشت

(به قلم عاشورایی سید مرتضي آوینی)

برسد به دست شهید رضا مرادی

 رضا جان، ای مهر رخشان خاطرات من! هرگز تو را از یاد نمی برم؛

تو را و آن حفره ی زیبای گلوله را که دری از بهشت بر گونه ی راستت گشوده بود

و آن شب را که شب آخر تو بود و من نمی دانستم؛ در کانال های دژ اول ،

 کنار سنگر بی سیم، زیر آن رگبار آتش،

کنار آن کاتیوشای آتش گرفته ی گیج که دیگر دوست و دشمن را از هم تشخیص نمی داد.

می پنداشتم که کره ی زمین به آسمان دیگری کوچ کرده است.

آسمان همان آسمان بود و زمین همان زمین؛ اما "من" نه این "من" بودم

که اکنون از سرمای شهر و از عمق دره های یخ بسته ی قلب های مرده، به تو پناه آورده ام؛

من نه این من بودم که به تو پناه آورده ام...

آیا دیگر اذان صبح، شب را نخواهد شکافت

و طلعت ستاره ی سحری بر افق شهر نخواهد درخشید؟!

رضا جان!

چه خوبست که خفاش ها دستشان به آسمان نمی رسد،

 اگر نه تو را و دیگر ستاره های کهکشان راه مکه را می چیدند

و چلچراغ های قصرهای بهشتی را می شکستند.

چه خوبست که آنها نمی توانند تابلوهای کوچه ها وخیابان ها را بکنند

و راهیان کربلا را به دیار گمگشتگان فراموشی تبعید کنند؛ وگرنه می کردند.

رضاجان!

کوچه دیگر تو را به یاد ندارد، اما می داند که چیزی را فراموش کرده است.

خیابان حتی بخاطر نمی آورد که چیزی را فراموش کرده باشد

و شهر در عمق غفلت، اوهام زمستانی خویش را به نمایش گذاشته است.

جنگ را دوره ی غمباری می خوانند که گذشته و یادگاران جنگ را ثمرات یک نسل تلف

 شده می پندارند و مقصودشان از آن نسل تلف شده، من و تو هستیم رضاجان!

 و همه ی آن بسیجیان عاشقی که ملازم رکاب آل کساء در سفر معراج بوده اند. من که نه؛

 "تو" رضاجان! تو و حاج همت و کریمی و دستواره و علیرضا نوری و حسین خرازی و

عاصمی. و همه ی آن یکصد هزار ستاره ی کهکشان راه مکه...

در نظر آنان این عشق و دلباختگی کربلایی "خشونت" می نماید

و آن جذبه های شهوانی سخیف، "عشق"

 و می گویند که این "عشق"، باید جایگزین آن "خشونت" شود!

آنکه با عقل کج افتاده ی خویش می اندیشد، از کجا بداند که "عشق کربلا" چیست

و آن آزادی و استقلال که ما در پی آنیم، چگونه محقق می شود؟!

 باید هم کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامد و مقصودشان از آن دوران غمباری که گذشته است،

دورانی است که عهد ازلی انسان در خون مردترین مردان

و عاشق ترین عاشقان و عارفترین عارفان تجدید می شد

و از آن عهد است که شقایق سرخی می گیرد؛ یاس، سپیدی؛

 آسمان رفعت می گیرد و زمین، وسعت...

رضاجان!

آنها که چشم باطن ندارند تا تحقق آن آرمان ها را در تو ببینند؛

و تو را در آن لازمان و لامکان

در بالاترین معراج حیات طیبه ی اخروی عندالرب و مرزوق به نعمت های خدایی.

شکست یا پیروزی چه تفاوتی می کند، آنجا که ما عمل به تکلیف کرده ایم؟!

آنها چه می دانند رضاجان؟!

 چه جنگ باشد و چه نباشد، راه من و تو از کربلا می گذرد؛ باب جهاد اصغر بسته شد،

 باب جهاد اکبر که بسته نیست!

 بگذار کرم ها در باتلاق های پاییزی خوب پرورده شوند

 و زمین و آسمان خود را در همان لجن زار بجویند...

رضاجان!

هرگاه در قرآن در وصف بهشت می خواندم که

 "لاتسمعُ فیها لاغیهً" و یا "لایَسمَعون فیها لَغواً و لاتأثیماً"

در شگفت می آمدم که مگر هرزه شنیدن و زخم زبان چه دردی دارد

که بهشت را اینچنین ستوده اند:" جائی که در آن لغو و تأثیم به گوش نمی رسد"؛

حال درمی یابم رضاجان!

ای شمس آسمان آبی دل من!

کاش مرا نیز در منظومه ی خویش می پذیرفتی و می کشاندی و با خود می بردی...

                                                                     سیدمرتضی آوینی

+ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 سـاعت 22:49 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
دو ركعت نماز باران خورده ...

زمهریر شده است

آن سو را نگاه می کنم؛ جای خالی ات سخت نفس های دل را به شماره می اندازد.

و این سو، شکستگی توبه های ترک خورده ام، بر دوش دل سنگینی می کند...

چه به روزگار دل آورده است این نبودن تو و بودن این همه توبه های شکسته!

تبی غریب درون مرا می سوزاند؛ داغ شرم بر پیشانی دل!

زمهریر و تب؟!!

زمهریر نبودن تو، تب شرمندگی گناه

زمهریر تب دار روزگار بی تو بودن!

انعکاسی از تناقض "خواستن تو" و "ثانیه ها به گناه آلودن"

هزار کوچه راه مانده است انگار تا لمس هوای ملکوتی بودنت؛

انعکاس گناهان من... داغ شرم بر پیشانی دل!

نمی شود که فقط اشک نبودنت را بریزم،

راه این همه کوچه، از توبه ی من می گذرد؛

باید یکبار دیگر برخیزم: بسم الله... یاعلی...تا غروب جمعه

هنوز قدر دو رکعت نماز باران خورده ی من، وقت هست.

کسی چه می داند، شاید دلت برای بی قراری دلم سوخت؛ شاید!

+ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 سـاعت 22:23 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

هر كس كه هواي كوي دلبر دارد

از سر بنهد هر آنچه در سر دارد

 مهربان دوست !

مي داني كه سلطان دل ، كسي است

كه نه محتوم به زمان ست و نه محبوس به مكان

نه اسير زوال است و نه نقص را وبال

هم صفات جمال را داراست و هم اوصاف جلال را

هم جمال مطلق از اوست و هم كمال مطلق او باقي است

و ما سواي او همه فاني

تها معشوق عاشقان باشد و يگانه معبود عابدان

روا نباشد كه دل و ديده را به چيزي بست كه دلبري و دلستاني را نزيبد

و نشايد كه غير او را در حريم دل ره دادن

« القلب حرم الله فلا تسكن غير الله »

اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن

سرجدا پيكر جدا در محفل دلدار رفتن

رخصت ديدار جشن لن تراني ناشنودن

در رضاي حق به طور عشق موسي وار رفتن

مهيمنا !

اگر چه شده اين قدر گناهم كه به محشر از خجالت

نتوانم ايستادن به صف گناهكاران

اما

ان اخذتني بجرمي ! اخذتك بعفوك

و ان اخذتني بذنوبي ! اخذتك بمغفرتك

خدايا !

به هر كه ميوه سنگين عشق مي دهي ، شاخه وجودش را مي شكني

تو خود مرهم شاخه هاي شكسته باش .

+ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 سـاعت 0:53 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
خداحافظ گل یاس ...

 راوی این روایت هر کسی باشد

هیچ فرقی نخواهد کرد؛وقتی که آخر روایت، اشک در چشمان عالم و آدم حلقه میزند.

راوی هر کس باشد؛در و دیوار، میخ و سینه، علی و...؟!

راوی این روایت هر کس باشد، گونه ای کبود خواهد شد.

راوی هر کسی که باشد، دستی از گزند تازیانه های وحشی در امان نخواهد بود.

راوی هر کسی باشد، شعله ها به در امان نخواهند داد.

شعله ها، پشت در خانه وحی، افروخته خواهد شد.

راوی هر کسی که باشد، دیگر علی باید فاطمه اش را از پشت نقاب برقع به تماشا بنشیند

و زهرا را تنها در لوح اشک و گریه نگاه کند.

راوی هر کسی که باشد، حسن، شبها خواب کوچه را میبیند و کابوس سیلی را.

راوی هر کسی که باشد، زینب باید از این پس چادر خاکی مادر را بر سر بگذارد تا در نماز

شبش، همسایه ها را دعا کند؛ همان همسایه هایی که به اشکهای فاطمه خرده میگرفتند.

راوی هر کسی که باشد،شبانه تابوتی را در غریبترین دقایق،

در لوح غربت علی، باید بر شانه های زمین و آسمان حمل شود.

راوی هر کسی که باشد، آخر ماجرا هیچ فرقی نخواهد کرد.

راوی هر کسی که باشد، هنوز هم که هنوز است قبر فاطمه مخفی خواهد ماند...

السلام عليكِ يا مُمْتَحَنَتُ

اِمْتَحَنَكِ الَّذي قَبْلَ اَنْ يَخّلُقَكْ

فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ

صابِرَه ....

آمدم بنويسم

كه جان من به قربانت

شرم آمدم از

بي بهائي خويش ...

+ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 سـاعت 22:42 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
سفر

باز نغمه‌خوان ، پرستوي دلم پر مي‌كشد، قصه سفر دارد،

لحظه ای ما را بخوان، ای عشق!

زمین! اندكی پناه ما باش!

و ای خاك ما را جایی ببر كه آسمان از آنجا شروع می شود ،

تا دوباره دل به درياي عشق زده و قدم در بيابانهاي خشك و سوزان جنوب نهيم

دلرا به گوشه چفيه گره بزنيم و در کنج حرمخانه اين خاک‌ها با دل آواره خلوت كنيم

اينجا کنعان دلدادگي است.

اينجا سرزمين مرداني است که تا آخر کوچه‌هاي عرفان را با محبت زهرا رفته‌اند.

مرداني كه عاشق شدند و بهاي عشق از جان پرداختند

كه عشق آتشي است كه جان‌هاي بي‌شمار را سوخته است.

و تو شنيده‌اي حكايت شمع و پروانه را، پروانگاني بال و پر سوخته

كه در ره عشق بايد از هر چه تعلق، دست شست حتي اين تن خاكي،

حجاب تن را ديواري ديدند ميان خود و معشوق.

حجاب چهرة جان مي‌شود غبار تنم

خوشا دمي كه از اين چهره پرده برفكنم

اين سرزمين بوي پيراهن يوسف‌هاي شهيد را براي روز مبادا

در چشمان غم گرفته‌اش به امانت نگه داشته است.

خاك را كه نگاه مي كني همه تسبيح است. دانه دانه مثل اشك،

راه رفتن روي اين خاك ها حس عجيبي دارد، مزه مرگ مي دهد حين زندگي!

از گوشه گوشه اين سرزمين، صداي «السلام عليک يا اباعبدالله» مي‌آيد.

طلائيه، ... عطش نوشان بزم ظهر عاشورا و بچه هاي انتقام سيلي زهرا

ظهر و شيميايي و بوي دود و بادام تلخ و چه باور كني يا نكني؛

ماسك ها به تعداد بچه ها نبود و سرفه ها كه تمامي ندارند...

فكه.......همانجايي كه اذن دخولش تشنگي است.

تا چشم ها گواهي مي دهد رمل است و غربت و مظلوميت.

جايي كه خيلي راحت مي شود دست خدا را ديد، آن را گرفت و بالا رفت.

جايي كه روي تمام سنگ هايش نوشته اند:

يادمان نرود قمقمه ها هميشه بوي مشك عباس مي دهند.

چقدر در فكه نسيم حسين مي وزد!

چقدر آويني مي بارد! سيدي كه همين جا پرنده شد.

« چگونه در بند خاك بماند آنكه پرواز آموخته است و راه كربلا مي شناسد »

شلمچه رنگ غريبي دارد

نمي دانم چه رازي است اصلاً تا نام شلمچه را مي نويسي دستي مي آيد

و كلمه ها را مي برد سمت بي قراريها،

چقدر مظلوميت اينجا پيدا مي شود؛

در شلمچه مظلوميت آفتابي ترين مفهومي است كه هيچ وقت پشت ابر نمي ماند.

و غروبش هنوز در غوغاى غريبى ، غم و بغض پرواز مى دهد

هر چقدر كه بيشتر فكر كني بيشتر به اين معنا مي رسي كه

در شلمچه هميشه حق با سكوت است،

اينجا سكوت كه كني تازه گوش هايت مي شنوند.

خاکهای تفتیده شلمچه، تنها اکسیری است که جانهای مرده را از نو احیا میکند

به اين خاك که مي‌رسي، چونان موسي بايد دل به آتش زد

و پاها را به مهماني خارهاي بيابان برد که اين خاک، سجده‌گاه آسماني‌هاست.

و اروند ...آب و آتش....

هر کسی می‌خواهد به امام زمانش برسد، باید خودش را به آب و آتش بزند

و آن شب، هم آب بود هم آتش.

يا صاحب الزمان

شايد ما را باوري نيست تا دريابيم شهادت , انگاره وصال توست .

شهدا نيز با تو غايبند , اي كاش ما نيز با تو غايب بوديم

اي كاش ما هم چونان خورشيدهاي درخشان به عيد خون كشيده شويم

تا تو را دريابيم

« اين بقيه الله »

« يا ليتنا كنت معكم » !

+ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 سـاعت 23:48 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
آخر يه روز شيعه برات حرم مي سازه......

سلام، غریب‏تر از هر غریب

سلام، آشنایِ غریب، مهربانِ غریب، بزرگ زاده غریب

سلام، مزار بی‏چراغ، تربت بی‏زایر، بهشت گمشده

سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده

سلام، سینه شعله‏ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده

سلام، امام غریب من

آمده‏ام؛ با تمام دلم، با قدم‏های احساسم، با حضور هر چه تمام ارادتم.

آمده‏ام؛ تا فانوس‏های روشن اشک‏هایم را، بر مزار بی‏چراغت، بیاویزم...

+ دوشنبه پنجم اسفند 1387 سـاعت 22:9 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
روضه ي شام غريبان : كالجبل الراسخ

به نام ليلي


تموم شد آقا جان ... تموم شد

آهاي اهل عالم

از امشب آسوده سر بر بالين بگذاريد

خيالتان راحته راحت باشد

اصلاً بفرستيد در همه عالم صدا بزنند :

آي بني آدم ... خيالتان راحت راحت

از امشب ديگر اگر بخواهيد هم

نمي توانيد پست تر از امروزتان باشيد

آسوده بخوابيد ...

عالم، ديگر حسيني نخواهد ديد ...

خيالتان راحت

از امشب ... تا ابد

...

اصلاً اگر خوب گوش كنيد

صداي آسمانها و زمين را مي شنويد

همه يكصدا مي گويند: «خيالتان راحت شد ؟»

 

مي گويند وقتي حاج همت و بچه هايش را فرستادند

منطقه طلائيه و جزاير مجنون

عراق آنقدر بمب از زمين و آسمان مي ريخت

گويا باران بمب بر سرشان نازل شده

اين بود تا

سردار فتح خيبر شهيد شد ...

وقتي خبر شهادت حاج همت منتشر شد

آني باران بمب فرو نشست

زمين و زمان را سكوت گرفت

انگار خيال عراقي ها راحت شده باشد

آرام شدند ...

مي گويند هر وقت حاجي پشت بي سيم حرف مي زد

عراقيها را ترس مي گرفت ...

از صدايش هم مي ترسيدند

مي گفتند هرجا همت است همانجا عمليات مي شود

وقتي شهيد شد ...

طلائيه آرام گرفت ...

مجنون ساكت شد

اونهايي كه دو تا روضه ي قبلي رو شنيدند يادشون هست كه گفتيم

آدم وقتي عزيزش رو از دست مي ده مي ره تو كما

بعدشم گفتيم حالا اگه از قبل هم

همه چيز رو بدونه باز بدتره

اما امشب مي خوام بگردم ببينم

خانوم زينب وقتي همه چيزش رو از دست داد

چه كرد ؟ ... رفت تو كما ؟

اصلا ًچي شد؟ ...اين روضه ي شام غريبانه

بسم الله

آقا خدا دلش خيلي بزرگه ... يادتون هست ؟

بعضي آدم ها هم مثل خدا دلاشون درياست

مثل كوه مي مونند ...

هر طوفاني هم به پا شه

انگار نه انگار

كالجبل الراسخ

ديديد ديگه

بعضي پدر و مادرهاي شهيد

وقتي خبر شهادت بچه هاشون رو مي شنيدند

اصلا انگار نه انگار

خدا رو شكر مي كردند و ...

آبرو داري مي كردند

اصلا وقتي پدر و مادر شهيد رو تو ختم بچه هاشون مي ديدي

باورت نمي شد اين پدر فرزند از دست داده است

اينقدر محكم ... كالجبل الراسخ

 

اما راستش اين همه ي داستان نبودها

همين پدر و مادر رو

اگه يكي دوسال ديگه مي ديدي

نظرت عوض مي شد

نه اينكه بي تابي كنه ها ... نه

يكي دوساله، به اندازه 10 سال پير شده بودند

اصلا بعضي پدر و مادرهاي شهيد

يكي دو سال بعد شهادت بچه هاشون

به رحمت خدا مي رفتند

از تو آتيش گرفتن يعني اين ...

دست خودت هم نيست ها

مثل آتيش زير خاكستر مي مونه

نهايتش مثل شمع

از گوشه ي چشمات

همچين نم نم و بي صدا

آب شدنت رو مي شه ديد

اين مال آدم هاي دل بزرگه ها ...

اصلا ربطي هم به تسليم و رضا نداره

هم راضيه هم تسليمه

تازه داره عيش هم مي كنه

اما سوختنش رو مي توني قشنگ ببيني

مال خودش نيستها

مال عشقه ... مال فراقه ... نمي دونم

يه چيزيه اين وري نيست

يه آتيشه كه يكي انداخته تو وجودش

ذره ذره داره آبش مي كنه ...

چقدر شد مقدمه ... خسته شديد نه ؟

 

آقا همه عالم از عشق اين دو خواهر و برادر خبر داشتند غير اينه ؟

آقا قوي ترين محبتها، بين خواهر و برادرهاست

اينو مي دونيد ؟

آقا اصلا من يه سوال دارم ...

اين زينبي كه تا ظهر عاشورا مهلا مهلا مي كرد و

تا تل زينبه پريشان مي دويد

آيا با اون زينبي كه عصر عاشورا جلوي يه لشگر ايستاده بود و

جلوي سگ و گرگهاي دشمن، حيدري نعره مي كشيد، يكيه ؟

اصلا اين خانوم همون خانومي هست كه توي شام

هلهله ي شامي ها رو تبديل به فغان كرد ؟

آيا او همان صداي علي ايست كه مجلس يزيد رو ساكت كرد ؟

پس كجا رفت آن كماي عزيز از دست رفته ؟

...

يكي از دلايلي رو كه مي شه اقامه كرد

عشق مابين اين خواهر و برادر خدايي بوده

همين مسئله ي رفتار اين خانوم پس از شهادت برادره

كما ؟ سكوت ؟ اغما؟

اصلاً ... به هيچ وجه ... كالجبل الراسخ

چون كوه ... دريا دل ...

دستهاي خانوم ...

بدن نحيف خانوم ...

بعد شهادت برادر

تنها سپر حرم حسين بود و بس

بعد حسين ...

زينب هم عباس بود و هم حسين

هم فاطمه بود، هم علي

عين همون پدر و مادرهاي شهيد

كه وقتي شهادت بچه هاشون رو بهشون خبر مي دن

فوري خدا رو شكر مي كنند ها

خانوم ...

دست برد زير تن بي سر برادر و

الهي ... تقبل منا هذا القليل ...

يه بوسه بر حنجر بريده و

ياعلي ...

اصلا انگار اين زينب

همون زينبي نيست كه حتي يك لحظه هم

طاقت دوري حسين اش رو نداشت

شرط ازدواجش رو قرار داده بود

هرجا حسينم بره منم بايد برم ...

اما بچه ها همين كوه ...

همين حيدريه ي بني هاشم

همين كالجبل الراسخ رو ...

بوديد يك سال بعد ببينيد ؟ ...

وقتي پدر و مادرهاي شهيد

تو ختم بچه شون

همه رو فرستادند رفتند

دوتايي مي شينند و ...

زينب بعد از فغان كردن اون هلهله ها و

ساكت كردن اون يزيد لعين ...

بعد اينكه براي حسين اش حسابي آبروداري كرد ...

ديگه تا وقتي تب كرد و به رحمت خدا رفت

هيچي نگفت ... هيچي ... يك سكوت محض

فقط اشك ... از گوشه ي چشمهاي كم سوش

عين شمع ...

در نهايت رضايت و تسليم ...

سوخت ... عاشقانه .. بي صدا ... خاموش

ياليلي

 

پی نوشت :

*امان از دل ...

وصال تلخ

 

+ چهارشنبه هجدهم دی 1387 سـاعت 23:56 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

امشب شهادت نامه عشاق امضا مي شود...

+ سه شنبه هفدهم دی 1387 سـاعت 23:41 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

شبحی شکسته از نهایت دشت بر می‌گردد. از سفری که ره آوردش بی‌برادری است.

از ساحل تشنگی آمده و دستان دریا را در پای نخل‌های نگران و ساحل تفتید علقمه کاشته است.

توان واپس نگریستن نیست.

همه هستی او بر خاک افتاده و همه هستی کودکان را جرعه جرعه زمین حریص نوشیده است.

اینک بر می‌گردد. از روزنه خیام،

دخترکی کنجکاو سرک می‌کشد.

 قامتی شکسته، در جزر و مد افتادن و برخاستن، وسعت چشم‌های بی رمقش را می‌پوشاند.

- پدر تنهاست، تنها برمی‌گردد. عمویمان عباس همراهش نیست.

در آستانه خیمه منظومه خیس چشم‌ها بر مدار شکسته قامت حسین ایستاد.

اشک طغیان کرد و طوفان همه دشت را در هم پیچید.

پرسش در پرسش، انتظار در انتظار حسین را شکسته‌تر می‌کرد.

هیچکس از عطش نمی‌پرسید. هیچ لبی را تمنای آبی نبود.

عطش عباس، تشنگی چشم‌ها و گوش‌های تفتیده در نوشیدن جرعه‌ای کلام،

 حسین را محاصره کرده بود، و او... چه پاسخی می‌توانست بدهد.

سمت حرکتش را تغییر داد و عمود ایستاده‌ترین خیمه- خیمه‌برادر- را فرو افکند

و چه پاسخی رساتر از این. روبرگرداند تا هیچکس شکستگی دوباره‌اش را نبیند.

از خیمه‌ها شعله شعله عطش می‌جوشید.

دخترکان تشنه کام و پسرکانی که هنوز لبخنده‌های نخستین زندگی را تجربه می‌کردند می‌گریستند.

 جگر سوزترین گریه از آن شیرخواره‌ای بود که هنوز حتی گفتن «آب» را نمی‌توانست.

نگاه بی‌رمق، دست و پا زدن و گریه‌ای که کم کم در گلوی خشکیده غروب می‌کرد

تنها تکلم او بود.

پدر در غریبی دشت، در شقاوت خیزترین لحظه‌ها،

در برزخی میان آه آه کودکان و قاه قاه دشمنان ایستاده بود.

تمامی امید او، تکیه گاه صمیمی درد آلود‌ترین ثانیه‌ها و پشتوانه یک کربلا تنهائیش رفته بود.

خوب می‌دانست دیگر آب به زیارت لب‌ها و خیمه‌ها نخواهد آمد.

 برگرفته از:

حنجره معصوم، دکتر محمد رضا سنگری

+ سه شنبه هفدهم دی 1387 سـاعت 11:44 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
الرحیل ، الرحیل !

آماده باشید كه وقت رفتن است

الرحیل ! الرحیل !

اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ،

خداوند آفریده است

 تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود،

 اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ،

عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد ؛

آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست

یاران شتاب کنید که قافله در راه است

 میگویند که گنه کاران را نمی پذیرند آری گنه کاران را در این قافله راهی نیست

 اما پشیمانان را می پذیرند

یاران ! این قافله ، قافله عشق است .

هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :‌الرحیل ، الرحیل . 

از رحمت خدا دور است  كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد.

 این دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ...

بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد

و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین .

 نمی تپد ، حسین حسین می كند .

 یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ...

 گذر از نفس به سوی رضوان حق .

 هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟...

و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ،

و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟

كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ،

حسین كه از من و تو شایسته تر است .

الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.

( سيد شهيدان اهل قلم مرتضي آويني )

+ شنبه بیست و سوم آذر 1387 سـاعت 20:57 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

شقايق آزاده است و تعلقي ندارد. در دشتهاي دور، لابه‌لاي سنگها مي‌رويد

و به آب باران قناعت دارد تا همواره تشنه باشد و بسوزد. داغدار است و گلبرگهاي سرخش را

نيز گويا به خون آغشته‌اند.

شهيد نيز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطيده در خون...

  


تقابل عقل و عشق آخرين منزلي است كه سالكين مقصد ولايت را گرفتار مي‌كند.

 

پي نوشت :

 * چه زیبا گفت شهید چیت سازان که : « کسی می تواند در شب عملیات از سیم خاردار دشمن رد شود که به سیم خاردار نفسش گیر نکرده باشد . »

خطر ! ميدان مين نفس

من و تو كجاي اين ميدان ايستاده ايم ؟؟!!

 

  * کاش از جنس جنون، بال و پري بود مرا
مثل سيمرغ از اينجا سفري بود مرا
« از همان کوچه که سر مي‌شکند ديوارش »
باز در حالت مستي گذري بود مرا
رقص زلف سر ني ديدم و با خود گفتم:
بين هفتاد و دو سر کاش سري بود مرا
هيچ پروا دلم از دغدغه‌ي راه نداشت
چون تو اي عشق! اگر همسفري بود مرا
پيشتر زانکه رسد مرگ، بميري، هنر است
کاش، اي کاش! که روزي هنري بود مرا

 

+ پنجشنبه هفتم شهریور 1387 سـاعت 12:46 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
بوی پیراهن یوسف

 بوی  پیراهنی در باد می آید؛

یوسف هست؛

یعقوبی در کار نیست!

چه بي عار مردمي هستيم ما! چه بي آب چشماني در سر كاشته ايم!

فرياد!

از اين روزهاي بي فرهاد.

حسرتا!از شبهاي بي مهتاب. فغان!از چشم و دل ناكشيده هجر.

 آيا هنوز هم ،نوبت مجنون است و دور ليلي،  اين پنج روزي كه نوبت ماست ؟؟!!

حافظ !  يك بار ديگر بر سينه ي مرده من بنشين و بخوان!

كاروان رفت وتو در خواب و بيابان در پيش

كي روي؟ ره زكه پرسي؟چه كني چون باشي؟

از ما نيز اين خاكساري را بپذير:

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم.

بدان اميد دهم جان، كه خاك كوي تو باشم.

اي قيامتگاه محشر!

با تو مي گويم.

از درازيِ راه؛از سنگيني بار؛از گل اندودي دل؛از پا و دست بي دست و پا؛از

گنگي سر؛ با تو مي گويم.از شوكران غيبت،كه هنوز بر جام انتظار مي ريزد؛ از

بغض هاي جمعه شب،كه گلو مي فشارد،سينه مي دراند،و عبوس مي نشيند.

باور كن كه بي عمر، زنده ايم ما.

و اين بس عجب مدار؛

«روز فراق را كه نهد،در شمار عمر».

 

 * پي نوشت :

 كاش حال و هواي هميشگي مان به رنگ نيمه شعبان بود ....

 

+ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 سـاعت 22:45 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
گمنام ...

راستی چه اجری است در گمنامی

که خواسته بودی :

دعا کنید که من ناپدیرتر شوم

که در حضور خدا روسپیدتر شوم

چه خوب گفت سید شهیدان اهل قلم :

 « گمنامی تنها برای شهرت پرست ها درد آور است

و گرنه همه اجرها در گمنامی است »

 

***

من محتاج نیست شدنم

من محتاج توام

خدایا !

بگو ببارد باران

که گویی شوره زار قلبم سال هاست که خشک مانده است

من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم

 

خدایا !

دیگر طاقت ندارم .

بگذار این خشک زار وجودم

این مرده قلب من دیگر نباشد !

این دیدگان دیگر نبیند .

بس است هر چه دیده اند .

بگذار این گوش ها دیگر نشنوند .

بس است هر چه شنیده اند .

بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند . بس است هر چه جنبیده اند .

 

خدایا !

دوست دارم تنهای تنها بیایم

دور از هر کثرتی

دوست دارم گمنام گمنام بیایم ، دور از هر هویتی .

خدایا !

اگر بگویی لیاقت نداری ، خواهم گفت لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته ام ؟!

خدایا !

دوست دارم سوختن  ، فنا شدن ، از همه جا جاری شدن را
 و به سوی کمال انقطاع روان شدن ....

 

 « شهید احمدرضا  احدی »

 

+ پنجشنبه دهم مرداد 1387 سـاعت 18:36 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ .... از یمن دعای شب و ورد سحری بود

نوشته ای را که در ذیل خواهید خواند هدیه ی یکی از همسفران غروب شلمچه است .

سکوت می کنم و با هم می خوانیم

برای اولین بار که در نخلستانهای نیم‏سوخته شلمچه او را دیدم، برق نگاهش دلم ‏را برد.

 محو صورت ملکوتی‏اش شده بودم و ازگذر زمان غافل; که دست‏های مهربانی برروی‏شانه‏ام سبز شد. لبخندی زد و گفت: اخوی!خدا قوت

گرمای صدا و نگاهش، تمام وجودم را گرم‏کرد. نمی‏دانم تقدیر الهی چگونه رقم خورده‏بود که بعد از آن روز، دیگر ندیدمش.

روزها و شبهای خوب خدا هم چنان‏می‏گذشت و من در حسرت دیدار دوباره یار.

دل من، در آتش فراق‏او خاکستر می شد .

وصال دوستان روزی ما نیست‏بخوان حافظ غزل‏های فراقی‏در اوج بی صبری، مصحف عظیم عشق را دربرابر دیدگان بهاری‏ام می‏نهادم و با هر آیه وکلمه، آتش درونم تبدیل به گلستان می‏شد.

« الا بذکرالله تطمئن القلوب  »

یکی از شبهای جمعه نورانی جبهه، درحالی که از شراب کمیل مست‏شده بودم، به‏محفل باصفای یاران پیوستم. اندیشه‏ای سبزبه جان همگان، طراوت می‏بخشید.

روحانی گردان که مظهر تقوی و آئینه‏اخلاص بود، به عنوان مجری برنامه، پیشنهادحفظ و عمل «خطبه متقین‏» را کرد و با این‏نشانه‏گیری دقیق و به جا، لبخند را میهمان‏لب‏ها کرد. و این شد که اولین جرقه انس بانهج البلاغه در دلهایمان زده شد.

دیگر تنهایی بچه‏ها با کلام مولا، عاشقانه‏ترسپری می‏شد. در مدت زمان کوتاهی، تمام‏فرازهای خطبه را در نزد تک تک سلول‏های‏مغزم به امانت‏سپردم.

تنهایی و سکوت قبل از خواب، شوق مرابرای مرور خطبه بیشترمی‏کرد و در آن شب به‏یادماندنی، این چنین‏زمزمه می‏کردم...

« امااللیل فصافون‏اقدامهم تالین لاجزاءالقرآن یرتلونه‏ترتیلا... »

نیمه شب، عشق به نافله‏نیاز، تمام وجودم را از بسترجدا کرد. دریچه چشمانم‏که به روی جهان با عظمت‏بازشد، هیچ کس را در چادرنیافتم، جز خویش را، گویاجامانده قافله نیمه شب‏بود.

« یا ایهاالمزمل، قم اللیل الا قلیلا،نصفه او انقص منه قلیلا... »

به قصد قرب، وجودم را با طهارت کردم ودل به دریا که نه، به اقیانوس بی‏نهایت عشق‏سپردم. ضربان قلبم، گویای حادثه‏ای بود.

بر زمین چشم دوخته بودم و پاهایم مرابی‏اختیار با خود می‏بردند. دریافتم که ازچادر فاصله زیادی گرفته‏ام. به دنبال جایی‏برای زانو زدن در برابر معشوق بودم که‏صدای ناله ضعیفی مرا از خود به در آورد.

به دنبال صدا رفتم، ناگهان برزمین میخ‏کوب شدم. خودش بود، هم اویی که این‏مدت، روز و شب، در بیابانهای جنوب مرامجنون کرده بود.

کنار قبری بر روی زانو، رو به قبله نشسته‏بود و زمزمه می‏کرد. ندبه می‏کرد و اشک‏می‏ریخت. جلوتر رفتم، انگار در این دنیانبود، اصلا متوجه حضور من نشد. نگاهش‏برزمین دوخته شده بود:

« یا امیرالمؤمنین، صف لی المتقین‏حتی کانی انظرالیهم...   »

گاهی هق هق گریه، شانه‏هایش را همچون‏بید مجنون می‏لرزاند. همان جا نشستم وبغض فرو خورده تمام روزهای انتظار راشکستم.

صورتش را به طرفم برگرداند. چشم‏هایش، باشبنم‏های عشق، با طراوت‏تر شده‏بود. نگاهش که به نگاهم گره خورد، به یکباره‏هردو شکستیم. در آن سرمایی که تا مغزاستخوان نفوذ می‏کرد، بدنش چون کوره‏می‏سوخت.

تب عشق او با هیچ دماسنجی قابل‏اندازه‏گیری نبود.

سرش را بر شانه‏ام گذاشت و گفت: اخوی!خطبه همام را حفظ می‏کنی؟

گفتم: اگر خدا قبول کند، بله.

گفت: به کجا رسیدی؟!

و من غافل از راز پرسش او، گفتم: به آخر.

گفت: برایم بخوان، تو را به جان مولاقسم... اجازه ندادم قسمش تمام شود وشروع کردم...

« روی ان صاحبا لامیرالمؤمنین‏علیه السلام‏یقال له همام کان رجلا عابدا   ...  »

خشنود از حفظ فرازهای مکالمه دوعاشق‏و معشوق، می‏خواندم و می‏گریستم. به نیمه‏شب متقین که رسیدم، گفت:

اخوی! شنیدم دیشب حاج آقا از «نیمه‏شب‏» گفتند، اگر زحمتی نیست، شماهم برای‏من بگو!

خیلی سریع، خواهشش را اجابت کردم به‏امید آنکه آرام شود، اما:

عشق تو ای دوست در آب و گلم داده حرارت به روان و دلم

حاج آقا می‏گفتند: «ما باید به یاد فلسفه‏خلقت‏خود بیفتیم. هنگام فکر کردن در این‏معنا، نیمه شب که انسان فراغ بال داره.

اگر کسی بنده نباشد و هدف بندگی نداشته‏باشد، کارهای روز مره‏ای که زیر مجموعه این‏هدف عبودیت، یک سری کارهای غلط وبیهوده است.

حالا چی کار کنیم، هدف یادمون نره; نمازشب بخونیم.

چی کار کنیم این دانایی تبدیل به یک باورمسلم بشه. چاره‏اش نماز شب.

اگر بخواهیم باور را روز به روز قوی‏تر کنیم،وقتش نیمه شب.

تقویت این باور، که قرآن کلام خداست،نیمه شب.

برای فهمیدن «الهی و ربی من‏لی‏غیرک‏» باید صد تا نیمه شب رفت در خونه خدا.

اصل حیات، تو نیمه شب است، بقیه‏اش‏فرع. خیلی خوبه آدم بتونه این اصل و فرعها را
تشخیص بده.

انسانهایی که دردینداری ضعیف اند، اهل‏نیمه شب نیستند...   »

شانه هایم از ذوب شدن شمع وجودش‏گرم شده بود. گفت: ادامه بده.

« ولقد خالطهم امر عظیم‏»; موجب‏آشفتگی شان کار بزرگی است.

« لایرضون من اعمالهم القلیل‏»; ازکردار اندک خود، خرسندی ندارند.

« ولایستکثرون الکثیر»; و طاعت‏های‏فراوان خود را بسیار نشمارند.

« فهم لانفسهم متهمون‏» پس آنان خودرا متهم شمارند.

دردی سنگین بر روی قلبم، مهر سکوت‏برلبانم می‏زد. من که خاموش شدم، او شروع‏کرد:

« و من اعمالهم مشفقون، اذا زکی‏احد منهم خاف ممایقال له،

 فیقول: انااعلم بنفسی من غیری... »

محو حالات او شده بودم، چهارده شمع‏نیم سوخته کنار قبر، حکایت از چهارده نیمه‏شب‏عاشقانه دیگر می‏کرد.

آسمان که ریزش باران چشم‏های او رادید، از شرم، شروع به گریستن کرد.

گاهی فریاد «یا علی‏» و «یا زهرا»یش، مرا درفکر فرو می‏برد که آخر او را چه می‏شود؟!

پرسیدم: اخوی! اتفاقی افتاده؟!

گفت: منتظرم.

و بعد ادامه داد:

دیشب بعد از مناجات، لحظاتی به خواب‏رفتم. در عالم رؤیا، آقا امیرالمؤمنین‏علیه السلام رادیدم.

 رو به روی من ایستاده بودند، لبخندی‏زدند و فرمودند، ناراحت نباش، ان شاءالله‏فردا نماز صبح  را با هم می‏خوانیم.

لحظه‏ای سکوت کرد و گفت:

اخوی! چقدر به اذان مانده؟

گفتم: کمتر از پنج دقیقه.

گریه آسمان قطع شده بود، از جایم بلندشدم تا سجاده و قرآنم را - که کمی آن‏طرف‏تر گذاشته بودم.- بیاورم. بوی بهشت‏همه جا را فرا گرفته بود.

خدایا! امشب چه شبی است، انگار ملائک،آسمان را برای ورود میهمان تازه‏ای گلباران‏می‏کنند که اینقدر بوی عطر می‏آید!

ناگهان، همه جا روشن شد. بی‏اختیاربرزمین افتادم، به زحمت‏خود را از زمین‏کندم، همه جا را دود گرفته بود. توان‏ایستادن نداشتم. سینه خیز خود را به اورساندم.

گلوله‏ای قلبش را شکافته بود. لبخندی که‏بر گوشه لبهایش روئیده بود، جگرم را آتش‏می‏زد.

صدای اذان در سراسر آسمان و زمین‏پیچیده بود. و اینک او درحال نماز بود.

« هکذا تصنع المواعظ البالغة‏باهلها»; پندهای رسا با آنان که شایسته‏هستند، چنین کند.

آری! «غم فراق نه آن می‏کند که بتوان‏گفت .... »

+ شنبه پنجم مرداد 1387 سـاعت 23:58 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک

+ جمعه بیست و یکم تیر 1387 سـاعت 0:53 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
یا شهید ...

شهید به مثابه عطری است که درآن را باز کرده اند،
بوی آن می پیچد وهمه جا را معطر می کند
.تورا فرا میخواند ووقتی به سوی او می روی ،زمین گیرت می کند .
طلائیه اگر رفته باشی می دانی، پاها التماس می کنند بنشین.
گرد و غبار وقتی روی لباست می نشیند ،بوی عطر در مشامت می پیچد

و تازه می فهمی که آسمانگیر شده ای.

به محض اینکه روی خاک زانو زدی،اولین درس از رشته عشق را می آموزی.
صورتت که خاکیه خاکی میشود ،آنچه آموختی با جانت در می آمیزد.
 این همان خاکی ایست که نیمه های شب از اشک شهید گل شده است .
صدای باد، ناله های دلش را درگوشت می پیچاند.ودرس را مرور می کنی؛
هرچه ادب و تواضعت بیشتر باشد در آستان دوست محبوب تر خواهی شد .
دستهایت نا خوداگاه به سوی آسمان بلند می شود.پرده ی دل می لرزد ،اشک فرو می ریزد
و می گویی :
ای رئوف مهربان حی قدیر،جان زهرا و علی دستم بگیر .

واو درس دوم را به تو آموخته است : تمنا‍.
 هنوز دستها را پائین نیاورده ای که غوغا می شود .بطن آسمان به لرزه در می آید
.گرد و غبار بلند می شود .صاعقه ای می زند دلت آرام می گیرد و تازه می فهمی آنکه تورا فراخوانده و ضمانتت را کرده است چه منزلتی در این آستان دارد .
حالا دیگر بوی عطر تمام فضای دلت را تسخیر کرده است .
 آرامش غریبی را حس می کنی که تا آن زمن نیافته بودی.گویی با دلت تنهای تنها شده ای
و باد هر چه غریبه بوده را با خود برده .چقدر خودت را آشنا می یابی
.

لذت این حس در وجودت پیچیده که ناگهان یاد آوری خاطره ای که آنرا راوی در کنار الوند برایت گفته احساست را در هم می پیچد
(در روایت داریم که هر کس که در آب شهید شود ،اجر دو شهید را دارد
 یک بار برای یکی از دوستان غواصم این روایت را تعریف کردم .
گفت راست می گویی،از فرط ترسی که جنگِ در آب دارد.آن هم شب،در آب اروند خروشان،زیر آتش سنگین که بالای سرت می ریزد
.شب عملیات والفجر هشت معنای این جمله را یافتم که
هر کس که میخواهد به امام زمانش برسد ،باید خودش را به آ ب و آتش بزند
 و در آن شب هم آب بود و هم آتش
)

و درس سوم را می آموزی ؛ مجاهدت.
باید صداقتت را اثبات کنی و این کار سختی است خیلی باید خودت را آماده کنی.
ابتلا لازمه عشق است و خطر شرط عاشقی .اما نترس .آنکه تو را به آغاز این راه خوانده ،
می تواند به پایان این مسیر نیز برساندت.
 آنکه در آن عالم برایش حکم شفاعت زده اند ،
سهل است در این دنیا که نگاهش حکم مسیحا کند
 (سخنان علمدار روایتگری زنده یاد حاج عبدالله ضابط)

 

+ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 سـاعت 13:46 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

 

رفتید، بی آن که لحظه‏ای تردیدکنید... ، بی آن‏که لحظه‏ای درنگ کنید... ، در رفتن یا ماندن! بی آن که، دلبستگی‏هایتان را مرور کنید و آرزوهایتان را بارور... ،

 در رفتن، شتابی عجیب داشتید و در ماندن، اکراهی عمیق.
مطمئن بودید راه، درست است، ازجا ده، از سفر، از... نمی‏ترسیدید،

 «فهمیده» بودید آخر این جاده، دل کندن از خاک،
 بلند شدن، اوج گرفتن و پرواز
است.

شما در آتش جنگ، گلستان می‏دیدید؛ یقین می‏دیدید که این‏گونه خلیل‏وار به پیشواز رفتید، امّا... آتش برای شما گلستان شد، آتش در هرم عشق شما سوخت.... آتش مذاب شد
.
و شما گُر گرفتید... شما از دهانه تاریخ زبانه کشیدید، فوران کردید
و بر سر دشمن
آتش باریدید.

 از دلبستگی‏ها دل بریدن از وابستگی‏ها رها شدن خیلی سخت است! باید پای عشق بزرگی در میان باشد. حتما باید پای عشق بزرگی در میان باشد و شما یقینا این عشق را فهمیدید.

 یقینا میان دل شما و عشق او، سر و سرّی بود.

برگزیده عشق بودید...، که عشق انتخاب می‏کند، عشق گلچین می‏کند، عشق هر کس را سزاوار نمی‏داند و شما، سزاوار بودید که رفتید؛ که رفتن را بهترین ماندن دیدید

که رفتن، همیشه به معنای «رفتن» نیست.

گاهی مرگ، جاودانه‏ترین زیستن است! و شما، چه خوب، این راز را فهمیدید!

آن سوی خیال خود، خدا را دیدند

از جام وصال او بلا نوشیدند

خورشیدترین ستاره‏های عاشق

پیراهنی از غروب را پوشیدند

 

به راستی راز آن همه عشق چیست؟ دلیل از جان گذشتن؟! جبهه با شما چه کرد؟! جنگ چه به روز دلتان آورد؟ جبهه شما را عاشق کرد یا شما جبهه را؟ جبهه نیاز شما بود یا شما نیاز جبهه؟ اصلاً، مگر جبهه کجاست؟ این واژه، این چهار حرف ساده، چه‏قدر وسعت دارد؟ قلمرو جبهه تا کجاست؟ جبهه، عاشق‏پرور است، یا عاشقان جبهه می‏سازند؟
چه رازی در این کلمه نهان
است که هنوز در خاطره‏های بسیاری جریان دارد، در قلب‏های بسیاری خانه دارد و هنوز نگاه‏های بسیاری را به دنبال می‏کشد!

شاید جبهه، دروازه بهشت است! شاید شهدا باید جبهه را لمس می‏کردند! شاید...

ولی از یک چیز مطمئنم! که جبهه شهید نمی‏سازد! جبهه، همیشه شهید نمی‏سازد! جبهه، عاشق نمی‏کند، جبهه دل را هوایی نمی‏کند، جبهه به تنهایی هیچ کاری از دستش بر نمی‏آید؛ جبهه باید پر از هوای شهادت باشد تا دل را هوایی کند..

جبهه باید حریم خدا باشد تا جان را عاشق کند.

جبهه باید حق باشد تا شهید بسازد . . .

 

+ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 سـاعت 23:21 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
سلام . . .

آمدم سر قرارعاشقی

سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوري از وجودتان را دريابم تا چشمانم بيدار شود

كجا رفته ايد؟! خوبان خدادوست كجا رفته ايد؟!

کجایید غريبان شهرکه روزها و شب ها فرازها را «صابر» بوديد و «نشيب»ها را شاکر .

زمزمه دعايتان با نغمه قران و توسل آميخته بود

و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.

به جستجوي شما آمده ام حماسه سازان حماسه سرخ جبهه ها .

این روزها كمتر كسي از روزهاي خوب شما مي گويد

از سكوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه.

كمتر كسي قصه هاي عاشقانه و صادقانه تان را مي گويد

كمتر از نگاه پرعاطفه و حرف هاي عاشقانه مي گويند

كمتر لحظه هاي سبز شمارا روايت مي كنند كمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را مي شنویم

آري!

من آشناي غزل هاي خاطرات شمايم

گاهي در دلم سوگواره  برپا مي شود

گاهي دلم براي صداي خمپاره ها مي تپد دلم براي نخل هاي سوخته مي سوزد و آهسته
 و بي صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي كند

و به ياد شما آواي غريبي سر مي دهم

و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود مي گريم

و به ياد شما، دوباره  جان مي گيرم

من، از شما جدا مانده ام

نشانه غربت شمارا از زمان و زمانه ديده ام

من، حديث حادثه ها را شنيده ام.

روزگار، نه  ، زمانه، نه

زمان، زمان غريبي است

غربت ياد شهيد غيرت هاي رفته به باد را زنده نمي كند،

غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نمي كند،

غربت ياد شهيد صحبت سرخ لاله ها را هويدا نمي كند،

غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نمي كند

وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله ور نمي كند.

آري، زمان زمان غريبي است حصار غربت ما نمي شكند.

قرارهاي امروزي  آواي بي قراران را از يادها برده است،

ترانه هاي امروزي  ترانه ي دلنواز باران جبهه ها را از بين برده است.

آواي باران به گوشمان نمي رسد

عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.

چشم هاي غرق به مال چشم هاي فانوسي آن روزها رااز ياد برده است

لبخندهاي مايل به دنيا لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش كرده است

 

آسمان سينه هامان از آواي غربت ياران بغض ابر گرفته است

كجائيد؟!

اي لبهاي خاموش تا با صداي آشناي خود

برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را

قصه شوق پرواز را

باور كنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا، شده ام

و از زيباييهاي شما فاصله گرفته ام

من، اسير مرداب هاي تباهي ام

طوفان حوادث در اين زمانه غربت از شما جدايم كرده است.

با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها مي گردم

 از روي يك نيازو براي فهميدن يك راز بيشتر،

دلم مي خواهد  حديث ياران بي مزارتان، حديث گردان هاي گمنام و قصه سحرگاه هاي اعزام را دوباره بشنوم چشمانم به دنبال چشم هاي باراني شما مي گردد

و دل آواره ام دنبال دل هاي آسمان وار طوفاني شما مي گردد

آري! نگاهم از نگاه هاي آلوده بسياري بيزار است؛

من، به دنبال نشان سرخ شمايم

و از نسيم ها، مي پرسم.

من غمي بزرگ را در دل تسلي مي دهم؛

غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما.

زمانه مي خواهد كه، من بي غم و درد باشم

 زمانه مي خواهد كه راحت تن فراهم كنم و روح سرگشته را رها سازم .

اما من نمي توانم  لب فرو بندم

پيام خون شما را باید شنید و فهمید

خدا كند، شور جانبازي هاي شما،

نگذارد زمزمه هاي ناپاك نامردان را نظاره كنم.

نگاه هاي ناپاك،  چشم هاي بسياري را فريفته خود مي كنند و فريب مي دهند

و به خواب غفلت مي برند گويي آغاز خواب هاي خوش فرا رسيده است.

خدا كند كه روح بلندتان هميشه، مرا مدد كند.

بگذار حرف هايم، در دل بماند

وعقده هاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم

و زخم نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم.

آري! بگذارهر از گاهي شميم نام پاكت را بشنوم

و يادت رادر دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.

 

+ پنجشنبه هشتم فروردین 1387 سـاعت 13:27 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
یا حسین ( ع ) . . .

چهل روز است که نگاهم را از قامت بلند بالایت، پر نکرده‏ام.

چهل روز است که شب و روزم یکی شده است.

چهل روز است که آتش خیمه‏های عاشورایی، هر روز در دلم شعله می‏کشد.

چهل روز است که چشمی اشک دارم و چشمی خون.

یک روز آتش بر در خانه نشست و مادر ما شکسته بال و خونین، در خاک شد.

یک روز فرق کعبه شکافت و فرشتگان، پدر را تا آسمان تشییع کردند.

یک روز پاره‏های جگر برادرمان، تشت را به آتش کشید.

و روزی، خورشید وجود تو از فراز نیزه‏ها طلوع کرد.

اینک، همه آن لحظه‏ها از مرز دلم عبور می‏کنند.

حسین جان! چه شد که رفتی و تنهایم گذاشتی؟ پس قرارمان چه؟!

چهل روز فراق را تا کربلا با پای سر دویده‏ام.

حسین‏جان! برخیز و فرات را ببین که هنوز در آتش لب‏های تو بی‏قراری می‏کند.

برخیز، تا باهم سری به شریعه بزنیم و سراغ دست های قلم شده علم‏دار را بگیریم.

برخیز و پاسخی به قاصدک‏های آواره‏ای بده که از کوفه و شام به طوافت آمده‏اند.

برادر! دشمن را مجال نیرنگ ندادم؛ مجال ندادم تا کربلا در کربلا بمیرد، مجال ندادم تا سرّ نی در کربلا دفن شود. گفتم همه ناگفته‏ها را. فریاد زدم همه سکوت‏ها را.

با آتش کلامم، سکوت حاشیه نشینان کوفه را با راحت‏طلبی شامیان، خاکستر کردم.

اینک آمده‏ام؛ با دلی شکسته و سری سر به زیر، با اندوه چهل کوفه غربت و زخم چهل شام اسارت. آمده‏ام، اما با قامتی دو تا.

آمده‏ام تا حکایت سرگردانی روزهای بی‏تو را با تو بگویم.

آمده‏ام تا از غربت قافله عاشورا بگویم.

امّا حرف‏ها را از نگاهم بخوان و نپرس؛ شرم و سر به زیری‏ام را ببین و سراغ رقیه را از من مگیر.

اما برادر! خطوط تازیانه، حکایتی دیگر دارد.

می‏بینی؟ اربعین چگونه زخم‏ها را دوباره شکوفا کرده است؛ چگونه عاشورا را برایم تکرار می‏کند.

گر از نگاه گرم تو آتش نمی‏گرفت

در شام و کوفه، خطبه من آتشین نبود

عهدی که با تو بستم از اول چنین نبود

در حیرتم که بی‏تو چرا زنده مانده‏ام

ده روزه فراق تو، عمری به ما گذشت

یک عمر بود هجر بر تو، یک اربعین نبود

+ پنجشنبه نهم اسفند 1386 سـاعت 13:12 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله ...

سوختن شمع را دیده ای ؟
که چگونه آرام و بی صداست ؟
سوختنی همراه با افروختن و روشنایی بخشیدن

و چه زیبا و حماسه ساز است این گونه زیستن و جان باختن

هر کسی را یارای این حیات و ممات نیست جز اصحاب عاشورایی امام عشق

آن که زیباتر و عاشقانه تر از شمع آتش به جان خریدند و شعله ور و سوخته از این عشق

در حریم دوست اذن حضور یافتند تا جهانی را به شور و شعور وادارند

کیست که می گوید راهی به دریا نیست ؟

دریایی شدن دل به دریا زدن می خواهد و اگر تو را چنین دلی است بسم الله

آری باید چون سیلی شد و هر آنچه را که در مسیر دریایی شدن

 سد راه است در هم شکست

نمی توان آرام و بی صدا در گوشه ای نشست و دل به امواج نسپرد

و تنها به وصف زیبایی ها و شگفتی های آن بسنده کرد

باید گریخت ، رها شد و رفت

رسم پرواز این است که تا قفس تن را در هم نشکنی

و از بند خود نرهی مجال پروازت نمی دهند

اگر با عنان توکل دل به دوست بسپاری ملائک هم به گرد پایت نمی رسند

عباس را ببین که چگونه با لبی تشنه و جگری سوخته

 با مشکی پر از آب از شریعه بیرون می شود

آیا نمی توانست سیراب از شریعه بیرون برود ؟
اما عباس آب حیات را در نگاه حسین ( ع ) یافته است .

عباس فدایی حسین ( ع ) می شود تا آسمان بهشت جولانگاه پرواز عاشقانه اش باشد

و اما من و تو

مگر نه این است که خداوند ما را خلیفه خود بر زمین خوانده است ؟
پس ما را چه می شود که از طواف دوست به دریوزگی ابلیس می رویم ؟

بیا برگردیم  .مگر حر برنگشت ؟
مگر او گاه مرگ بر دامن آفتاب جان نداد ؟
خدا می داند حر شدن از شمر بودن آسان است

بیا تا کربلایی شویم :

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

                       هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله   

 

+ پنجشنبه نهم اسفند 1386 سـاعت 13:7 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
می شناسمت ای مرد . . .

 

 

مي شناسمت اي مرد !

اي يادگار روزهاي آهن و آتش

گام كه بر مي داري

در ازدحام اين همه

عابر بي درد

زخمهايم شكوفه مي بندد

اين عصا

اين شلوار تا خورده

آبروي ميهن منند

كيست كه نداند

ديروز دريچه هاي آسمان

بر بلنداي خاكريزها گشوده

و كبوتران چشمت

تا كرانه هاي آبي خدا رفتند

از « كرخه تا راين »

پا به پاي تو آمدم

گفتم : چشمهايت ؟

گفتي : « گرفته به بال فرشته ها »

افسوس ، ديگر

اسير كوچه هاي عافيتم

و دستم نمي رسد به آسمان

تا ضريح چشمهايت را

زيارت كنم

 

مي شناسمت اي مرد !

مثل « مهاجر »

هر روز مي آيي و مي روي

كاش از « ديده بان »

خبر مي داشتي

راستي !

يادت هست آنروز

در آن حجم غليظ درد

صدايي از بي سيم ها

در آسمان پيچيد :

« فرشته بفرستيد »

صداي تو

چقدر پير شده است

كاش يكبار ديگر

دعوت مي شديم

به « عروسي خوبان »

شايد

موج نگاه تو

ما را بگيرد

كجاي اين خاك

آشناي نام تو نيست

كيست كه نداند :

در هياهوي « نام » و « نان »

حرمت عشق را نگه داشتي

كسي مثل تو

دلواپس فردا نيست

فرداي عشق

فرداي زخم

 

مي شناسمت اي مرد !

تو تفسير خط مقدمي

ميدان هاي مين

ديروز

شاهد عبور عاشقانه تو بود

 

نگاهت

آيينه حماسي ترين لحظه هاست

و نامت ترانه سرخي است

در آسمان ميهنم

و يادت

در جاي جاي شعرم

جاريست

ديگر نمي سرايم

مگر از بغض هاي شكسته در گلو

از پيشاني بندهاي سرخ و سبز

 

بگذار بگريمت اي مرد !

من خواب ديده ام

كسي در ازدحام اسطوره اي باستاني

آخرين آيينه هاي آسماني را

به نگارخانه غبار آلود و غريب اين ديار ارمغان مي آورد

و در بنفشه زار چشمهايش

كارواني از

شهيدان عشق

به امامت خورشيد

نماز مي خوانند

تعبير خواب مرا

 

مردماني مي دانند

كه ديرگاهيست

از ديار كوچيده اند

و اين كتيبه را به يادگار گذاشته اند –

كه

فصل غباروبي آيينه ها

نزديك است

 

ديگر قرار ندارم اين روزها

دلم هواي سفر كرده است

مي خواهم امشب

سر به كوه بگذارم

و فردا

بر بلنداي قله ها

لحظه هاي آمدنش را

به انتظار بنشينم

 

انتظـــــــــــــار سهــــــــــــــــــم مـــــــــــــاست

 

 

 ســـــــــــهم شيعــــــــــــــــــــــــه –

 

السلام عليك يا حجـــــــــــــه ابن الحسن

 

السلام عليك يا صاحب الزمـــــــــــــــــــــــــان !

 

« برگرفته شده از كتاب آن روزها رفتند ... ، عبدالحسين رحمتي » 

 

 

+ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 سـاعت 10:29 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب دهم محرم : وداع

سفینه اجل به سرمنزل رسیده

امشب اخرین شبیست كه امام حسین(ع) در سیاره زمین به سر میبرد....

سیاره زمین سفینه اجل است... ‌سفینه ای كه در دل بحر معلق اسمان..

همسفر خورشید.. رو به سوی مستقر خویش دارد

و مسافرانش را نیز ناخواسته با خود میبرد.....

همسفر !

نیک بنگر كه در كجایی.......

مباد كه از سر غفلت این سفینه اجل را مأمنی جاودان بپنداری

و در این توهم از سفر اسمانی خود غافل شوی...........

نیک بنگر

فراز سرت اسمانست و زیر پایت سیاره ای كه در دریای حیرت به امان عشق رها شده......

این جاذبه عشق است كه او را با عنان توكل به خورشید بسته

و خورشید نیز در طواف شمسی دیگرست و ان شمس نیز در طواف شمسی دیگر و...

و همه در طواف شمس الشموس عشق.. حسین بن علی(ع)..........

مگرنه اینكه او خود مسافر این سفینه اجل است؟

همسفران

اینجا حیرتكده عقل است.......

و تا «خود» باقیست.. این حیرت باقیست.........

پس كار را باید به مِی واگذاشت.. همان مِی كه تو را از «خود» میرهاند و من و ما را در مسلخ او به قتل می رساند..........

ان الله شاء ان یراك قتیلا...............

 

اما ای روزگار

اگر رسم بر اینست كه صبر را جز در برابر رنج نمی بخشند

و رضای او نیز در صبر است..

پس این سر ما و تیغ ظلم تو......

شمر بن ذی الجوشن را بیاور و بر سینه ما بنشان تا سرمان را از قفا ببرد

و زینب(س) را هم به این تماشاگه راز بكشان........

دیگر.. انان كه مانده اند همه اصحاب عاشورایی امامند

 و اینان را من دون الله هیچ پیوندی با دنیا نیست

واگر بود.. با ان سخن كه امام فرمود، بریده شد و از ان پس،

 دیگر هیچ حجابی انان را از خدا نمیپوشاند........

امام فرموده بود:

"شب را شتر رهواری برگیرید و پراكنده شوید"

نه برای انكه انان را در رنج بیاندازد

بلکه انان دل به مرگ بسپارند و اینچنین،

 دیگر هیچ پیوندی من دون الله بین انان و دنیا باقی نماند...

كه اگر پیوندها بریده شد..

حجابها هم دریده میشود.......

ای همسفران معراج حسین..

چه مبارک شبیست شب دهم

تا اینجا جبرئیل را هم در التزام ركاب داشتید

اما از این پس............

بال در سبحاتی گشوده اید كه جبرئیل را هم در ان بار نمیدهند...................

شما برگزیدگان دشوارترین ابتلائات تاریخ خلقت انسانید

و از اینست كه حسین(ع) شما را به همسفری در معراج خویشتن پذیرفت.....

راز این شب را كسی خواهد گشود كه بال در بال شما بیفكند

و این عطیه را جز به كبوتران حرم انس نبخشیده اند...

كیستند این كبوتران حرم انس؟

چگونه است كه سینه هاتان نمی شكافد و قلبهاتان تاب این حالات ناب را می اورد

و از هم نمیدرد؟

اگر نمی دانستم كه كلام ‌چیست

میخواستم از شما كه ما را بازگویید از انچه در این شب بر شما رفته......

غوطه وران سبحات جلال !

مستان جبروتی !

حاجبین سراپرده های انس !

قبله داران دایره طواف‌ !

چه بگویم؟

یا لیتنی كنت معكم..................

اما كلام را برای بیان این رازها نیافریده اند و مفتاح این گنجینه راز سكوتست

 نه كلام............

همسفر!

صحرای بلا به وسعت تاریخست و كار به یک "یا لیتنی كنت معكم" ختم نمیشود...

اگر مرد میدان عشقی

نیک در خویش بنگر كه تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا نه..

اگر هست كه تو نیز از قبله داران دایره طوافی.............

و اگر نه ...

دیگر بجای انكه با زبان زیارت عاشورا بخوانی.. در خیل اصحاب اخرالزمانی حسین(ع) با دل به زیارت عاشورا برو........

"ضحاک بن عبدالله مشرقی" را كه می شناسی

عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از انكه صبح تا شام را در ركاب امام شمشیر زده بود

ترس.. زاییده شک است و شک زاییده شرک و

این هرسه.. ترس و شک و شرک.. راهزنان طریق حقند............

كه اگر با مرگ انس نگیری.. ترس.. راهت را خواهد زد و

 امام را در صحرای بلا رها خواهی كرد...

الماس اگر چه از همه جوهرها شفاف تر است ، سخت تر نیز هست .

 ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممكن است ...

و ای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست .

 نپندار كه تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر...

 صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است  ....

 

 سید مرتضی اوینی

 

+ جمعه بیست و هشتم دی 1386 سـاعت 23:42 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب نهم محرم : یا عباس ( ع )

به نام ليلي

امشب شب نهمه
كسي مي دونه
كسي مي فهمه
اي عالم مي دوني امشب شب نهمه
نه نمي دوني
هيچ كس نمي دونه
عالم تو نمي فهمي
 
شب نهم
يه شب نيست
هزار شهره
نه
خير من الف شهره
هيچ كارش نمي توني بكني
شب نهم مال ليله القدره
ليله القدر خيليها شب نهمه
شب نهم
شب احتضاره
شب جون دادن
شب قربوني شدن
براي اين تن
نه
تن كجا لايق قربوني شدن اين شب رو داره
نه
روحت بايد قربون اين شب بشه
تازه فكر نكني اون وقت لايق بودي ها
نه
شب نهم
قدري داره كه همه عالم بهش غبطه مي خورند
ديروز گفتند يه نفر
جا داريم براي كربلاي مشهد
گفتم
منم بيام
گفتند مي توني
بيا
گفتم
مي تونم
بايد برم
2 ساعت ديگه بايد برم
مي دونم
نمي تونم برم
همه عالم
براي ما اينجوريه
حتي مي دونم اون لحظه ي آخرم چي ميشه
همه رو مي دونم
حتي قيامتم رو هم مي دونم
همه رو همه رو
از ازلم تا ابدم
اما مگه مهمه
نه
اصلا مهم نيست
راهم نمي دن
مي دونم
لايق نيستم
مي دونم
تازه
اگه راهم بدن هم
كجا مجنون طاقت ليلا رو داره
نداره
نداره
نداره
ما هميشه تو دوزخيم
از ازل
تا ابد
مي دونيد
اينهايي كه دارم مي گم روضه ي عباسه ها

 

يه جور ديگه بگم
مي دونيد
عباس
هميشه تو دوزخ بود
هست
مي فهميد
گفتم عباس هميشه تو دوزخه
تو اتيش مي سوزه
مي گيد نه
الان مي گم
از وقتي به دنيا اومد
تو حسرت قربون شدن واسه مولاش مي سوخت
قنداقش رو دور سر ابي عبدالله مي گردوندند
مي گي خانوم ام البنين اينكار رو كرد تا سر و صداهاي مردم كوفي
ساكت شه
نه
اين بچه مي چرخيد
منتها رو دستهاي ام البنين
خانوم ام البنين هم مي دونست
نگاه مي كرد
مي ديد وقتي مي گردونتش
چقدر سرخ مي شه
از خجالت
انگارحتي از قربون شدنش هم خجالت مي كشيد

 

كجا بودم
مي گفتم عباس هميشه تو اتيش مي سوزه
گفتي چرا
گفتم مي گم
تمام هم و غم يه ساقي
اون لحظه ايه كه يه تشنه لبي
آب دست اون رو
جرعه جرعه بنوشه
نمي دوني چقدر لذت داره
اصلا عباس ساقي شد واسه همين
ساقي ايكه نتونه آب رو به لب تشنه لبها برسونه كه ساقي نيست
حالا فكرش رو بكن
اون تشنه لب كي باشه
علي اصغر مولاش
دختر نازدانه ي مولاش
سكينه خاتون
واي خدا
عباس شكست


اون وقتي كه نگاه رقيه رو
لبهاي تشنه ي رقيه رو
نتونست سيراب كنه
چه وقت
وايستا
بهتر بگم
خيلي ها مي گن وقتي تير به مشكش زدند
اونوقتي كه دستي براي نگه داشتن مشك نداشت
اون وقتيكه به دندان گرفته بود اين همه ي دليل ساقي بودنش رو
اونوقتي كه تير به مشك عباس خورد
اميدش نااميد شد
نه

مشك رو جوري داشت مي برد با اون حالش كه شايد
كمي ولو جرعه اي آب براي لبهاي رقيه بمونه
اما امون از وقتي كه عمود آهني زدند سر آقا
سر رو ولش كن
اين مشك
اين آب
پر خون شد
ديگه آب مشكش
آب نبود
شده بود پر خون سرش
چي ببره براي رقيه خاتون
خون سرش رو
اينجا بود كه همه ي اميدش نااميد شد
اينجا بود كه از فرط خجالت
خودش رو از اسب بر زمين انداخت
اره
خوش رو انداخت پايين
مثل همون
درختهاي بلندي كه از اوج عرش خدا
اروم اروم مي افتند زمين
چه گرد و خاكي به پا ميشه
اصلا انگار نه انگار كه با صورت خورد زمين
اصلا انگار نه انگار كه دستي نداره براي نگه داشتن خودش
نااميد افتاد زمين
ديگه روي رفتن رو نداشت
اينكه مي گم
هميشه تو اتيش مي سوزه
همينجاست
اگه ببيني
اون گنبد قشنگش اونقدرها هم بلند نيست
از خجالت روي سر بلند كردن نداره
اين يلي كه هميشه قد و بالاش
علم حسين بود
ديگه بعد اون افتادن
هميشه قدش خميدست
سرش پايينه
يعني روش نميشه تو چشمهاي رقيه خاتون نگاه كنه
روش نميشه تو چشمهاي مولاش نگاه كنه
تا ابد
سرش پايينه
مگه به امر مولا سرش رو بالا كنه
من مطمئنم اونوقت هم چشمهاش رو مي بنده و
ريز ريز اشكهاش جاري ميشه
اونوقته كه
دستهاي ابي عبدالله جرعه نوش اشكهاي ساقيه
دستهاي رقيه خاتون جرعه نوشه اشكهاي ساقيه
عباس تا ابد تو دوزخه
تا ابد دم درب حرم وايستاده
روي رفتن تو رو نداره
هر وقت امرش كنن مي ره تو
زودي مي ياد دو در
از فرط خجالت
پشت درب حرم واي مي ايسته
مي گن اقا باب الحسينه
نمي دونن باب الحسين يعني چي
همه دنبال حاجتن
فكر مي كنن اقا رو گفتن باب الحسين
واسه اينكه حوائج زوار ابي عبدالله رو تقديم مولا مي كنه
نمي دونن
اقا داره هنوز نوكريه اقا رو مي كنه
هنوز بدو بدو مي ياد دم درب خونه ي حسين
از دور زائر مولا رو كه مي بينه مي ره استقبالش
اونهايي كه رفتن كربلا مي دونن
اول چيزي كه از دور چشمهات مي بينه
گلدسته هاي بلند آقا ابالفضله
حالافهميدي چرا اول اون گلدسته ها رو مي بيني
حالا فهميدي چرا گفتم عباس نوكر بچه هاي حضرت زهراست
هميشه ها
ابديه
اين دنيا و اون دنيا نداره

بعضي چيزها هست نبايد اتفاق بيافته
اما افتاد
ديگه افتاده
پاك شدني نيست
خود آقا هم مي دونه
اما چي كار كنه
نتونست
نذاشتند
نشد
نمي دونم چه جوري بگم
هر چي بود نبايد مي شد و شد
اين هميشه هست
دوزخه عباسه
هميشه عباس تو اين دوزخ مي سوزه
خدا هم نمي تونه از دوزخ در بياردش
يعني خودش اون رو انداخت تو دوزخ
اگه نمي خواست لااقل مي ذاشت بچه ها رو سيراب كنه بعد جون بده اما
خدا نذاشت
خواست عباس هميشه دم درب حسين بمونه
اين رو خود عباس بهتر مي دونه
قربونت بشم عباس
اصلا قربون شدن ماها چه دردي از تو كم مي كنه
اقا ما رو شريك دوزخت بدون
اقا ما هم داريم برات مي سوزيم
اقا درسته نمي فهميم
اما ...
مي گن از قبر مطهرش قطره قطره آب در مياد
حالا هركي چيزي ميگه
ما كه مي گيم اينها اشكهاي عباسه
قسم نمي خورم
اما عباس هميشه گريونه
بعد اون تشنگي اهل حرم
اخ اخ اخ
نگي اين همه اش بودها
نه تازه اين يكيشم نبود
حالا كو تا روضه ي عباس
كو تا شب نهم
شب نهم خير من الف شهره
تمومي نداره
گفته خير
يعني بهتره
يعني بيشتره
يعني برو تا ابدالاباد
اين شب نهم تمومي نداره
اما
شب نهم
شب عباسه
شب ليله القدره عباسه
شب عباس ليله القدره
خودش مي دونه چي مي گم
شب نهم
شب قدر و عباسه


يا ليلي

+ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 سـاعت 21:43 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب هشتم محرم : حضرت علی اکبر ( ع )

به نام ليلي

تقدیم به دیوارهای عزادار کلبه ات

از امشب
عالم خاك بر سر ميشه
مي دونيد چرا ؟
حالا مي گم
خيلي خدا رو بايد شكر كرد
اي عالم به خود ببال
به خاطر آن هفتاد و دو نفرت
به خاطر آن ثلاثه او ربعاي بعد رحلت رسول خدا
اما همه ي باليدنت
يكسر خاك بر سر مي شود
اين كلمه ي خاك بر سر
بدترين حاليست كه عالم مي تواند داشته باشد
يعني ملائكه هم
نمي توانند بدتر از اين شوند
 اي عالم
اي فلك
تو زنده باشي
تو بچرخي و
جز ال الله نباشد كه هل من ناصر حسين را لبيك بگويد ؟

 

اصحاب همه قربون ابي عبدالله شدند
اهل حرم موندند تنها
صداي هل من ناصر ابي عبدالله بلند شد
هل من ناصر ينصرني ؟
همه جوونهاي حرم نگاهشون دوخته شده به
علي اكبر
همه دلها داره پر مي كشه
پسر ارشد آقاست
اذان گوي كاروانه
حالا اينها يك طرف
تمثال بي مثال رسول خداست
راه مي ره عين رسول خدا
نگاه مي كنه
عين رسول خدا
سلام مي گه
عين رسول خدا
دست رو سر بچه ها مي كشه
عين رسول خدا
مهلت نداد
كس ديگه اي پا پيش بگذاره
يعني همه ادب كرده بودند براي شاهزاده
نه اينكه راضي باشن اقا بره ميدون نه
اين آقا يه جوري حرمت داشت
يه جوري انگار رسول خدا وايستاده نگات مي كنه
هميشه اين آقا كه وارد خيمه مي شد
همه بچه ها خندون مي پريدند دامنش رو مي گرفتند
عموجان
زود نرو
يه كم بيشتر پيش ما بمون
آقا وارد خيمه شد
همه بچه ها پريدند دامنش رو گرفتند
اما اين دفعه گريون
كسي جرات نداشت بگه عمو نرو
يعني جرات نمي كردند
چهره ي عمو يه جور ديگه شده بود
عين كساييكه خيلي وقت باشه منتظر روزي باشند و
الان اون روز اومده باشه
تند تند داره لباس رزم مي پوشه
اصلا به بچه ها نگاه نمي كنه
انگار هيچكس دور و برش نيست
اما مگه بچه ها مي زارند عموشون به اين راحتي از دستشون بره
هي از اين طرف مي يان روبروي عمو
هي از اون طرف
كه يعني عمو
منم
رقيه
عمو
سكينه رو نگاه نمي كني
عمو كجا داري مي ري با اين عجله
عمو مگه بابا نگفت مواظب رقيه خانوم باشيد
حالا تو بري كي مواظب من باشه
عمو بذار لااقل لباست رو درست كنم
عمو
چقدر اين لباسها بهت مي ياد
مي ذاري يه كم نگات كنيم
عمو يه كم بشين بعد برو
عمو ...
ديگه بچه ها به گريه افتادن
عمو چرا ما رو نگاه نمي كني
نكنه با ما قهر كردي
عمو جون
باشه مي خواي بري برو
اما لااقل يه بار ديگه تو چشمهاي رقيه نگاه كن
ببين دلت مي ياد رقيه رو بذاري بري
عمو ...

 

آقا علي اكبر
همينطور كه لباس رزمش رو مي پوشيد
نيم نگاهي هم به بچه ها داشت
اما چه جوري چشمهاي رقيه رو راضي كنه
چه جوري اميد سكينه رو ...
رو كرد به به بچه ها
بچه ها دلتون مي ياد بابا غريب بمون
بذاريد برم بابا دلش قرص بشه
من پسر بزرگترم
چشم بابا الان به منه
رقيه جان
دامن من رو ول كن
دست عمه رو بگير
عمه جان از رقيه خانوم خوب مواظبت كني ها ...

با بچه ها خداحافظي كرد
اما جواب عمه رو چي بده
عمه هي بچه هاي خودش رو مي انداخت جلو
علي اكبر جان
مگه بچه هاي عمه مردن كه شما بري ميدون
وايستا من اجازه شون رو از داداش بگيرم

نه عمه نه
بذار من پيش بابام روسفيد باشم
عمه جان اونوقت من چه جوري تو روي بابام نگاه كنم
نه عمه جان
خدا بچه هات رو نگه داره
عمه جان
يا علي
اره عزيزم
تو كلام ما علي اكبرم ياعلي گفت وقت رفتن
رسيد خدمت بابا
همچين بابا قد و بالاي اين آقازاده رو نگاه مي كنه
دل ادم رو مي بره
يه كم نگاش كرد
انگار نه انگار كه اين رفتن برگشتي نداره
اومد دست زد به زره پسرش
علي اكبرم زرهت محكمه
كلاه خودت چي ؟
باباجان
پسرم
مي خوام امروز يه جوري شمشير بزني
همه وايستند نگات كنندها
باباجان ابروداري كني براي باباها
برو باباجان برو
قربون اون قد و بالات بشم بابا
داري مي ري ياعلي بگو باباجان
يا علي بگو برو ميدون
دارم نگات مي كنم ها
ببينم چه جوري ابروي بابات رو حفظ مي كني
برو باباجان
علي اكبر يه نگاهي كرد به بابا
دل بابا لرزيد
حالا چي مي گذره بين اين بابا و پسر
خدا مي دونه
هم اين مي دونه ديگه بابا رو نمي بينه
هم اون
از همه بدتر
نمي تونه بپره يه دل سير آقاش رو بغل بگيره و دست و پاش روببوسه
نمي تونه يه دل سير با باباش خداحافظي كنه
وقت تنگه
كوفيا دارن هل هله مي كنند
بايد برم
بابا چشمش به منه
خدايا من رو پيش بابام روسفيد كن
يا علي
يه نگاه آخر به بابا
از فرق سر تا نوك پا
تو دلش اروم گفت
الهي فدات شم باباجان
اي كاش خنده ت رو مي ديدم اين وقت آخر
اي كاش اين نگاهت اينقدر غريب و تنها نبود
اي كاش ...
يه نگاه به خيمه
يه بچه ها كه حالا از خيمه اونها رو نگاه مي كردند
تو دلش گذشت
رقيه جان
عمه
سكينه
مادرم ليلا
همه همه خداحافظ ...

نگاهش رو از همه گرفت
يا علي
با يه خيز پريد رو اسب
شمشير رو كشيد
راهي ميدون شد
خيلي ها مي گن آقازاده تشنه اش شد برگشت پيش امام
درست مي گن اما نه تشنه ي جرعه اي آب
تشنه ي روي بابا
آب رو بهونه كرد تا بابا رو يه بار ديگه ببينه
باباجان
تشنگي داره من رو مي كشه
قطره اي آب به من بده
يه جوري گفت انگار اگه بابا يه قطره آب بريزه به كام تشنه اش
برميگرده و همه رو از پا در ميآره
انگار فقط يك قطره آب مانده تا پايان جنگ
يك قطره آب
بابا چقدر خوشحال شد كه علي اكبرش برگشته
به روي خودش نياورد
باباجان چرا برگشتي
باباجان
تشنت شده ها
همينطور كه پسر شاخ شمشادش رو سير نگاه مي كردگفت
بيا
بيا خودم سيرابت مي كنم
بيا جاي يك قطره آب تمام آبهاي عالم رو بريزم به جانت
بيا كامت رو بگذار دهانم
بيا باباجان
شيره ي جونم رو بنوش
نگفت اين رو
اما
خيلي دلش مي خواست بگه
بابات قربونت بشه
روسفيدم كردي
باباجان مي بيني سينه ام رو سپركردم
يه جوريه كه انگار به عالم بگم
اين پسر منه داره
مثل رسول خداست
چقدر قشنگ مي جنگه
تازه عمه هم كه نگاهت مي كرد ياد جدش افتاده بود
ديدم چه جوري محو تماشاي شمشيرزدنت شده بود
من نگاه عمه رو خوب مي شناسم ...
اين حرفها رو نگفت
يه دنيا حرف ديگه هم داشت تو دلش بگه براي علي اكبر
اماهيچ كدوم رو نگفت
فقط گفت باباجان
برو كه از دست جدت الانه كه سيراب بشي
برو

من كه سير نميشم از گفتن
شما رو نمي دونم
شايد خسته شدين از خوندن
اما من خسته نمي شم
خيلي ها رو جا انداختم حالا
خيلي حرفها رو نگفتم
...
دست به محاسنش گرفت
رو كرد به آسمان
چي گفت نمي دونم
اما مي دونم
محاسن سپيد يك نفر همه ي آبرو و شرف و ...
همه چيزشه
نمي دونم
شايد داشت به خدا مي گفت خدايا به اين محاسن سپيدم
هواي علي اكبر رو داشته باش
يا داشت مي گفت
خدايا همه ي آبروم رو دارم مي دم بهت ها
اينم مال تو
نمي دونم
علي اكبر رفت
خدا هم خوب هواي اقازاده رو داشت
نمي دونم خدا وقت مرام و معرفت چه جوريه
وقت عشق و عاشقي چه جور
يه جوري خدا براي امام حسين مرام گذاشت كه
اين تن آقا علي اكبر ريز ريز شده بود
يعني چه جور بگم
نه اينكه اولين نفر از اهل حرم بود
نه اينكه اسبش قشنگ قشنگ رفت سمت خيمه دشمن
نه اينكه آقاخيلي رشيد و خوش هيكل بودند
نه اينكه ...
خدايا خوب هواي علي اكبر رو داشتي
خوب خوب
انقدر خوب كه
امام حسين نتونست تنهايي علي اكبرش رو ازت تحويل بگيره
جوانان بني هاشم بياييد
علي را بر در خيمه رسانيد
خدا داند كه من طاقت ندارم
علي را بر در خيمه رسان

 

يا ليلي

+ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 سـاعت 4:3 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب هفتم محرم : علی اصغر ( ع )
 نوای محرم : علی اصغر ( ع )

 

اي فداي غنچه لبهايت علي

تو شش ماهه عاشورایی.

تو آمده بودی که فقط در قافله عشاق بمانی.

آخر، تو از زندگی، فقط عطش و شهادت را دریافتی.

تو آمده بودی که به شهادت آبرو دهی.

سلام بر نام بلندت که زمزمه مستان است :

 ای علی اصغر (ع)

 

ششماهه‌ بود و رنگ‌ جمالش‌ پريده‌ بود
از هوش‌ رفته‌ يا كه‌ به‌ ناز آرميده‌ بود

چشمان‌ خود گشود و ز گهواره‌ زد برون‌
 هل‌ من‌ معين‌ غربت‌ بابا شنيده‌ بود

او محسن‌ است‌ يا كه‌ از او در نيابت‌ است‌؟!
 خاكستري‌ كه‌ حاصل‌ عمر شهيده‌ بود

لب‌ تشنه‌ بود از عطش‌ غربت‌ پدر
 آمد ولي‌ به‌ جان‌ غم‌ بابا خريده‌ بود

يك‌ لحظه‌ هم‌ درنگ‌ نكرد خصم‌ خيره‌ سر
 انگار تا به‌ حال‌ سپيدي‌ نديده‌ بود

تير سه‌ شعبه‌اي‌ كه‌ زد از جنس‌ ميخ‌ در
 از گوش‌ تا به‌ گوش‌ علي‌ را دريده‌ بود

باور نداشتند، علي‌، دست‌ و پا زند
هجم‌ سه‌ شعبه‌ چون‌ نفسش‌ را بريده‌ بود

آيا شتاب‌ تير كمك‌ كرد يا حسين‌
خود تير را ز حنجره‌ بيرون‌ كشيده‌ بود‌

+ سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 سـاعت 20:33 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب ششم محرم : حضرت قاسم ( ع )

نوای محرم : حضرت قاسم (ع )

تو را چه بنامم .قاسم!؟ اي انعكاس حسن در ايينه ي چشمان حسين(ع) اي تسلي دل زينب در التهاب بهانه ي برادر اي حسن مثني اي حسن حسيني تو به تمامي زهرايي فرزند حسني وپسر حسين تورا حسني بنامم يا حسيني بخوانم تو رزم از عباس اموخته اي تو با علي اكبر قد كشيده اي تو غيرت اللهي زينب چگونه تاب بياورد نبودنت را شايد مي گفت قاسم مكلف نشده براردم اذن جهادش نمي دهد علي اكبر كه اولين قرباني معشوق است تربيت حسيني در او بايد ببار بنشيند عباس هم كي بي حسين زيستني ندارد حسين هم كه لباس شهادت بر تن كرده مي ماند براي من يك قاسم قاسمي كه مرا بر محمل خواهد نشاند خون فاطمه در رگ هاي او جاري ست قاسمي كه محرم ماست رقيه با بودن او تاب خواهد اورد نبود اغوش علي اكبر را.دختركان با يدِ حيدري وابروان گره خورده اش از هيچ نگاهي نخواهند لرزيد اما اگر او اغوش عمو را چشيده اگر او محبت عمو را درك كرده لحظه اي غم اورا تاب نخواهد اورد قاسم ذخيره ي حسن است براي ياري حسين قاسم سهم حسن است از كربلا قاسم اميد فاطمه است او چگونه تاب اورد كسي بر ناموس خدا نگاه كند چه برسد به اينكه بر او سيلي زنند ويا اهل بيت خدا را به كنيزي به بازار اگر بداند اين را قاسم كافي است كه زمين را از خون يزيديان سيراب كند چه رسد به اينكه عمو را امام را تنها ببيند بي علي اكبر بي ياور خون فاطمه در رگ هاي او باشد واو تنهايي امامش راتاب اورد چه رزمي

هاي او باشد واو تنهايي امامش راتاب اورد چه رزمي مي كني قاسم مگر تو تاكنون فرياد هم زده بودي چه رجزي مي خواني عمه جان پدرت شمس بني هاشم بود مبادا اندكي از نقابت كنار برود عمه جان قاسم خداي نكند تندي نسيمي رخساره گل تو را تغيير رنگ دهد

لا حول ولا قوه الا بلله زمين نخور ماه من زمين نخور كه سم اسب ها فشارش سنگين است زمين نخور كه من از شكستن استخوان خاطره ي بدي دارم من زير دست وپا افتادن را ديدهام اي اسب ها كمي حيا كنيد اين بدن فرزند فاطمه است اي اسب ها خورد نكنيد پايه هاي زيستنم را براي گلاب گرفتن اين گل تازه روييده نيازي به اين همه سوار نيست

قال:( وانجلت الغبره فرايتُ الحسين(ع) قائما علي راس الغلام وهو يفحص ُ برِجله راوي گويد چون گرد وغبارميدان فرو نشست حسين را ديدم بالاي سر جوان ايستاده است واو با پايش زمين را مي كند

ميدان كه مي رفتي عمه پايت به ركاب نمي رسيد چه قدي كشيده اي عمه
در مقتل مطهر امده اين روايت از مقتل لهوف نزد يكي از علما خوانده شد ايشان بشدت گريه كردند وفرمودند ديگر پيش من اين روضه رانخوانيد

 

 

‌زمان‌ چيدن‌ لاله‌ عتاب‌ لازم‌ نيست‌
سرور و همهمة‌ شيخ‌ و شاب‌ لازم‌ نيست‌

زمان‌ چيدن‌ يك‌ گل‌ هجوم‌ كي‌ آرند
براي‌ كندن‌ غنچه‌ شتاب‌ لازم‌ نيست‌

قتيل‌ ديدة‌ پر آب‌ و تيغ‌ ابروتم‌
زمان‌ ذبح‌ مگر تيغ‌ و آب‌ لازم‌ نيست‌

سلام‌ آخر قاسم‌ به‌ زحمتت‌ انداخت‌
مرا كه‌ طفل‌ يتيمم‌ جواب‌ لازم‌ نيست‌

بگو به‌ لشگريان‌ سوارة‌ دشمن‌
زمان‌ كشتن‌ طفلان‌ عذاب‌ لازم‌ نيست‌

عدو ز پيكر اين‌ گل‌ گلاب‌ مي‌خواهد
 براي‌ مجلس‌ ختمم‌ گلاب‌ لازم‌ نيست‌

ز سوز تشنگي‌ عالم‌ به‌ ديده‌ام‌ تار است
گل‌ خزان‌ زده‌ را آفتاب‌ لازم‌ نيست‌

دلم‌ خراب‌ دو چشمت‌ شد از همان‌ آغاز
 به‌ كوي‌ عشق‌ بناي‌ خراب‌ لازم‌ نيست‌

 

+ سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 سـاعت 0:12 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب پنجم محرم : عبداله بن حسن ( موجی ز دریا مانده )

اضطراب و نگرانی و دلشوره همه اهل حرم را فرا گرفته است. برای اطلاع از سرنوشت سالار شهیدان به بالای تل زینبیه می‏روند آن مکان به خوبی بر قتلگاه مشرف است. فاصله تل تا قتلگاه به حدی است که همه حوادث قابل مشاهده و غالب سخنان قابل شنیدن است.

آنچه در برابر دیدگانشان در حال وقوع هست، باور کردنی نیست.

زاده رسول خدا(ص)، نیم خیز در گودالی نشسته است.

کتفش بر اثر ضربت شمشیر زرعه بن شریک، شکافته شده و دهان باز کرده است.

 زخم های عمیقی بر بدنش وارد شده است

. تعداد بی شماری نیزه و تیر در بدن مبارکش فرو رفته است.

عبداللّه، این کودک امام حسن(ع) که روی تل ایستاده است تاب دیدن حال عمو را ندارد. به طرف قتلگاه خیز برمی‏دارد. زینب تلاش می‏کند مانع رفتن او به میدان شود. حسین(ع) از خواهر می‏خواهد جلو عبداللّه را بگیرد. اما او خود را از دست عمه می‏رهاند و خود را به عمو می‏رساند. دست در گردن مجروح و خونین عمو می‏اندازد. می‏بیند ابجز بن کعب شمشیر به دست به قصد وارد کردن ضربه‏ای دیگر به حسین(ع) نزدیک می‏شود. به هنگام فرود آمدن ضربه، دست خود را حایل می‏کند. دست کوچکش از شدت ضربه قطع می‏شود و از پوست آویزان می‏گردد. حسین(ع) برادر زاده را در آغوش می‏گیرد. خون از دست قلم شده‏اش فوران می‏کند. تیرها پشت سر هم بر بدن عمو و برادر زاده اصابت می‏کند و عبداللّه پس از لختی در آغوش عمو آرام می‏گیرد ...

موجی ز دریا مانده ام، رفتند و تنها مانده ام
ای باغبان قدری بمان، من غنچه ای جا مانده ام

ای سایه ی روی سرم، بی تو کجا من ره بَرم
گویی اگر من کودکم، گویم مرید اصغرم

ای یاور تنهای من، عشقت زسر تا پای من

آید به استقبال من، با مادرت بابای من

+ یکشنبه بیست و سوم دی 1386 سـاعت 20:47 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب چهارم محرم : طفلان زینب و حر

 

نوای محرم : طفلان زینب

 

دو فرزند  عون و محمد

تمامي دارايي زينب ، تمام دارايي يك مادر

خودش كفن به تن فرزندانش كرده و شمشير برايشان آماده كرده و  ........

برادر !‌!!

اين دو تن قرباني يك موي تو

هستيم بادا فداي روي تو

گرچه نبود اين دو غنچه لايقت

من تهيدستم گذر از عاشقت

 

دايي نگاه خواهر زاده هايش مي كند

فقط خدا مي داند كه چه مي گذرد در دل حسين ( ع )

اين خواهر چقدر فداي برادرش هست

اذن ميدان با رمز « يا زهرا » گرفته شد

 

دو فرزند راهي ميدان شدند دلاورانه مي جنگند

اما وقتي كه چون دو ماهي بعد از جنگي دلاورانه در خون مي غلتند زينب مادر كجاست ؟

زينب ناظر و حاضر كجاست ؟

پس كجايي زينب !!! چرا رخ نمي نمايي ؟؟

اينها دو هديه زينب هستند ؛ پيشكشي زينب

شرط ادب نیست  هديه را به رخ برادر كشيدن و به دنبال قرباني ضجه و مويه كردن و دل برادر سوزاندن

 ..

....

.............

 

سلام بر قلب صبور زينب

 

و سلام بر حر و عاقبت ختم به خيرش

حر! تو به دست‌هاي حسين وقتي سر شكافته‌ات را به دستمالي مي‌بندد محتاج‌تري !

مي شنوي !

حر! بوي خون مي آيد. بوي رهايي!

+ شنبه بیست و دوم دی 1386 سـاعت 22:58 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب سوم محرم : به یاد حضرت رقیه ( س )

السلام علیک یا بنت الحسین یا رقیه

 

 

نوای محرم : روضه حضرت رقیه

 

عمه جان این سر منور را، کمکم می کنی که بردارم

شامیان حرامیان دیدید، راست گفتم که من پدر دارم

ای پدر جان عجب دلی دارم،ای پدر جان عجب سری داری

گیسویم را به پات می ریزم،تا ببینی چه دختری داری

ای که جان سه ساله ات بابا،به نگاه تو بستگی دارد

گر به پای تو بر نمی خیزم، چند جایم شکستگی دارد

آیه های نجیب و کوتاهم، شبی از ناقله تنزل کرد

غنچه های شیه آلاله، روی چین های دامنم گل شد

دستی از پشت خیمه ها آمد،لاجرم راه چاره‌ام گم شد

هربلایی که بود یا می شد،به سر زینب تو آوردند

قاری من چرا نمی خوانی؟!،چه به روز لب تو آوردند

چشمهای ستاره بارانم، مثل ابر بهار می بارد

من مهیای رفتنم اما، خواهرت را خدا نگه دارد 

 

+ جمعه بیست و یکم دی 1386 سـاعت 20:17 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شب دوم محرم : ورود به کربلا

نوای محرم - شب دوم

 

اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست

آهسته‌ ران‌ آهسته‌ ران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌


اينجا فضاي‌ نينواست‌ مهمان‌ سراي‌ كبرياست‌
ما ميهمان‌ حق‌ ميزبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شهادتگاه‌ ماست‌ اينجا زيارتگاه‌ ماست‌
زهرا كند اينجا فغان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا حريم‌ انبياست‌ ميعادگاه‌ كبرياست

اي‌ عاشقان‌ اي‌ عاشقان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود اكبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
اي‌ كاروان‌ اي‌ كاروان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بار گران‌ از كف‌ نهيد اينجا شود قاسم‌ شهيد
 
اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود زينب‌ اسير در خاك‌ و خون‌ غلطد غدير
جبريل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود صبر امتحان‌ با كودكان‌ و نوجوان

 اسلام‌ گردد جاودان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود خون‌ ريخته‌ حلقم‌ به‌ ني‌ آويخته‌ اي

 اكبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا به‌ زير بوته‌ها گل‌ مي‌كند بيتوته‌ها
گردند حيران‌ دختران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

غربت‌ ثمر اينجا دهد مظلوم‌ سر اينجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بر كودكان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشيد گردد سايبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

 

+ پنجشنبه بیستم دی 1386 سـاعت 21:14 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

بسم رب الحسين

 

بچه‌هاي بي‌ادعاي جبهه، سال‌هاي سال نام تو را زمزمه مي‌كردند و بر پيشاني‌بندهايشان نوشته شده بود: «يا حسين(ع)»

و بر پشت پيراهنشان عبارت «كربلا ما مي‌آييم» مي‌درخشيد

 هنوز آن عبارات آسماني و ترنم‌هاي عاشقانه در اين كوچه‌ها جاري است،

 هنوز هم پلاك‌هاي متبرك در لابه‌لاي پيشاني‌بندهاي «يا حسين(ع)» پيدا مي‌شوند.

راستي !!!

 اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست

وين چه شمعي است كه جانها همه پروانه  اوست

+ پنجشنبه بیستم دی 1386 سـاعت 21:13 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
نسیمی جان فزا می آید . . .

روزعرفه ، صحنه شورانگیز مناجات عاشقانه حسین ( ع ) با خداوند

 در دامنه کوه رحمت...جبل الرحمه

مي خواهم امروز زائر كوي حسين باشم

مى‏خواهم با زمزمه‏هاى حسينى ، محرم درگاه خدا شوم،

چقدر این دعا از طرف کسی که حج محبوبش را نیمه تمام می گذارد و رو به سرنوشت محتوم سرخش می رود زیباست.

مي‌خواهم با شكسته‌هاي دلم، به سراغ تو بيايم، با زمزمه‌هاي پر سوز عرفه در فرازي كه مولايم حسين سر به سوي آسمان، اشك از ديده، حزن در گلو چنين تو را خوانده است:

اي كه از هر كسي شنواتري، يا أسرع الحاسبين، يا أرحم الرّاحمين، تو رحيمي، مهرباني، خداي رحمتي، آفريدگار محمدي،‌ اي رحيم! نيازم رو به درگاه توست و تمنايم به لطف بي‌منتهاي توست، مبادا از درگاهت نااميد بازم گرداني.

اين دعاي عرفان است . سراسر تمناي عاشقانه است .

مي خواني و مي باري . مي باري و مي خواني

به جملات اخر دعا که می رسی

 بي اختيار اين جمله بر زبانت جاري مي شود :

حسين حجش را نيمه تمام خواهد گذاشت ...

مردم از چهار گوشه كشور اسلام به حج و طواف كعبه مى ايند ولى معصوم زمانه كعبه را به سوى كعبه جانان ، حج را به سوى جهاد و زيارت را به سوى شهادت ترك مى كند، لباس احرام را بركنده و كفن شهادت پوشيده و به سوى حج اكبر مى شتابد

ستارگان كهكشان شهادت ، آسمان بين مكه تا كربلا را نور افشان كرده اند، اين كهكشان ، نه كهكشان راه مكه را بنمايد، بلكه راه خونينى است كه از مدينه و مكه آغاز مى شود و به ميدان سرخ نينوا منتهى مى گردد و راه قبله كربلا را مى نمايد.

اين كهكشان راه حاجيان نيست كه راه مجاهدان و شهيدان عاشق است .

 

حسین دو عمل از اعمالش باقی مانده است: رمی جمرات سه گانه و قربانی..

 و چه نیک رمی می کند جمرات مجسم زمانه اش یزید، عبید الله و عمر سعد را و جمراتی ناچیز چون شمر و حرمله را ...

قرباني حسين : هفتاد و دو قرباني

هفتاد و دو پروانه مى روند تا با آخرين توانهاى خود

بر گرد شمع وجود حسين خاموش و بى آواز بسوزند

 و با اين خاموشى ، ماندگارترين سرود سبز ماندن و سرخ رفتن را بر بلندترين گلدسته

 قبله آزادگى بسرايند،

شمع نيز مى رود و شعله عشق اوست كه پروانه هاى بى آرام را هم با خود مى برد تا جملگى در شام سرد ستم بسوزند و ذوب شوند

 و يلداى تاريك امت را به سپيده دم پگاه عدالت برسانند....

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبه جدش به اشکی شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین ...

 

به جز عطر حسين و بوي سيب

عطر حضور كسي نيز استشمام مي شود

عطر گل نرگس

مهدی کدامین خیمه را دیدار کرده است ؟

توفیق دیدار ، سهم کدامین حاجی خوشبخت گشته است ؟
وقتی در انتظاری............ در انتظار آمدن کسی که دوستش داری

مسافری...............

وقتی در انتظاری

درانتظار آمدن کسی که دوستش داری

زائری............

من امشب مسافرترم

زائر ترم

کاش امشب که آغوش خدایم گشوده تر است

نیم نگاه عاشقانه خورشید هم نصیب ما شود...

آه مسافر ما  كي عزم برگشتن داري ؟؟؟

يابن الحسن ( عج )

" نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق،

ولی به پیش تو با افتخار خواهد مرد"

+ پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 سـاعت 11:51 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
مجنون . . .

سلام بر بياباني كه معراج  مجنون هاي دوره آخرالزمان شد

و از ميان اين همه دام و دانه دنيا معبري به سوي آسمان باز كردند

سلام بر مجنون هايي كه به آب و آتش زدند

سلام بر مجنون هايي كه هنوز هم بيابان عاشقي را رها نكرده اند
 و با ليلي خويش رازها دارند

سلام علي آل ياسين .........

 

 

ذهن محدودم مانده
در آن صحرای بی انتها!
و
گویا!
بی انتهایی آن بر ذهن من هم اثر کرده
که اینگونه مبهوتم
و دیگران را نیز
از جنونم
مبهوت می سازم!
آه!
این چه آشفته حالیست در من ؟!
و این پریشانی از کجاست ؟
و این دلتنگی از برای چه
و که است ؟
و تو را می بینم
با همان لبخند همیشگی
با همان چشمان نافذ

تو مجنون بودی
و قسمتت نیز مرگ جنون وار
در سرزمین مجنون بود
جزیره جنون
جزیره مجنون
سرزمین شهد شیرین بندگی
سرزمین شاهد
سرزمین شهود
سرزمین شهادت
سرزمین شهید
و سرزمین همت !

آری همت
می نویسم برای مجنون
و همه مجانین
و برای جزیره مجنون ، دارالمجانین
می نویسم برای همه مجنون هایی که همت وار
و یا
نه
همه همت هایی که مجنون گونه پر کشیدند
و آیا جایی برای ما نیز هست ؟
در این سرزمین ؟
در این دارالمجانین !
آری
هست
اما به یک شرط
به آن شرط که مجنون شویم و مجنون گونه بمانیم
و اگر این طور شود
دیگر نیازی نیست ما خود برویم
ما را می برند !
زیرا ما را دیوانه میخوانند!

آری
بگذار بخوانند
که ما به راستی دیوانه ایم
دیوانه همت
دیوانه خرازی
دیوانه باکری
دیوانه زین الدین
دیوانه کاوه
دیوانه چمران
دیوانه آوینی
دیوانه دست واره
و همه با هم ديوانه حسين ( ع )

چه زيبا گفت  سيد شهيدان اهل قلم كه  
هر كس مي خواهد شهدا را بشناسد داستان كربلا را بخواند، گرچه خواندن داستان را سودي نيست، اگر دل كربلايي نباشد .

حب حسين (ع) سرالاسرار شهداست . . . .

 

 

+ پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 سـاعت 13:42 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
نوای فراق
                                   حريفان پا در گلند و خون در دل.

آنان راز انسان را مي دانند و با فرشتگان" اِنّي اَعلَمُ ما لاتَعلَمُون "مي گويند.

ماهي را به ساحل انداخته اند تا بر غربتِ اين کرانه خشک وتشنه

 در فراقت آب قدر آب را دريابد،

 و آدم را بر اين مهبطِ عقل فرود آورده اند

تا از معلم فراق درس عشق بياموزد و شوق وصل ...

و مگر عشق را جز در هجران و فراقت و غربت مي توان آموخت؟

 پس اين درد فراق همه هستي آدمي است

و مايه اصلي هنر نيز همين غم غربت است که با اوست،

 از آغاز تا انجام...

 

+ پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 سـاعت 13:39 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب

 

بوي زلف يار و پاهاي سنگين و دلي شرمسار ...


«چه مي كني اي دل ؟‌مي ماني يا مي روي؟»

 

چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود. يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز.

 

 گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق!

 

بغضي غريب و بعد هم هاي‌و‌هوي پريشان دل...

 

 

 

 

وقتي كه عزم تو ماندن باشد

 

حتي روز

 

پنجره ها به سمت تاريكي باز مي شوند

 

اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني

 

براي رفتن هميشه فرصت است

 

اي دل !

 

برخيز تا براي رفتن كاري كنيم

 

ديشب

 

خسته و دلشكسته خوابيدم

 

خواب ديدم

 

دلم براي لمس آفتاب

 

چونان نيلوفري

 

بر قامت نيزه پيچيد

 

و صبح كه برخاستم

 

پر بودم از روشنايي

 

امروز آفتاب

 

چه داغ مي تابد

 

و صبح . . .

 

آه چه صبح مباركي است !

 

احساس مي كنم

 

كه از هواي سفر سرشارم

 

و دلم هواي رسيدن دارد

 

امروز من حضور كسي را در خود احساس مي كنم

 

كسي كه مرا

 

به دستبوسي آفتاب مي خواند

 

اين كاروان چه موذن خوش صدايي دارد

 

كارواني كه از مذهب باطل تسلسل پيروي نمي كند و به نيت برنگشتن مي رود

 

وقتي به راه مي آيي

 

با هر گامي كه برمي داريي

 

آفتاب را بزرگتر مي بيني

 

اين كاروان به زيارت آفتاب مي رود

 

باز هم صداي همهمه مي آيد

 

همهمه اي عظيم

 

هميشه اين طور است

 

وقتي از حرص داشتن دل مي كني

 

همهمه ي عشق را مي شنوي

 

اينان كه پاي بيستون